اتش زدم به دل و روزگار خویشتن

اتش زدم به دل و روزگار خویشتن
سوختم تا که شدم اموزگار خویشتن

آموختم لیلی و مجنون حقیقت است
من بی وفایی کشیده ام از نگار خویشتن

خار و زبون و لال شدم در چشم مردمان
این سهم من بُود از روزگار خویشتن

حالا که نیمه عمرم رسیده است
شرمنده ام ز روی پروردگار خویشتن

راهی بجز عذاب نار برایم نمانده بود
آتش زدم به دل و روزگار خویشتن
دیدگاه ها (۲)

ﺩﻟﻢ...ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ ؛ﺗﻮ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﭼﯿﺴﺖ ؟ﺑﻬﺎﻧﻪ..ﻫﻤﺎﻥ ﺍ...

دلم وا مانده در کاری که فکرش را نمی کردمسرم خورده به دیواری ...

آمدی ،دیرآمدی من کوله ام رابسته امعزم رفتن دارم و از عاشقی ب...

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط