جایی میان وهم وخیال دیده ام که رو به رویم نشسته لبخند می زنی


جایی میان وهم‌ و‌خیال دیده ام که رو به رویم نشسته، لبخند می زنی!
برف می بارد و جای پای خدا تا آن سوی حیاط پیداست!
تو از خوبی های زمستان حرف می زنی و من میخواهم صدایت را بچسبانم رو به روی تخت خوابم که هر بار چشم باز
می کنم، از تو شروع شوم و جایی که صدایت دور شد، بخوابم و دیگر بیدار نشوم.

#آیدین_قریشی
دیدگاه ها (۹)

من که می گویممردان...وقتی عاشق زنانِ مو بُلند می شوندچند ده ...

اگر به خانه‌ی من آمدی، برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دری...

کوچه باغی باشد و شوری ؛به دل، باران دهدچتر دستانت به جان، عط...

‌‌‌‌‌‌‌معنی سکوتم بخشیدن تو نیست ...حرفهاے سردت چنان پشت دست...

8:Amityville Horror Houseخانه ترسناک امیتویل بعد تمام شدن فی...

p44چراغ کوچیک کنار تخت روشن بود.نورش می‌لرزید.کوک با یه نفس ...

☆سادیسمی‌منp/⁸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط