گرگ و بره کوچک
گرگ و بره کوچک
پارت ۳
اتاقِ خوابِ تهیونگ مثلِ خودش بود؛ سرد، مینیمال و غرق در رنگهای تیره. اما حالا، با حضورِ جونگکوک، یه وصلهی ناجور به نظر میرسید. پسرِ کوچیک روی تختِ کینگسایزِ تهیونگ نشسته بود و با انگشتهاش روی پارچهی ساتنِ ملافهها میکشید. انگار تا حالا همچین پارچهی نرمی لمس نکرده بود. تهیونگ از درِ نیمهباز بهش نگاه میکرد؛ اون تیشرتِ گشادِ خودش که تنِ جونگکوک کرده بود، تا روی زانوهای پسر میرسید و جونگکوک رو شبیه یه عروسکِ پارچهایِ کوچک کرده بود.
جونگکوک سرش رو بالا آورد و با همون چشمهای درشتش به تهیونگ نگاه کرد. لبخند زد؛ یه لبخندِ کج و خجالتی. «خیلی نرمه… انگار خوابم… تهته، تو واقعاً اینجا میخوابی؟»تهیونگ نفش رو با صدایی که بیشتر شبیه آه بود، بیرون داد. «آره بچه. بخواب. لازم نیست به چیزی فکر کنی.» تهیونگ نزدیک شد و لبهی تخت نشست. بوی وانیلِ جونگکوک توی اتاق پیچیده بود و داشت تمامِ مقاومتِ آلفایِ درونِ تهیونگ رو میشکست. اون اصلاً قرار نبود یه پرستار بشه، اون قرار بود یه رئیسِ مافیایِ بیرحم باشه. اما وقتی جونگکوکِ معصوم سرش رو گذاشت روی بالش و بدون هیچ ترسی چشماش رو بست، تهیونگ حس کرد یه چیزِ خیلی سنگین از روی دوشش برداشته شده.
تهیونگ از اتاق اومد بیرون و در رو پشتِ سرش بست. به سمتِ آشپزخونه رفت تا یه قهوهی تلخ برای خودش درست کنه. ذهنش درگیرِ اون اسمی بود که جونگکوک گفته بود: جیمینی.
توی همین لحظه، کیلومترها اونطرفتر، توی یه آپارتمانِ خیلی کوچیک و بهمریخته، مین یونگی با کلافگی دستش رو لای موهای نعناییرنگش کشید. اون داشت دنبالِ سرنخی میگشت که چرا یه امگایِ معصوم مثلِ پارک جیمین، که دوستِ صمیمیِ اون بود، انقدر بهمریخته و هراسون بود. جیمین روی کاناپه نشسته بود و با ناخونهاش بازی میکرد. چشمهاش از گریه قرمز شده بود.یونگی با صدای خشدارش پرسید: «جیمین، قسم میخورم اگه نگی دقیقاً چه اتفاقی افتاده، خودم میکشمش. اون کی بود؟»
جیمین با هقهق گفت: «یونگی… کوکی… اون بچهیِ… اون اصلاً نمیفهمه دنیا چیه… اون فقط… اون فقط بلد بود بیاد خونه. ولی امروز در باز بود. رفت… رفت بیرون. من خواب بودم…»
یونگی اخم کرد. این عجیب بود. جونگکوک که همیشه توی خونه بود، چطور یهو غیبش زد؟ یونگی که دستِ راستِ تهیونگ بود، میدونست تهیونگ یه جایی توی این شهر خونهای داره که کسی ازش خبر نداره. ولی آیا تهیونگ واقعاً اونقدر بیکار بود که یه بچه رو بدزده؟ نه، تهیونگ دنبالِ قدرت بود، نه بچه.
یونگی گوشیش رو برداشت تا به تهیونگ زنگ بزنه. «تهیونگ، گوش کن… یه قضیه مشکوک هست. جیمینِ احمق…»
توی خونه، تهیونگ گوشی رو از روی میز برداشت و جواب داد. یونگی قبل از اینکه تهیونگ حرفی بزنه، گفت: «ببین، جیمین اینجا داره دق میکنه. دوستِ صمیمیش گم شده. کوکی… اون پسرِ امگایی که با جیمین زندگی میکنه. فکرکنم دزدیدنش یا یه جایی گیر افتاده. من دارم دوربینهای محله رو چک میکنم. تو خبر نداری کسی دیده باشتش؟»
تهیونگ یه نگاه به پلهها انداخت، جایی که جونگکوکِ خوابآلود توی تختِش آروم گرفته بود. قلبش یهو ریخت. اون نمیتونست بگه این «کوکی» که یونگی دنبالشه، الان توی اتاقِ خوابِ اون، توی تختِ اون، خوابیده.
تهیونگ با صدای سرد و بیحسِ همیشگیش گفت: «نه. اینجا خبری نیست. سرگرمِ کارم. خودت بگرد.» و گوشی رو قطع کرد.
تهیونگ دستهاش رو مشت کرد. چرا این کار رو کرد؟ چرا نگفت؟ انگار… انگار اون پسر دیگه مالِ جیمین یا یونگی نبود. انگار اون پسر، از لحظهای که اون درِ لعنتی رو باز گذاشته بود، بخشی از زندگیِ تهیونگ شده بود. اون نمیخواست جونگکوک رو پس بده. نه، این دیگه بحثِ دزدی نبود. این یه جورِ نیازِ روانی بود. جونگکوک تنها چیزی بود که توی این زندگیِ سیاهش، بویِ امید میداد.تهیونگ به سمتِ پنجره رفت و به شهرِ تاریکِ سئول نگاه کرد. «باید مراقبش باشم…» زیر لب گفت. اون میدونست جیمین و یونگی نمیشینن و نگاه نمیکنن. جنگِ اصلی تازه داشت شروع میشد، و تهیونگ آماده بود که برایِ نگه داشتنِ اون برهیِ کوچیک، کلِ شهر رو به آتیش بکشه. اون نمیدونست چرا، ولی حس میکرد جونگکوکِ ۲۳ ساله، با اون طرزِ حرف زدنِ بچهگونهش، تنها کسیه که میتونه روحِ سردِش رو گرم کنه. اون شب، تهیونگ حتی یک لحظه هم نتونست بخوابه، فقط ایستاد پشتِ درِ اتاقِ خواب و به صدایِ نفسهای آرومِ جونگکوک گوش داد.
پایان پارت ۳
ادامه دارد...
پارت ۳
اتاقِ خوابِ تهیونگ مثلِ خودش بود؛ سرد، مینیمال و غرق در رنگهای تیره. اما حالا، با حضورِ جونگکوک، یه وصلهی ناجور به نظر میرسید. پسرِ کوچیک روی تختِ کینگسایزِ تهیونگ نشسته بود و با انگشتهاش روی پارچهی ساتنِ ملافهها میکشید. انگار تا حالا همچین پارچهی نرمی لمس نکرده بود. تهیونگ از درِ نیمهباز بهش نگاه میکرد؛ اون تیشرتِ گشادِ خودش که تنِ جونگکوک کرده بود، تا روی زانوهای پسر میرسید و جونگکوک رو شبیه یه عروسکِ پارچهایِ کوچک کرده بود.
جونگکوک سرش رو بالا آورد و با همون چشمهای درشتش به تهیونگ نگاه کرد. لبخند زد؛ یه لبخندِ کج و خجالتی. «خیلی نرمه… انگار خوابم… تهته، تو واقعاً اینجا میخوابی؟»تهیونگ نفش رو با صدایی که بیشتر شبیه آه بود، بیرون داد. «آره بچه. بخواب. لازم نیست به چیزی فکر کنی.» تهیونگ نزدیک شد و لبهی تخت نشست. بوی وانیلِ جونگکوک توی اتاق پیچیده بود و داشت تمامِ مقاومتِ آلفایِ درونِ تهیونگ رو میشکست. اون اصلاً قرار نبود یه پرستار بشه، اون قرار بود یه رئیسِ مافیایِ بیرحم باشه. اما وقتی جونگکوکِ معصوم سرش رو گذاشت روی بالش و بدون هیچ ترسی چشماش رو بست، تهیونگ حس کرد یه چیزِ خیلی سنگین از روی دوشش برداشته شده.
تهیونگ از اتاق اومد بیرون و در رو پشتِ سرش بست. به سمتِ آشپزخونه رفت تا یه قهوهی تلخ برای خودش درست کنه. ذهنش درگیرِ اون اسمی بود که جونگکوک گفته بود: جیمینی.
توی همین لحظه، کیلومترها اونطرفتر، توی یه آپارتمانِ خیلی کوچیک و بهمریخته، مین یونگی با کلافگی دستش رو لای موهای نعناییرنگش کشید. اون داشت دنبالِ سرنخی میگشت که چرا یه امگایِ معصوم مثلِ پارک جیمین، که دوستِ صمیمیِ اون بود، انقدر بهمریخته و هراسون بود. جیمین روی کاناپه نشسته بود و با ناخونهاش بازی میکرد. چشمهاش از گریه قرمز شده بود.یونگی با صدای خشدارش پرسید: «جیمین، قسم میخورم اگه نگی دقیقاً چه اتفاقی افتاده، خودم میکشمش. اون کی بود؟»
جیمین با هقهق گفت: «یونگی… کوکی… اون بچهیِ… اون اصلاً نمیفهمه دنیا چیه… اون فقط… اون فقط بلد بود بیاد خونه. ولی امروز در باز بود. رفت… رفت بیرون. من خواب بودم…»
یونگی اخم کرد. این عجیب بود. جونگکوک که همیشه توی خونه بود، چطور یهو غیبش زد؟ یونگی که دستِ راستِ تهیونگ بود، میدونست تهیونگ یه جایی توی این شهر خونهای داره که کسی ازش خبر نداره. ولی آیا تهیونگ واقعاً اونقدر بیکار بود که یه بچه رو بدزده؟ نه، تهیونگ دنبالِ قدرت بود، نه بچه.
یونگی گوشیش رو برداشت تا به تهیونگ زنگ بزنه. «تهیونگ، گوش کن… یه قضیه مشکوک هست. جیمینِ احمق…»
توی خونه، تهیونگ گوشی رو از روی میز برداشت و جواب داد. یونگی قبل از اینکه تهیونگ حرفی بزنه، گفت: «ببین، جیمین اینجا داره دق میکنه. دوستِ صمیمیش گم شده. کوکی… اون پسرِ امگایی که با جیمین زندگی میکنه. فکرکنم دزدیدنش یا یه جایی گیر افتاده. من دارم دوربینهای محله رو چک میکنم. تو خبر نداری کسی دیده باشتش؟»
تهیونگ یه نگاه به پلهها انداخت، جایی که جونگکوکِ خوابآلود توی تختِش آروم گرفته بود. قلبش یهو ریخت. اون نمیتونست بگه این «کوکی» که یونگی دنبالشه، الان توی اتاقِ خوابِ اون، توی تختِ اون، خوابیده.
تهیونگ با صدای سرد و بیحسِ همیشگیش گفت: «نه. اینجا خبری نیست. سرگرمِ کارم. خودت بگرد.» و گوشی رو قطع کرد.
تهیونگ دستهاش رو مشت کرد. چرا این کار رو کرد؟ چرا نگفت؟ انگار… انگار اون پسر دیگه مالِ جیمین یا یونگی نبود. انگار اون پسر، از لحظهای که اون درِ لعنتی رو باز گذاشته بود، بخشی از زندگیِ تهیونگ شده بود. اون نمیخواست جونگکوک رو پس بده. نه، این دیگه بحثِ دزدی نبود. این یه جورِ نیازِ روانی بود. جونگکوک تنها چیزی بود که توی این زندگیِ سیاهش، بویِ امید میداد.تهیونگ به سمتِ پنجره رفت و به شهرِ تاریکِ سئول نگاه کرد. «باید مراقبش باشم…» زیر لب گفت. اون میدونست جیمین و یونگی نمیشینن و نگاه نمیکنن. جنگِ اصلی تازه داشت شروع میشد، و تهیونگ آماده بود که برایِ نگه داشتنِ اون برهیِ کوچیک، کلِ شهر رو به آتیش بکشه. اون نمیدونست چرا، ولی حس میکرد جونگکوکِ ۲۳ ساله، با اون طرزِ حرف زدنِ بچهگونهش، تنها کسیه که میتونه روحِ سردِش رو گرم کنه. اون شب، تهیونگ حتی یک لحظه هم نتونست بخوابه، فقط ایستاد پشتِ درِ اتاقِ خواب و به صدایِ نفسهای آرومِ جونگکوک گوش داد.
پایان پارت ۳
ادامه دارد...
- ۵۸۹
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط