بچها پارت سه گزارش شد دوباره میزارم ولی خلاصه :
بچها پارت سه گزارش شد دوباره میزارم ولی خلاصه :
عشق مافیایی 🔪🩸🖤
پارت ۳
ویو تهیونگ:
امروز قرار بود برای تحویل محموله های قاچاق اسلحه به یه کارخونه ی متروکه بریم راستش نمیدونم چرا اونجا قرار گذاشتن ولی دیگه باید بریم .
اون محموله ها مال برادر دشمنم بودن و ما با اونا قرارداد بستیم و نمیدونم چرا ولی چند روزه کارام دست خودم نیست.
وقتی رفتیم تو جانمیونگ رو دیدم با اون پوزخندش داشت میرفت رو مخم منم با اخم همیشگی که هر کی میدید میرید به خودش.
رفتیم تو نشستیم از همون اول میدونستم قراره رکب بزنه منم اماده بودم
رفتیم تو داشت حرف میزد ( بچها حرفاش زیاد نیست ولی چون تازه نوشته بودم و گزارش شد دیگه نمینویسم و خلاصه میکنم 🥲)
وقتی داشت زر میزند یهو دیدم اسلحه هاشونو سمت ما گرفتن و منم چون از قبل از اماده اومده بودم به افرادم که مستقر شده بودند گفتم شلیک کنن که همه ی افرادش مردن .
خودشم داشت با ترس نگام میکرد که بهش گفتم : ( اگه پستای قبلی رو دیده باشید میدونید علامت تهیونگ اینه + )
+ فکر کردی میزارم سرم کلا بزاری نه هیچ کس نمیتونه بزاره ( شلیک کرد )
وقتی به بازوش شلیک کردم افتاد زمین و چشماشو بست اول فکر کردم فیلمشه ولی نه واقعا مرده بود . وقتی پشتو کردم که برم یهو درد بدی سمت پهلوی راستم حس کردم و افتادم زمین و چشمام سیاهی رفت.
+++++++
وقتی چشمامو باز کردم بادیگارد هامو دور و برم دیدم که نگران دارن نگام میکنن . یکیشون گفت:
# قربان نگران نباشید ما زنگ زدیم یه دکتر خوب بیاد.
+++++
نیم ساعت گذشت و دو نفر وارد کارخونه شده بودن و چون شب بود چشمام نمیدید ولی یکی زن بود چون از جسه کوچیکش و موهاش فهمیدم
وقتی افرادم گشتن شون اومدن جلو که با چیزی که دیدم شکه شدم...
بچها واقعا چیزی بدی توی این پارت هست که گذارش میکنید 😒
بازم گذاشتم براتون لطفاً لاک کنید 🫵💜🩷👋
عشق مافیایی 🔪🩸🖤
پارت ۳
ویو تهیونگ:
امروز قرار بود برای تحویل محموله های قاچاق اسلحه به یه کارخونه ی متروکه بریم راستش نمیدونم چرا اونجا قرار گذاشتن ولی دیگه باید بریم .
اون محموله ها مال برادر دشمنم بودن و ما با اونا قرارداد بستیم و نمیدونم چرا ولی چند روزه کارام دست خودم نیست.
وقتی رفتیم تو جانمیونگ رو دیدم با اون پوزخندش داشت میرفت رو مخم منم با اخم همیشگی که هر کی میدید میرید به خودش.
رفتیم تو نشستیم از همون اول میدونستم قراره رکب بزنه منم اماده بودم
رفتیم تو داشت حرف میزد ( بچها حرفاش زیاد نیست ولی چون تازه نوشته بودم و گزارش شد دیگه نمینویسم و خلاصه میکنم 🥲)
وقتی داشت زر میزند یهو دیدم اسلحه هاشونو سمت ما گرفتن و منم چون از قبل از اماده اومده بودم به افرادم که مستقر شده بودند گفتم شلیک کنن که همه ی افرادش مردن .
خودشم داشت با ترس نگام میکرد که بهش گفتم : ( اگه پستای قبلی رو دیده باشید میدونید علامت تهیونگ اینه + )
+ فکر کردی میزارم سرم کلا بزاری نه هیچ کس نمیتونه بزاره ( شلیک کرد )
وقتی به بازوش شلیک کردم افتاد زمین و چشماشو بست اول فکر کردم فیلمشه ولی نه واقعا مرده بود . وقتی پشتو کردم که برم یهو درد بدی سمت پهلوی راستم حس کردم و افتادم زمین و چشمام سیاهی رفت.
+++++++
وقتی چشمامو باز کردم بادیگارد هامو دور و برم دیدم که نگران دارن نگام میکنن . یکیشون گفت:
# قربان نگران نباشید ما زنگ زدیم یه دکتر خوب بیاد.
+++++
نیم ساعت گذشت و دو نفر وارد کارخونه شده بودن و چون شب بود چشمام نمیدید ولی یکی زن بود چون از جسه کوچیکش و موهاش فهمیدم
وقتی افرادم گشتن شون اومدن جلو که با چیزی که دیدم شکه شدم...
بچها واقعا چیزی بدی توی این پارت هست که گذارش میکنید 😒
بازم گذاشتم براتون لطفاً لاک کنید 🫵💜🩷👋
- ۲۱۵
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط