رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۵۹
-باید یه جوري به اون دختره نزدیک بشی.
خندیدم.
-شوخی میکنی؟
-نه کاملا جدیم.
اخم کردم.
-ببین اگه اون دختره دوست اون دخترهست، و اونعمرا!
ازش خوشم نمیاد.
-دختره یه جورایی با ماهان ارتباط داره پس اون
دختره هم به ماهان و مهرداد ربط داره.
پوفی کشیدم.
-کل جملهت که شد اون دختره!
خندید و چشمکی زد.
-قبول کن.
مکث کردم و گفتم: درموردش فکر میکنم... حالا با
دختره چیکار کنیم؟ این سحر دیوونهست.
-آدم میفرستم یه کم بترسوننش، تو نگران اون نباش، تمرکزتو بذار که چجوري به دختره نزدیک
بشی.
سري تکون دادم.
-باشه.
به سمت در رفتم.
-تو هم به اون طرحی که از شرکت مهرداد کش
رفتم نگاهی بنداز ببین میتونی ایدهی بهتري بدي.
#محدثه
سرش روي پام بود و ده دقیقهاي میشد که خواب
رفته.
با اینکه خواب رفته بود اما دست از کشیدن دستم
توي موهاش برنمیداشتم، یه احساس خاص و خوبی
داشت.
اونقدر ضعف داشت که پیشنهاد دادم قرص آرام بخش بخوره.
خونه غرق سکوت بود و تنها صداي نفسهاي من و
اون به گوش میرسید.
با صداي گوشیم از آرامش افکار بیرون کشیده شدم
و چشمهامو باز کردم.
گوشیمو از جیبم بیرون آورد و چندبار پلک زدم تا
دیدم نرمال شد.
شماره ناشناسه.
صدامو صاف کردم و جواب دادم.
-الو؟
صداي یه زن پیچید.
-سلام، محدثه خانم؟
-خودم هستم، بفرمائید.
-عطیه خانم حالشون بد شد مجبور شدیم با آمبولانس تماس بگیریم.
سریع تکیهمو از مبل گرفتم و نگران گفتم: خب الان
کجاست؟
با آرامش گفت: اصلا نگران نباشید، نیاز به
بیمارستانم نبود، الان توي خونه من پیششونم،
میشه بیاین؟ آخه من مجبورم برم.
نفس آسودهاي کشیدم.
-تا چند دقیقه دیگه خودمو میرسونم.
-ممنون.
بدون خداحافظی قطع کرد که ابروهام بالا پریدند.
دستی توي صورتم کشیدم و به بیرون نگاه کردم.
شب شده بود.
آروم سر ماهانو بلند کردم و بلند شدم.
کوسنو زیر سرش گذاشتم و با کمی مکث گونهشو
بوسیدم.
از همینجا واسه گوشیش فرستادم "برمیگردم بهم زنگ زدند. گفتند عطیه حالش خوب نیست، کسی هم پیشش نیست، مجبور شدم برم، اگه دیدي حالت بده حتما بهم زنگ بزن زود خودمو میرسونم"
******
با قدمهاي تند وارد کوچه شدم و کیف پولمو توی کیفم گذاشتم.
به آپارتمان که رسیدم با صداي یه مرد بهش نگاه
کردم.
-خانم؟
با اخم ریزي گفتم: بله؟
-محدثه خانم؟
اخمم عمیقتر شد.
-بله.
نگاهی به سر کوچه کرد.
-باید باهاتون صحبت کنم، درمورد دوستتون.
با اضطراب به سمتش رفتم.
-کدومشون؟
-بیاین میگم.
پشت یه بوتهی پر گل بلند وایساد.
-بگید.
یه دفعه گرفتم و محکم به دیوار کوبیدم که از درد
صورتم جمع شد.
خواستم داد بزنم اما دستشو روي دهنم گذاشت که
دلم هري ریخت.
نزدیک صورتم گفت: یا گورتو از زندگی ماهان گم
میکنی یا همینجا کارتو یک سره میکنم.
#پارت_۱۵۹
-باید یه جوري به اون دختره نزدیک بشی.
خندیدم.
-شوخی میکنی؟
-نه کاملا جدیم.
اخم کردم.
-ببین اگه اون دختره دوست اون دخترهست، و اونعمرا!
ازش خوشم نمیاد.
-دختره یه جورایی با ماهان ارتباط داره پس اون
دختره هم به ماهان و مهرداد ربط داره.
پوفی کشیدم.
-کل جملهت که شد اون دختره!
خندید و چشمکی زد.
-قبول کن.
مکث کردم و گفتم: درموردش فکر میکنم... حالا با
دختره چیکار کنیم؟ این سحر دیوونهست.
-آدم میفرستم یه کم بترسوننش، تو نگران اون نباش، تمرکزتو بذار که چجوري به دختره نزدیک
بشی.
سري تکون دادم.
-باشه.
به سمت در رفتم.
-تو هم به اون طرحی که از شرکت مهرداد کش
رفتم نگاهی بنداز ببین میتونی ایدهی بهتري بدي.
#محدثه
سرش روي پام بود و ده دقیقهاي میشد که خواب
رفته.
با اینکه خواب رفته بود اما دست از کشیدن دستم
توي موهاش برنمیداشتم، یه احساس خاص و خوبی
داشت.
اونقدر ضعف داشت که پیشنهاد دادم قرص آرام بخش بخوره.
خونه غرق سکوت بود و تنها صداي نفسهاي من و
اون به گوش میرسید.
با صداي گوشیم از آرامش افکار بیرون کشیده شدم
و چشمهامو باز کردم.
گوشیمو از جیبم بیرون آورد و چندبار پلک زدم تا
دیدم نرمال شد.
شماره ناشناسه.
صدامو صاف کردم و جواب دادم.
-الو؟
صداي یه زن پیچید.
-سلام، محدثه خانم؟
-خودم هستم، بفرمائید.
-عطیه خانم حالشون بد شد مجبور شدیم با آمبولانس تماس بگیریم.
سریع تکیهمو از مبل گرفتم و نگران گفتم: خب الان
کجاست؟
با آرامش گفت: اصلا نگران نباشید، نیاز به
بیمارستانم نبود، الان توي خونه من پیششونم،
میشه بیاین؟ آخه من مجبورم برم.
نفس آسودهاي کشیدم.
-تا چند دقیقه دیگه خودمو میرسونم.
-ممنون.
بدون خداحافظی قطع کرد که ابروهام بالا پریدند.
دستی توي صورتم کشیدم و به بیرون نگاه کردم.
شب شده بود.
آروم سر ماهانو بلند کردم و بلند شدم.
کوسنو زیر سرش گذاشتم و با کمی مکث گونهشو
بوسیدم.
از همینجا واسه گوشیش فرستادم "برمیگردم بهم زنگ زدند. گفتند عطیه حالش خوب نیست، کسی هم پیشش نیست، مجبور شدم برم، اگه دیدي حالت بده حتما بهم زنگ بزن زود خودمو میرسونم"
******
با قدمهاي تند وارد کوچه شدم و کیف پولمو توی کیفم گذاشتم.
به آپارتمان که رسیدم با صداي یه مرد بهش نگاه
کردم.
-خانم؟
با اخم ریزي گفتم: بله؟
-محدثه خانم؟
اخمم عمیقتر شد.
-بله.
نگاهی به سر کوچه کرد.
-باید باهاتون صحبت کنم، درمورد دوستتون.
با اضطراب به سمتش رفتم.
-کدومشون؟
-بیاین میگم.
پشت یه بوتهی پر گل بلند وایساد.
-بگید.
یه دفعه گرفتم و محکم به دیوار کوبیدم که از درد
صورتم جمع شد.
خواستم داد بزنم اما دستشو روي دهنم گذاشت که
دلم هري ریخت.
نزدیک صورتم گفت: یا گورتو از زندگی ماهان گم
میکنی یا همینجا کارتو یک سره میکنم.
- ۱.۸k
- ۰۳ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط