با الفبای محبت، آشنا کردی مرا

با الفبای محبت، آشنا کردی مرا
چون نسیمی، با هوایت، بی هوا کردی مرا

آمدی و با حضورت گریه هایم، خنده شد
دفتر غمها به دستت تا همیشه بسته شد

بوته ی خشکیده با عطر وجودت جان گرفت
خشکسالیها گذشت و ناگهان باران گرفت

ای هوای تازه، ای یادآور فصل بهار
همچو باران بر کویر قلب تب دارم، ببار

میشود حالا که هستی اندکی نازت کنم؟
یا فقط با یک نگاه خود، براندازت کنم؟

با الفبای قشنگی که به من آموختی
سرنوشتم را به خوشبختی، چه زیبا دوختی

اولین و آخرینی در محبت بی گمان
مهربانم، تا ته این ماجرا با من بمان
دیدگاه ها (۲)

غمگین نباشید ...چرا که خوشبختی می‌توانداز درون تلخ‌ترین روزه...

دلم یک کلبه میخواهد،برای حال امروزم... برای قلب...

کاشکی عکسهایت هم نفس میکشیدندآنها بهتر از تو میدانند من چقدر...

دلم تنگ است.. برای کسی که... نمیشود.. !! او را خواست .. نمیش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط