قرار داد
قرار داد
پارت 12
☆
سونگ : اوم میدونم... اون از بچگی بدون پدر و مادر بزرگ شد وقتی 6 سالش بود پدرش مادرشو به قتل رسوند مادرش زن خیلی زیبایی بود
مهربون خوش صدا و زیبا اما پدر اقای جئون اون زیبایی هارو نمیدید هر شب بایه زن بود
وقتی هم عصبانی میشد سر خاله تیام خالی میکرد یه روز که پدرشون از شرکت بر میگرده با خاله تیام دعوا میکنه تا سر حد مرگ خاله تیام رو میزنه و ارباب هم از دور این قضیه رو میبینه و اصلحه پدرشو برمیداره و یک تیر به پدرشون میزنن و از اون موقعه ارباب هم با اجوما بزرگ شد و الان که وضعیتشونو میبینی همه براش تا کمر خم میشن
یوری : هی
سونگ : یوری ببخشید فضولی میکنم زندگی تو چطور؟
یوری : خووبب راستش منم تو 8 سالگی مادرو و پدرم رو از دست دادم پدرم منو دوست نداشت همیشه حرصشو سر من و مامانم و خواهرم خالی میکرد و با بقیه زنا خوش میگذروند
مامانم دیگه تحمل نکرد و مرد بابامم مارو ترک کرد و منو و خواهرم بودیم که الان دیگه نیستیم.....
[ویو کوک]
بعد از کارای باند
رفتم خونه کیم
[ویو خونه کیم]
تهیونگ : چطوری مستر جئون
کوک : خوبم مستر کیم
تهیونگ : بیا بشین
رفتم و روی مبلی که TVجلوش بود نشستم
تهیونگ : خوب؟
کوک : خوب که انجام دادی
تهیونگ : اها اون اره کی تموم کنم
کوک : امشب
تهیونگ : حله
کوک و ته : پوزخند
کوک : خوب دیگه کن میریم شب تو بار میبینمت
تهیونگ : اوکی خوشحال میشیم اگه زن داداشمونو ببینیم براش سوپرایز دارم
کوک : چه سوپرایزی
تهیونگ : میبینی
[ویو تهیونگ]
بعد رفتن کوک زنگ زدم به سومی زنگ زدم تا بیاد خونم
تهیونگ : الو سومی
سومی : سلام عشقم
تهیونگ : سلام خوشگلم خونه ای
سومی : اوم دارم غذا میخورم[دهن پر]
تهیونگ : اها پس بعد غذا بیا خونه من
سومی : باش بای
[ویو کوک]
رفتم خونه وقتی خونه رسیدم چدیدم یوری نیست
کوک : اجوما یوری ندیدی
اجوما : چرا پسرم پشت حیاط
کوک : اها ممنون اجوما رفت و منم رفتم پشت حیاط هرچی بیشتر نزدیک میشدم صدای یوری بیشتر شنیده میشد
یوری : خوب اره واقعا من عاشقشم
سونگ : مطمئن باش
یوری : خنده ممنون
شرط :
25 لایک
5 بازنشر
جباران پارت 11 راستی میشه نظراتونو برام بنویسین
پارت 12
☆
سونگ : اوم میدونم... اون از بچگی بدون پدر و مادر بزرگ شد وقتی 6 سالش بود پدرش مادرشو به قتل رسوند مادرش زن خیلی زیبایی بود
مهربون خوش صدا و زیبا اما پدر اقای جئون اون زیبایی هارو نمیدید هر شب بایه زن بود
وقتی هم عصبانی میشد سر خاله تیام خالی میکرد یه روز که پدرشون از شرکت بر میگرده با خاله تیام دعوا میکنه تا سر حد مرگ خاله تیام رو میزنه و ارباب هم از دور این قضیه رو میبینه و اصلحه پدرشو برمیداره و یک تیر به پدرشون میزنن و از اون موقعه ارباب هم با اجوما بزرگ شد و الان که وضعیتشونو میبینی همه براش تا کمر خم میشن
یوری : هی
سونگ : یوری ببخشید فضولی میکنم زندگی تو چطور؟
یوری : خووبب راستش منم تو 8 سالگی مادرو و پدرم رو از دست دادم پدرم منو دوست نداشت همیشه حرصشو سر من و مامانم و خواهرم خالی میکرد و با بقیه زنا خوش میگذروند
مامانم دیگه تحمل نکرد و مرد بابامم مارو ترک کرد و منو و خواهرم بودیم که الان دیگه نیستیم.....
[ویو کوک]
بعد از کارای باند
رفتم خونه کیم
[ویو خونه کیم]
تهیونگ : چطوری مستر جئون
کوک : خوبم مستر کیم
تهیونگ : بیا بشین
رفتم و روی مبلی که TVجلوش بود نشستم
تهیونگ : خوب؟
کوک : خوب که انجام دادی
تهیونگ : اها اون اره کی تموم کنم
کوک : امشب
تهیونگ : حله
کوک و ته : پوزخند
کوک : خوب دیگه کن میریم شب تو بار میبینمت
تهیونگ : اوکی خوشحال میشیم اگه زن داداشمونو ببینیم براش سوپرایز دارم
کوک : چه سوپرایزی
تهیونگ : میبینی
[ویو تهیونگ]
بعد رفتن کوک زنگ زدم به سومی زنگ زدم تا بیاد خونم
تهیونگ : الو سومی
سومی : سلام عشقم
تهیونگ : سلام خوشگلم خونه ای
سومی : اوم دارم غذا میخورم[دهن پر]
تهیونگ : اها پس بعد غذا بیا خونه من
سومی : باش بای
[ویو کوک]
رفتم خونه وقتی خونه رسیدم چدیدم یوری نیست
کوک : اجوما یوری ندیدی
اجوما : چرا پسرم پشت حیاط
کوک : اها ممنون اجوما رفت و منم رفتم پشت حیاط هرچی بیشتر نزدیک میشدم صدای یوری بیشتر شنیده میشد
یوری : خوب اره واقعا من عاشقشم
سونگ : مطمئن باش
یوری : خنده ممنون
شرط :
25 لایک
5 بازنشر
جباران پارت 11 راستی میشه نظراتونو برام بنویسین
- ۱.۱k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط