⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p47
«نه، نمی‌دونی.»
چند لحظه سکوت کرد.
با صدایی محکم گفت:
«از این به بعد، بدون اجازه‌ی من حتی یک قدم هم از اتاقت بیرون نمیای.»
نینا با عصبانیت خندید.
«فکر کردی می‌تونی تا آخر عمرم زندانیم کنی؟»
جیمین یک قدم بهش نزدیک شد.
«اگر لازم باشه... آره.»
این جمله رو گفت و دوباره راه افتاد.
نینا برای چند ثانیه همون‌جا ایستاد.
از عصبانیت دست‌هاش مشت شده بود.

بین تمام سؤال‌هایی که توی ذهنش می‌چرخید، فقط یکی از همه پررنگ‌تر بود.
چرا؟
چرا این آدم حاضر بود برای پنهان کردنش، به همه دروغ بگه... اما حاضر نبود حتی یک دلیل به خودش بگه؟
......
در اتاق بسته شد.
صدای چرخیدن قفل، سکوت اتاق رو سنگین‌تر کرد.
نینا چند لحظه همون‌جا ایستاد.
نه به در کوبید...
نه داد زد.
فقط نفس عمیقی کشید و روی لبه‌ی تخت نشست.
نگاهش روی مچ دستش افتاد.
رد انگشت‌های جیمین هنوز کم‌رنگ روی پوستش مونده بود.
آروم با انگشت روش کشید.
زیر لب گفت:
«اگه واقعاً می‌خواست بهم آسیب بزنه... لازم نبود جلوی اون همه آدم قایمم کنه...»

چند ثانیه بعد سرش رو تکون داد.
«نه... حتماً یه دلیل دیگه داره.»

از جاش بلند شد و کنار پنجره رفت.
آسمون مثل همیشه خاکستری بود.
حیاط قلعه کم‌کم خلوت می‌شد.
اعضای شورا یکی‌یکی سوار ماشین هاشون می‌شدن و قلعه رو ترک می‌کردن.
همون موقع، پایین حیاط، جیمین رو دید.
کنار دروازه ایستاده بود و با یکی از اعضای شورا حرف می‌زد.
مرد چیزی گفت.
جیمین جواب کوتاهی داد.
مرد اخمی کرد، اما آخر سر سوار ماشین شد و رفت.
وقتی آخرین ماشین از دروازه بیرون رفت، جیمین چند لحظه همون‌جا ایستاد.
دستش رو روی پیشونیش کشید.
خسته به نظر می‌رسید.
انگار تمام مدت جلسه، فقط سعی کرده بود چیزی رو از بقیه پنهان کنه.
نینا بی‌اختیار بهش خیره موند.
تا وقتی که جیمین وارد قلعه شد و از دیدش ناپدید شد.
چند دقیقه بعد...
صدای باز شدن در اتاق اومد.
به سمت در برگشت.
جیمین وارد شد.
خبری از بحث نبود.
مستقیم تا وسط اتاق اومد.
«از فردا، اجازه داری داخل قلعه رفت‌وآمد کنی.»
نینا با تعجب ابروهاش بالا رفت.
«واقعاً؟»
«به‌جز طبقه‌ی غربی.»
«چرا؟»
جیمین مکثی کرد.
«چون من میگم »
نفسش رو بیرون داد.
انتظار جواب درست‌وحسابی نداشت.
جیمین برگشت سمت در.
اما قبل از اینکه بیرون بره، بدون اینکه برگرده گفت:
« دفعه‌ی دیگه خودت رو وسط چیزایی که بهت ربطی نداره ننداز...»

بچها خیلی ممنونم از اون چندنفری که حمایت میکنن❤️🫶🏻✨️ ولی واقعا برام سواله چرا کامنت نمیزارید؟🧐 من هر دفعه ۲،۳ تا پارت طولانی میزارم بعد یه حمایت نمیکنید ادم انرژی بگیره🤧🌷

شرط پارت بعد
لایک:۸ کامنت:۵
دیدگاه ها (۱)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p46......نینا حرفی نزد.اخمش هنوز سر جاش ب...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p45درست...به سمت همون جایی که نینا پشت پر...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p40دروازه‌های قلعه با صدای سنگینی پشت سرش...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p25دختر با استرس به در نگاه کرد.«من... اج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط