کاش در محشر آغوش تو مدهوش شوم

کاش در محشر آغوش تو مدهوش شوم
روی زانوی تو خاکستر و خاموش شوم

آنچنان از تب لبهای تو تبخیر شوم
که در این مهلکه بر باد و فراموش شوم

دل به دریا زده با موج تمنا ٬ دمساز
غرق در گوشه ی آرام بناگوش شوم

هوش از سر ببری هر چه دهن باز کنی
تا سحر لب به لب ِ خمره ی پرجوش شوم

مو پریشان بکنی بر سر و بر سینه ی من
که فنا در تو و خود نیز سیه پوش شوم

حکم عقل است که دیوانگی از سر گیرم
با تو تا شهر خدا هم دل و هم دوش شوم

آسمان رونق مهتاب ندارد تا کی ؟!
بی تو با یاد تو تا صبح هم آغوش شود
دیدگاه ها (۳)

نمیدانم دقیقا چند وقت است بی خبرم از تو باید یکی از این روز...

مشق هرشبم توییتکرار بی اجباربه جان می خوانمت هر روزاجبار بی ...

ﻫﯿﭻ ﻫﻢ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﺒﻮﺩﯼ، ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﮐﺸﯿﺪﻡﺑﯽ ﺟﻬﺖ ﺍﻏﺮﺍﻕ ﮐﺮﺩﻡ، ﺩﻟﺒ...

ای ﺗﻮﺑﻪ ام ﺷﮑﺴﺘﻪ از ﺗﻮ ﮐﺠﺎ ﮔﺮﯾﺰم ؟ ای در دﻟﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ از ﺗﻮ ﮐﺠﺎ...

شاعرم باش و برای دل ویران بنویس دو سه خط از من بیمار و پریشا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط