احتمالا قسمت پایانی تازه مثلا قرار بود تک پارتی باشه 😂😂 و
احتمالا قسمت پایانی تازه مثلا قرار بود تک پارتی باشه 😂😂 ولی اشکال نداره چون خودم خیلی دوسش داشتم پس شاید یک فن فیک دیگه شبیه همین بنویسم شاید هم همینو ادامه بدم
کالسکه در راه بازگشت به عمارت فانتومهایو.
مادام رد جلو خوابش برده بود و خرخر میکرد. سرش روی شیشه افتاده بود و دهانش باز بود. ا.ت کت مادام رد را رویش کشید.
سباستین بیرون نشسته بود. روی جایگاه راننده. اسبها را هدایت میکرد.
ا.ت تنها بود در تاریکی کالسکه.
نگاهش به پنجره بود. به باران. به قطراتی که روی شیشه میلغزیدند و پایین میرفتند، مثل اشک.
کت سباستین روی شانههایش بود. نمیدانست کی آن را رویش انداخته. شاید وقتی از عمارت بیرون میآمدند. شاید وقتی سوار کالسکه میشدند. شاید هم سباستین برایش جادو کرده بود.
بوی سباستین میداد. بوی چرم و باروت و چیز دیگری که حالا میتوانست اسمش را بگذارد: تنهایی.
پرده را کنار زد. سباستین پشتش به او بود. باران روی موهای مشکیاش میبارید. کتش را نداشت. چون به ا.ت داده بود.
«سباستین،» ا.ت صدا زد. آرام.
سباستین برگشت نگاه کرد.
«ممنون. برای امروز.»
سباستین چند ثانیه نگاهش کرد. باران روی صورتش میبارید. روی مژههای بلندش. روی لبهایی که همیشه لبخند میزدند.
«وظیفه من است،» گفت و برگشت به جاده.
ا.ت کت را محکمتر دور خودش پیچید.
«دیگه هیچ وقت... هیچ وقت قبول نمیکنم همچین لباسی بپوشم.»
از بیرون، صدای سباستین آمد: «آخرین باری که گفتید، مأموریت بعدی لباس کوتاهتر پوشیدید.»
ا.ت خندید. برای اولین بار آن شب، خندید.
صدای خندهاش آرام بود و کوتاه. اما سباستین شنید.
سباستین همیشه همه چیز را میشنید.
---
پایان
عمارت فانتومهایو در سحرگاه خلوت بود.
سیل پشت میز تحریرش نشسته بود و دفترچهٔ ویکنت را ورق میزد. چهرهاش سفید بود.
«این کافی است،» گفت و دفتر را بست. «فردا میفرستمش به اسکاتلند یارد.»
ا.ت روی مبل نشسته بود. کت سباستین هنوز روی دوشش بود. «ویکنت چه میشود؟»
سیل نگاهش کرد. آن چشمهای آبی تیره، سرد و پیر. «عدالت به سراغش میآید.»
«عدالت،» ا.ت تکرار کرد. «عدالت چیست؟»
سیل جواب نداد.
سباستین کنار در ایستاده بود. دستهای پشت به هم، آن لبخند همیشگی.
«اگر تمام کردید، میتوانید به اتاقهایتان بروید. بردروی صبحانه درست کرده.»
صدای انفجاری از آشپزخانه آمد. دود سیاه از زیر در بیرون زد.
سیل بدون اینکه نگاهش را از دفتر بردارد: «ظاهراً صبحانه سوخت.»
ا.ت نگاهی به سباستین انداخت. سباستین نگاهی به ا.ت.
و برای اولین بار، شاید نه لبخند، اما چیزی نزدیک به لبخند در چشمان هر دو بود.
ا.ت بلند شد. کت سباستین را درآورد و به سمتش پرت کرد. سباستین کت را گرفت.
«کتت را پس دادم،» ا.ت گفت. «حالا میتوانی بروی.»
«عمارت مال من است. شما مهمان هستید.»
«تو خدمتکاری.»
«خدمتکار با قرارداد شیطانی.»
ا.ت نفس عمیقی کشید. «شب بخیر، سباستین.»
«شب بخیر، فرشتهٔ من.» ( اوه چه غلطا)
ا.ت برگشت و به سمت در حرکت کرد. دستش روی دستگیره بود که صدای سباستین دوباره آمد:
«ا.ت.»
برگشت.
سباستین همان جا ایستاده بود. کت را روی دستش. نورش از پشت پنجره میآمد و سایهای بلند روی زمین انداخته بود.
«لباس قرمز به شما میآید،» گفت. بعد در را باز کرد و بیرون رفت.
ا.ت ماند و به در بسته نگاه کرد.
صورتش داغ بود.
تقصیر لباس بود. حتماً.
---
«بالاخره، من فقط یک فرشتهٔ سقوطکردهام... با اعتماد به نفسی که یک گربهٔ خیابانی هم ندارد.»
— ا.ت، بعد از مأموریت ویکنت
---
تقدیم به
همهٔ فرشتههایی که سقوط کردهاند، اما هنوز میتوانند پرواز کردن را به یاد بیاورند.
مخصوصاً وقتی یک شیطان دستشان را میگیرد.
ممنون از فرشته کوچولو های من که تا اینجا فن فیک رو خوندن❤
کالسکه در راه بازگشت به عمارت فانتومهایو.
مادام رد جلو خوابش برده بود و خرخر میکرد. سرش روی شیشه افتاده بود و دهانش باز بود. ا.ت کت مادام رد را رویش کشید.
سباستین بیرون نشسته بود. روی جایگاه راننده. اسبها را هدایت میکرد.
ا.ت تنها بود در تاریکی کالسکه.
نگاهش به پنجره بود. به باران. به قطراتی که روی شیشه میلغزیدند و پایین میرفتند، مثل اشک.
کت سباستین روی شانههایش بود. نمیدانست کی آن را رویش انداخته. شاید وقتی از عمارت بیرون میآمدند. شاید وقتی سوار کالسکه میشدند. شاید هم سباستین برایش جادو کرده بود.
بوی سباستین میداد. بوی چرم و باروت و چیز دیگری که حالا میتوانست اسمش را بگذارد: تنهایی.
پرده را کنار زد. سباستین پشتش به او بود. باران روی موهای مشکیاش میبارید. کتش را نداشت. چون به ا.ت داده بود.
«سباستین،» ا.ت صدا زد. آرام.
سباستین برگشت نگاه کرد.
«ممنون. برای امروز.»
سباستین چند ثانیه نگاهش کرد. باران روی صورتش میبارید. روی مژههای بلندش. روی لبهایی که همیشه لبخند میزدند.
«وظیفه من است،» گفت و برگشت به جاده.
ا.ت کت را محکمتر دور خودش پیچید.
«دیگه هیچ وقت... هیچ وقت قبول نمیکنم همچین لباسی بپوشم.»
از بیرون، صدای سباستین آمد: «آخرین باری که گفتید، مأموریت بعدی لباس کوتاهتر پوشیدید.»
ا.ت خندید. برای اولین بار آن شب، خندید.
صدای خندهاش آرام بود و کوتاه. اما سباستین شنید.
سباستین همیشه همه چیز را میشنید.
---
پایان
عمارت فانتومهایو در سحرگاه خلوت بود.
سیل پشت میز تحریرش نشسته بود و دفترچهٔ ویکنت را ورق میزد. چهرهاش سفید بود.
«این کافی است،» گفت و دفتر را بست. «فردا میفرستمش به اسکاتلند یارد.»
ا.ت روی مبل نشسته بود. کت سباستین هنوز روی دوشش بود. «ویکنت چه میشود؟»
سیل نگاهش کرد. آن چشمهای آبی تیره، سرد و پیر. «عدالت به سراغش میآید.»
«عدالت،» ا.ت تکرار کرد. «عدالت چیست؟»
سیل جواب نداد.
سباستین کنار در ایستاده بود. دستهای پشت به هم، آن لبخند همیشگی.
«اگر تمام کردید، میتوانید به اتاقهایتان بروید. بردروی صبحانه درست کرده.»
صدای انفجاری از آشپزخانه آمد. دود سیاه از زیر در بیرون زد.
سیل بدون اینکه نگاهش را از دفتر بردارد: «ظاهراً صبحانه سوخت.»
ا.ت نگاهی به سباستین انداخت. سباستین نگاهی به ا.ت.
و برای اولین بار، شاید نه لبخند، اما چیزی نزدیک به لبخند در چشمان هر دو بود.
ا.ت بلند شد. کت سباستین را درآورد و به سمتش پرت کرد. سباستین کت را گرفت.
«کتت را پس دادم،» ا.ت گفت. «حالا میتوانی بروی.»
«عمارت مال من است. شما مهمان هستید.»
«تو خدمتکاری.»
«خدمتکار با قرارداد شیطانی.»
ا.ت نفس عمیقی کشید. «شب بخیر، سباستین.»
«شب بخیر، فرشتهٔ من.» ( اوه چه غلطا)
ا.ت برگشت و به سمت در حرکت کرد. دستش روی دستگیره بود که صدای سباستین دوباره آمد:
«ا.ت.»
برگشت.
سباستین همان جا ایستاده بود. کت را روی دستش. نورش از پشت پنجره میآمد و سایهای بلند روی زمین انداخته بود.
«لباس قرمز به شما میآید،» گفت. بعد در را باز کرد و بیرون رفت.
ا.ت ماند و به در بسته نگاه کرد.
صورتش داغ بود.
تقصیر لباس بود. حتماً.
---
«بالاخره، من فقط یک فرشتهٔ سقوطکردهام... با اعتماد به نفسی که یک گربهٔ خیابانی هم ندارد.»
— ا.ت، بعد از مأموریت ویکنت
---
تقدیم به
همهٔ فرشتههایی که سقوط کردهاند، اما هنوز میتوانند پرواز کردن را به یاد بیاورند.
مخصوصاً وقتی یک شیطان دستشان را میگیرد.
ممنون از فرشته کوچولو های من که تا اینجا فن فیک رو خوندن❤
- ۱.۲k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط