ᵖᵃʳᵗ𝟸
ᵖᵃʳᵗ𝟸
ویو تهیونگ
*اؘههههههههه ، کاشکی می شد یکبار دیگه ببینمششش . دلم می خواست یه بار دیگه اون لبای قلبی شکلش رو بچشم.وای مزه ی ، مزه ی خیلی خوبی می داد. کاشکی حداقل تو یه کلاس باشیم.اونموقع هست که من دوباره می بینمش . وای فکر کنم عاشقش شدم.وایسا ! من دارم چی میگم؟؟؟از کجا معلوم که اونم گرایشش مثل من باشه؟ولی ایراد نداره، اونم عاشق خودم میکنم؛ اره اونم عاشقه خودم میکنم.بعدش می برمش پیش خودم و باهم زندگی میکنیم.ارههههههه همینههه. ولی بزار به بچه ها هم بگم.رفتم پیش جیمین ، اون مثل داداش نداشتم بوده همیشه . از همه بیشتر باهاش صمیمیم.
ته : جیمینننن شیییییییی
جیمین : باز چی می خوای؟؟؟؟؟
ته : مگه حتما باید چیزی بخوام تا اینجوری صدات کنم؟؟؟
جیمین : منو چی فرض کردی؟؟؟؟
ته : امم خب میخواستم یچیزی بهت بگم
جیمین : بگو خب
ته : من عاشق شدم
جیمین : بله؟؟؟؟؟
ته : من عاش...
جیمین : وایسا وایسا ، تو الان واقعا عاشق شدی؟؟؟؟؟
ته : اره
جیمین : عاشق کی؟؟؟؟؟
ته : یه پسره ای هست ، فکر کنم تازه وارده .خیلی خوشگل و گوگولیه.
جیمین : صبر کن ببینم ، منظورت همونیه که صبحی بوسیدیش؟؟؟؟؟؟
ته : اره
جیمین : وای پسر ؛ مبارکه .خب حالا چجوری میخوای بهش اعتراف کنی؟
ته : نمیدونم
جیمین : ببین اول زیر نظر بگیرش ، بعد مثلا ببین چه چیزایی دوست داره.بعد برو براش همونا رو بگیر.
ته : وای ممنونم جیمین شی
جیمین : خواهش
ویو جنگکوک
* وای روز اولی گند زدماا ، ولی عجب لبایی داشت . خیلی خوش مزه بود.کاشکی تو یه کلاس باشیم.وایسا ببینم ، من دارم چی میگم؟؟؟از کجا معلوم اونم منو دوست داشته باشه؟
اصلا از کجا معلوم گرایشش مثل من باشه؟ولش کن بابا.ولی کاشکی اونم منو دوست داشت.
ویو داخل کلاس "از زبان نویسنده"
کوک تا وارد کلاس شد ،اولین چیزی که دید اون پسر بود.همون پسری که عاشقش شده بود.دید که تنها جای خالی هم کناره اونه.تهیونگ هم وقتی اونو دید یه برق خواصی توی چشاش دیده می شد. جیمین هم که دید تهیونگ داره به کجا نگاه می کنه ، فهمید که این معشوقه ی رفیقشه .این دو کبوتر عاشق خیلی عادی جلوه دادن.ولی کی خبر داشت که اونا دارن به چی فکر می کنن.کوک جلو رفت.و با یه صدای کم گفت:
کوک : ببخشید میشه اینجا بشینم؟؟
ته که از ذوق نمی دونست بابد چیکار کنه ، با هیجان گفت :
ته : حتما ، بیا بشین .
کوک که با این حرف ته داشت بال در میاورد ، سریع نشست.بعد از چند دقیقه استاد اومد.اونا مشغول گوش دادن به درس بودن که یکدفعه ، کوک احساس کرد یه چیزی روی پاهاشه.سرش رو اورد پایین که دید، دست همون پسری که عاشقشه روی پاش قرار داره.از ذوق و هیجان نمیدونست باید چیکار کنه.از اونطرف هم تهیونگ که کل کلاس حواسش به پسرکش بود ، دیگه طاقت نیاورد و دستش رو گذاشت روی رون پسر .و با چمای خمار و صدای بم گفت:
ته : بیب ، فکر نمیکنی زیادی خواستنی هستی؟
کوک که از تعجب دهنش باز شده بود گفت:
کوک : میشه دستت رو بلند کنی؟
کوک نمی دونست که داره چی میگه ، ته هم که با این حرف کوک بدتر داغ کرده بود گفت:
ته : دلم برای اون لبای قلبی و خوشمزت تنگ شده بیبی، نگو که تو خوشت نیومده؛
کوک که داشت اب میشد و می خواست بحث رو عوض کنه، گفت:
کوک : ببخشید نمیدونم داری درباره ی چی صحبت میکنی.
ته گفت : نگو که خوشت نیومده ، چون خیلی خوب همراهی میکردی، میخوای یه بار دیگه امتحان کنی؟
کوک حرفی نزد.که یکدفعه ته کنترلش رو از دست داد و ..........
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
خلاصه ای از پارت بعد :
... : اومم خیلی خوشمزس
... : بیبی خوشمزه ی من
... : یعنی تو هم ........
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرط برای پارت بعدی : ☟
𝘓𝘪𝘬𝘦: 𝟐𝟎 ☜
𝘙𝘦𝘱𝘰𝘴𝘵: 𝟕☜
𝘊𝘰𝘮𝘮𝘦𝘯𝘵: 𝟐𝟓☜
ویو تهیونگ
*اؘههههههههه ، کاشکی می شد یکبار دیگه ببینمششش . دلم می خواست یه بار دیگه اون لبای قلبی شکلش رو بچشم.وای مزه ی ، مزه ی خیلی خوبی می داد. کاشکی حداقل تو یه کلاس باشیم.اونموقع هست که من دوباره می بینمش . وای فکر کنم عاشقش شدم.وایسا ! من دارم چی میگم؟؟؟از کجا معلوم که اونم گرایشش مثل من باشه؟ولی ایراد نداره، اونم عاشق خودم میکنم؛ اره اونم عاشقه خودم میکنم.بعدش می برمش پیش خودم و باهم زندگی میکنیم.ارههههههه همینههه. ولی بزار به بچه ها هم بگم.رفتم پیش جیمین ، اون مثل داداش نداشتم بوده همیشه . از همه بیشتر باهاش صمیمیم.
ته : جیمینننن شیییییییی
جیمین : باز چی می خوای؟؟؟؟؟
ته : مگه حتما باید چیزی بخوام تا اینجوری صدات کنم؟؟؟
جیمین : منو چی فرض کردی؟؟؟؟
ته : امم خب میخواستم یچیزی بهت بگم
جیمین : بگو خب
ته : من عاشق شدم
جیمین : بله؟؟؟؟؟
ته : من عاش...
جیمین : وایسا وایسا ، تو الان واقعا عاشق شدی؟؟؟؟؟
ته : اره
جیمین : عاشق کی؟؟؟؟؟
ته : یه پسره ای هست ، فکر کنم تازه وارده .خیلی خوشگل و گوگولیه.
جیمین : صبر کن ببینم ، منظورت همونیه که صبحی بوسیدیش؟؟؟؟؟؟
ته : اره
جیمین : وای پسر ؛ مبارکه .خب حالا چجوری میخوای بهش اعتراف کنی؟
ته : نمیدونم
جیمین : ببین اول زیر نظر بگیرش ، بعد مثلا ببین چه چیزایی دوست داره.بعد برو براش همونا رو بگیر.
ته : وای ممنونم جیمین شی
جیمین : خواهش
ویو جنگکوک
* وای روز اولی گند زدماا ، ولی عجب لبایی داشت . خیلی خوش مزه بود.کاشکی تو یه کلاس باشیم.وایسا ببینم ، من دارم چی میگم؟؟؟از کجا معلوم اونم منو دوست داشته باشه؟
اصلا از کجا معلوم گرایشش مثل من باشه؟ولش کن بابا.ولی کاشکی اونم منو دوست داشت.
ویو داخل کلاس "از زبان نویسنده"
کوک تا وارد کلاس شد ،اولین چیزی که دید اون پسر بود.همون پسری که عاشقش شده بود.دید که تنها جای خالی هم کناره اونه.تهیونگ هم وقتی اونو دید یه برق خواصی توی چشاش دیده می شد. جیمین هم که دید تهیونگ داره به کجا نگاه می کنه ، فهمید که این معشوقه ی رفیقشه .این دو کبوتر عاشق خیلی عادی جلوه دادن.ولی کی خبر داشت که اونا دارن به چی فکر می کنن.کوک جلو رفت.و با یه صدای کم گفت:
کوک : ببخشید میشه اینجا بشینم؟؟
ته که از ذوق نمی دونست بابد چیکار کنه ، با هیجان گفت :
ته : حتما ، بیا بشین .
کوک که با این حرف ته داشت بال در میاورد ، سریع نشست.بعد از چند دقیقه استاد اومد.اونا مشغول گوش دادن به درس بودن که یکدفعه ، کوک احساس کرد یه چیزی روی پاهاشه.سرش رو اورد پایین که دید، دست همون پسری که عاشقشه روی پاش قرار داره.از ذوق و هیجان نمیدونست باید چیکار کنه.از اونطرف هم تهیونگ که کل کلاس حواسش به پسرکش بود ، دیگه طاقت نیاورد و دستش رو گذاشت روی رون پسر .و با چمای خمار و صدای بم گفت:
ته : بیب ، فکر نمیکنی زیادی خواستنی هستی؟
کوک که از تعجب دهنش باز شده بود گفت:
کوک : میشه دستت رو بلند کنی؟
کوک نمی دونست که داره چی میگه ، ته هم که با این حرف کوک بدتر داغ کرده بود گفت:
ته : دلم برای اون لبای قلبی و خوشمزت تنگ شده بیبی، نگو که تو خوشت نیومده؛
کوک که داشت اب میشد و می خواست بحث رو عوض کنه، گفت:
کوک : ببخشید نمیدونم داری درباره ی چی صحبت میکنی.
ته گفت : نگو که خوشت نیومده ، چون خیلی خوب همراهی میکردی، میخوای یه بار دیگه امتحان کنی؟
کوک حرفی نزد.که یکدفعه ته کنترلش رو از دست داد و ..........
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
خلاصه ای از پارت بعد :
... : اومم خیلی خوشمزس
... : بیبی خوشمزه ی من
... : یعنی تو هم ........
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرط برای پارت بعدی : ☟
𝘓𝘪𝘬𝘦: 𝟐𝟎 ☜
𝘙𝘦𝘱𝘰𝘴𝘵: 𝟕☜
𝘊𝘰𝘮𝘮𝘦𝘯𝘵: 𝟐𝟓☜
- ۱۰.۶k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط