عشق روانی من پارت
☆عشق روانی من پارت ۱۴☆
هانما و ا/ت روی نیمکت پارک نشسته بودند، دست در دست، و نور نرم عصرگاهی اطرافشان را طلایی کرده بود. هانما ناگهان لبخند شیطنتآمیزی زد و گفت: «فکر میکنم امروز یه چالش داریم… ببینم میتونی منو غافلگیر کنی یا نه.»
ا/ت چشمهایش را درشت کرد و با خنده پاسخ داد: «چالش؟! تو که همیشه میخوای منو اذیت کنی!»
هانما شانهای بالا انداخت و با لبخندی بازیگوش گفت: «اگه منو نتونی غافلگیر کنی، یه چیزی برات دارم که تا حالا ندیدی.»
ا/ت با شور و هیجان دستش را به سمت هانما برد و گفت: «پس بیا شروع کنیم!»
آنها چند دقیقه بازیگوشانه با هم جر و بحث کردند، خندیدند، و هر بار که یکی دیگری را لمس میکرد، برق نگاهشان پر از عشق و هیجان میشد.
هانما ناگهان دست ا/ت را گرفت و به آرامی نزدیک خودش کشید، پیشانیهایشان به هم رسید و با صدایی نرم گفت: «میدونی… حتی وقتی با هم بازی میکنیم، قلبم فقط برای تو میتپه.»
ا/ت سرخ شد و با لبخندی شیطنتآمیز پاسخ داد: «من هم… وقتی با تو هستم، حتی بازی هم حس عاشقانه پیدا میکنه.»
هانما لبهایش را نزدیک گوش ا/ت آورد و زمزمه کرد: «پس قول بده که همیشه با هم بازیگوش باشیم، همیشه کنار هم باشیم.»
ا/ت سرش را به شانه هانما چسباند و گفت: «قول میدم… همیشه، فقط تو و من.»
و آنها برای چند لحظه، در همان نزدیکی و صمیمیت، حس کردند که دنیا فقط برایشان ساخته شده و هیچ چیزی نمیتواند شادی و عشق آنها را کم کند.
هانما و ا/ت روی نیمکت پارک نشسته بودند، دست در دست، و نور نرم عصرگاهی اطرافشان را طلایی کرده بود. هانما ناگهان لبخند شیطنتآمیزی زد و گفت: «فکر میکنم امروز یه چالش داریم… ببینم میتونی منو غافلگیر کنی یا نه.»
ا/ت چشمهایش را درشت کرد و با خنده پاسخ داد: «چالش؟! تو که همیشه میخوای منو اذیت کنی!»
هانما شانهای بالا انداخت و با لبخندی بازیگوش گفت: «اگه منو نتونی غافلگیر کنی، یه چیزی برات دارم که تا حالا ندیدی.»
ا/ت با شور و هیجان دستش را به سمت هانما برد و گفت: «پس بیا شروع کنیم!»
آنها چند دقیقه بازیگوشانه با هم جر و بحث کردند، خندیدند، و هر بار که یکی دیگری را لمس میکرد، برق نگاهشان پر از عشق و هیجان میشد.
هانما ناگهان دست ا/ت را گرفت و به آرامی نزدیک خودش کشید، پیشانیهایشان به هم رسید و با صدایی نرم گفت: «میدونی… حتی وقتی با هم بازی میکنیم، قلبم فقط برای تو میتپه.»
ا/ت سرخ شد و با لبخندی شیطنتآمیز پاسخ داد: «من هم… وقتی با تو هستم، حتی بازی هم حس عاشقانه پیدا میکنه.»
هانما لبهایش را نزدیک گوش ا/ت آورد و زمزمه کرد: «پس قول بده که همیشه با هم بازیگوش باشیم، همیشه کنار هم باشیم.»
ا/ت سرش را به شانه هانما چسباند و گفت: «قول میدم… همیشه، فقط تو و من.»
و آنها برای چند لحظه، در همان نزدیکی و صمیمیت، حس کردند که دنیا فقط برایشان ساخته شده و هیچ چیزی نمیتواند شادی و عشق آنها را کم کند.
- ۱۱.۷k
- ۲۸ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط