هذیان

تو چه دانی که چرا هندِ جگرخوار شدم
در شب روشن ترین قصه ی تو، تار شدم

در دلم شعله زدم تا که بسوزم به سکوت
بغضم از خاک برآمد که پدیدار شدم

زخم من ساده نبود از تبر آمد نه باد
زخم صد نسل خموش است که گفتار شدم

من از آن لحظه که آیینه ترک خورد شکست
نور بودم ، به غباری ، ز تو انکار شدم

رفتم آنسو که ندانست کسی نامش چیست
در عبور از تو وُ از خویش گرفتار شدم

پای تقدیر نشستم که ز خود وا نروم
سرنوشتم بوده قابی که به دیوار شدم

قصه زندگی ام را نه کسی می دانست
نه طبیبی که بفهمد زِ چه بیمار شدم

دل اگر بی تو بخندید چه سود از شادی
من از این فلسفه ی زندگی بیزار شدم

مرگ را با نفس بیخبری نوشیدم
مست و مستانه ترین لحظه اقرار شدم


                                  بهروز نائیج
دیدگاه ها (۱)

همایون رحیمیان

فاطمه ساکی

بهزاد رحیمی

#ای بسا ابلیس آدم روی هستکه نتوان داد در هردست دست

‌أَلسَّلٰامُ عَلَیکَ یٰا عَلی اِبنِ موسَی أَلرّضٰآ أَلمُرتَض...

‏🐥[۰۹:۲۳ ~ ۰۹:۲۵ به وقت کره]استیسلام~غذا خوردی؟؟من هنوز نه

🌿 میلاد حضرت زینب (س) و روز پرستار مبارک 🌿📣 هیئت نوجوانان🎙 س...

ریحانه. فاطمه سادات ساداتی ارمکی خواهرانی که همدیگر را تا ا...

دخترا بابایی ان...🥀تقدیم به دختران شهید#ریحانه_سادات و#فاطمه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط