Part
#Part_9
#My_dream_destiny...
سرنوشت رویایی من...
توی چشمبههمزدنی، شبِ فردا رسید... وقت شام بود.
دیروز اونقدر روی تصمیمم پافشاری کرده بودم که یورا، با تموم نگرانیهاش، دیگه از منصرف کردنم ناامید شده بود. حالا در حالی که داشت لباسم رو مرتب میکرد، با همون دلشکستگی همیشگی، دوباره شروع کرد:
_لونا دختر قشنگم... باورت نمیشه چقدر خطرناکه...
لبهام رو روی هم فشار دادم...
_میدونم یورا، چند بار باید بگم؟
باید بریم...باید از یه چیزی مطمئن بشم...
_آره گفتی، ولی نمیگی از چی شک داری؟ چرا هیچی نمیگی بهم؟
سرمو انداختم پایین...
_نمیتونم بگم...خودت یه روز میفهمی...
سکوت کرد، ولی معلوم بود هنوز دلش راضی نیست.
_من که نمیتونم حریفت بشم... بیا بریم سر میز شام. ولی بازم فکر کن بهش...
با هم وارد تالار غذاخوری شدیم. روی صندلی مخصوصم نشستم و یورا پشت سرم ایستاد، درست طبق رسم دربار. همه در سکوت منتظر ورود پدر بودن... پنج دقیقه گذشت که دفتردار، ورود پادشاه رو اعلام کرد. همه با احترام بلند شدن.
پدر با قدمهای سنگین وارد شد و رفت و بر صدر نشست. با دست اشاره کرد که همه بشینن.
_قبل از صرف شام، میخوام بدونم... کدومیک از فرزندانم داوطلب رفتن به قلمرو گرگینههاست؟
سکوت...هیچکس چیزی نگفت.
منتظر همین بودم. سرمو بالا گرفتم و با اعتماد به نفس گفتم:
_اگر اجازه بدین... من داوطلب میشم.
با تمام تلاش، صدام رو رسمی و محکم نگه داشتم. ابروهای پدر گره خورد و نگاه سنگینش روی من نشست.
_یعنی... کسی جز لونا داوطلب نیست؟!
تقریباً با خشم فریاد زد. تالار از فشار سکوت سنگینتر شد. همه سرها پایین، لبها بسته...
_من سه پسر دارم! یعنی شجاعت هیچکدومشون اندازهی دختر کوچکم نیست؟!
واقعاً مایهی تأسفه...
نگاهش پر از ناامیدی بود. ولی من مطمئن بودم... وقتشه، راه من همینجاست...
#My_dream_destiny...
سرنوشت رویایی من...
توی چشمبههمزدنی، شبِ فردا رسید... وقت شام بود.
دیروز اونقدر روی تصمیمم پافشاری کرده بودم که یورا، با تموم نگرانیهاش، دیگه از منصرف کردنم ناامید شده بود. حالا در حالی که داشت لباسم رو مرتب میکرد، با همون دلشکستگی همیشگی، دوباره شروع کرد:
_لونا دختر قشنگم... باورت نمیشه چقدر خطرناکه...
لبهام رو روی هم فشار دادم...
_میدونم یورا، چند بار باید بگم؟
باید بریم...باید از یه چیزی مطمئن بشم...
_آره گفتی، ولی نمیگی از چی شک داری؟ چرا هیچی نمیگی بهم؟
سرمو انداختم پایین...
_نمیتونم بگم...خودت یه روز میفهمی...
سکوت کرد، ولی معلوم بود هنوز دلش راضی نیست.
_من که نمیتونم حریفت بشم... بیا بریم سر میز شام. ولی بازم فکر کن بهش...
با هم وارد تالار غذاخوری شدیم. روی صندلی مخصوصم نشستم و یورا پشت سرم ایستاد، درست طبق رسم دربار. همه در سکوت منتظر ورود پدر بودن... پنج دقیقه گذشت که دفتردار، ورود پادشاه رو اعلام کرد. همه با احترام بلند شدن.
پدر با قدمهای سنگین وارد شد و رفت و بر صدر نشست. با دست اشاره کرد که همه بشینن.
_قبل از صرف شام، میخوام بدونم... کدومیک از فرزندانم داوطلب رفتن به قلمرو گرگینههاست؟
سکوت...هیچکس چیزی نگفت.
منتظر همین بودم. سرمو بالا گرفتم و با اعتماد به نفس گفتم:
_اگر اجازه بدین... من داوطلب میشم.
با تمام تلاش، صدام رو رسمی و محکم نگه داشتم. ابروهای پدر گره خورد و نگاه سنگینش روی من نشست.
_یعنی... کسی جز لونا داوطلب نیست؟!
تقریباً با خشم فریاد زد. تالار از فشار سکوت سنگینتر شد. همه سرها پایین، لبها بسته...
_من سه پسر دارم! یعنی شجاعت هیچکدومشون اندازهی دختر کوچکم نیست؟!
واقعاً مایهی تأسفه...
نگاهش پر از ناامیدی بود. ولی من مطمئن بودم... وقتشه، راه من همینجاست...
- ۱.۸k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط