୨୧ ─────────────── ୨୧
୨୧ ─────────────── ୨୧
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟔 🎧🖤
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این یکی رو فقط برای تو میخونم...» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
صبح، لیلی هنوز پشت میز ننشسته بود که پیام جنگکوک روی گوشیاش آمد.
Jungkook:
«امروز استودیو میای؟»
لیلی لبخند زد.
Lili:
«آره. چرا؟»
چند ثانیه بعد:
Jungkook:
«پس خوبه.»
لیلی ابرو بالا انداخت.
Lili:
«فقط همین؟ 😂»
Jungkook:
«فعلاً.»
لیلی گوشی رو کنار گذاشت.
— این پسر چرا هر روز عجیبتر میشه؟
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🎧 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
ظهر، وقتی لیلی وارد استودیو شد، جنگکوک مشغول ضبط بود.
صدای موسیقی توی اتاق پیچیده بود و او با هدفون روی گوشش، مشغول خواندن بود.
لیلی بیصدا کنار در ایستاد.
تا حالا هیچوقت اینقدر نزدیک، روند ضبطش رو ندیده بود.
وقتی آهنگ تمام شد، جنگکوک هدفونش رو برداشت.
چشمش به لیلی افتاد.
— اومدی؟
— آره.
— از کی اینجایی؟
— همین الان.
جنگکوک لبخند زد.
— مطمئنی؟
— آره.
— چون یه جوری نگام میکردی انگار اولین باره منو میبینی.
لیلی خندید.
— خب... اولین باره اینطوری میبینمت.
جنگکوک چند لحظه ساکت شد.
— چهطوری؟
— نه مثل آیدلی که همه میشناسن.
— پس چهطوری؟
لیلی کمی فکر کرد.
— مثل خودت.
لبخند جنگکوک آرومتر شد.
— این جواب رو دوست داشتم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
چند دقیقه بعد، جنگکوک به صندلی کناری اشاره کرد.
— بشین.
— چرا؟
— یه چیزی میخوام نشونت بدم.
لیلی نشست.
جنگکوک یک فایل صوتی باز کرد.
— این هنوز منتشر نشده.
لیلی با تعجب نگاهش کرد.
— یعنی نباید گوش بدم؟
— چرا.
— پس چرا گفتی هنوز منتشر نشده؟
— چون...
نگاهش کرد.
— اولین نفری هستی که میخوام نظرت رو بدونم.
لیلی قلبش یه ضربهی عجیب زد.
— من؟
— آره، تو.
آهنگ پخش شد.
آروم بود.
خیلی ساده و احساسی.
وقتی تمام شد، جنگکوک پرسید:
— خب؟
لیلی چند ثانیه سکوت کرد.
— خیلی قشنگه.
— فقط قشنگ؟
— نه.
لیلی لبخند زد.
— حس میکنم... خیلی خودته.
جنگکوک سرش رو پایین انداخت و لبخند زد.
— دقیقاً همینو میخواستم بشنوم.
لیلی پرسید:
— چرا نظر من برات اینقدر مهمه؟
جنگکوک بهش نگاه کرد.
این بار شوخی نکرد.
— چون تو وقتی چیزی رو دوست نداشته باشی، میگی.
— خب آره.
— و وقتی دوست داشته باشی...
لبخند زد.
— اون لبخندت رو میزنی.
لیلی دستپاچه شد.
— تو زیادی به من توجه میکنی.
جنگکوک بدون مکث گفت:
— شاید.
سکوت کوتاهی بینشان افتاد.
بعد جنگکوک هدفون رو برداشت و یکی از گوشیهاش رو به سمت لیلی گرفت.
— بیا.
— چی؟
— این قسمت رو دوباره گوش کن.
لیلی هدفون رو گرفت.
جنگکوک کنار او نشست.
شانههایشان خیلی نزدیک بود.
لیلی سعی کرد روی موسیقی تمرکز کند...
ولی برای اولین بار، صدای ضربان قلب خودش از آهنگ بلندتر به نظر میرسید.
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝐫𝒕 𝟏𝟔
୨୧ ─────────────── ୨୧
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟔 🎧🖤
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این یکی رو فقط برای تو میخونم...» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
صبح، لیلی هنوز پشت میز ننشسته بود که پیام جنگکوک روی گوشیاش آمد.
Jungkook:
«امروز استودیو میای؟»
لیلی لبخند زد.
Lili:
«آره. چرا؟»
چند ثانیه بعد:
Jungkook:
«پس خوبه.»
لیلی ابرو بالا انداخت.
Lili:
«فقط همین؟ 😂»
Jungkook:
«فعلاً.»
لیلی گوشی رو کنار گذاشت.
— این پسر چرا هر روز عجیبتر میشه؟
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🎧 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
ظهر، وقتی لیلی وارد استودیو شد، جنگکوک مشغول ضبط بود.
صدای موسیقی توی اتاق پیچیده بود و او با هدفون روی گوشش، مشغول خواندن بود.
لیلی بیصدا کنار در ایستاد.
تا حالا هیچوقت اینقدر نزدیک، روند ضبطش رو ندیده بود.
وقتی آهنگ تمام شد، جنگکوک هدفونش رو برداشت.
چشمش به لیلی افتاد.
— اومدی؟
— آره.
— از کی اینجایی؟
— همین الان.
جنگکوک لبخند زد.
— مطمئنی؟
— آره.
— چون یه جوری نگام میکردی انگار اولین باره منو میبینی.
لیلی خندید.
— خب... اولین باره اینطوری میبینمت.
جنگکوک چند لحظه ساکت شد.
— چهطوری؟
— نه مثل آیدلی که همه میشناسن.
— پس چهطوری؟
لیلی کمی فکر کرد.
— مثل خودت.
لبخند جنگکوک آرومتر شد.
— این جواب رو دوست داشتم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
چند دقیقه بعد، جنگکوک به صندلی کناری اشاره کرد.
— بشین.
— چرا؟
— یه چیزی میخوام نشونت بدم.
لیلی نشست.
جنگکوک یک فایل صوتی باز کرد.
— این هنوز منتشر نشده.
لیلی با تعجب نگاهش کرد.
— یعنی نباید گوش بدم؟
— چرا.
— پس چرا گفتی هنوز منتشر نشده؟
— چون...
نگاهش کرد.
— اولین نفری هستی که میخوام نظرت رو بدونم.
لیلی قلبش یه ضربهی عجیب زد.
— من؟
— آره، تو.
آهنگ پخش شد.
آروم بود.
خیلی ساده و احساسی.
وقتی تمام شد، جنگکوک پرسید:
— خب؟
لیلی چند ثانیه سکوت کرد.
— خیلی قشنگه.
— فقط قشنگ؟
— نه.
لیلی لبخند زد.
— حس میکنم... خیلی خودته.
جنگکوک سرش رو پایین انداخت و لبخند زد.
— دقیقاً همینو میخواستم بشنوم.
لیلی پرسید:
— چرا نظر من برات اینقدر مهمه؟
جنگکوک بهش نگاه کرد.
این بار شوخی نکرد.
— چون تو وقتی چیزی رو دوست نداشته باشی، میگی.
— خب آره.
— و وقتی دوست داشته باشی...
لبخند زد.
— اون لبخندت رو میزنی.
لیلی دستپاچه شد.
— تو زیادی به من توجه میکنی.
جنگکوک بدون مکث گفت:
— شاید.
سکوت کوتاهی بینشان افتاد.
بعد جنگکوک هدفون رو برداشت و یکی از گوشیهاش رو به سمت لیلی گرفت.
— بیا.
— چی؟
— این قسمت رو دوباره گوش کن.
لیلی هدفون رو گرفت.
جنگکوک کنار او نشست.
شانههایشان خیلی نزدیک بود.
لیلی سعی کرد روی موسیقی تمرکز کند...
ولی برای اولین بار، صدای ضربان قلب خودش از آهنگ بلندتر به نظر میرسید.
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝐫𝒕 𝟏𝟔
୨୧ ─────────────── ୨୧
- ۹.۹k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط