غزل بهانه میشود , که با تو گفتگو کنم

غزل بهانه میشود , که با تو گفتگو کنم
برای درد دل فقط به شعر و واژه رو کنم

تمام لحظه ها شود پر از شمیم خاطرت
شبیه غنچه های گل تو را دوباره بو کنم

شکایتی ندارم و , گلایه هم نمیکنم
گلایه از تو یا خودم , زمانه یا از او کنم !!؟
نمانده راه و چاره ایی , برای دردهای من
بغیر از این که بغض را , شکسته در گلو کنم
هنوز آرزو بدل , نمانده ای و مانده ام
نگو که بی تو مرگ را , دوباره آرزو کنم

تمام روزگار من شبیه شب سیاه شد
چقدر شام تیره را , به گریه شُستشو کنم

به آسمان نمیرسد , دعا و ضجه های من
مگر نماز عشق را , به خون دل وضو کنم
دیدگاه ها (۴)

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانمبه تن چون روح می مانی،...

تو رها در من و من محو سراپای توامتو همه عمر من و من همه دنیا...

کنارت که هســـــــــــــــتمعمیــــــق تر نفـــــــــسمی کشم...

دیوانه و دلبسته ی اقبال خودت باشسرگرم خودت عاشق احوال خودت ب...

✍️ دلنوشته 💖 به قول شهید سیدمرتضی آوینی : پندار ما این است ک...

ادامه پارت ۱۱»امن ترین خطر»جونکوک نگاهش را به او دوخت. نگاهش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط