for me

part: 34
یکی یکی بچها رفتن سر یه کاری جونگکوک رفت وسایلشو بچینه لوسی داشت وسایل شب رو اماده میکرد با کمک تهیونگ جیمین هم داشت با لپ تاپش یسری کارای مربوط به شرکت باباشو انجام میداد لونا ام رفته بود حموم شوگا ام پای تلویزیون بود

حوصلم خیلی سر رفته بود و منم تصمیم گرفتم با شوگا فیلم ببینم

+:فیلم چیه؟
-:نمیدونم، همینطوری رندم زدم یه شکبه اینو اورد
+:اها

فیلمه جنایی بود و یکی داشت یکی دیگه رو توی تله مینداخت تا بلایی سرش بیاره و خیلی فیلم هیجان انگیز شده بود و من و شوگا محو تلویزیون شده بودیم

-:الان از اون خیابونه میاد
+:وای اره دستشم یه تب*ر بود دیدی؟
-:اره، دیدییی دیدی از اونجا اومددد
+:ارهه، وای استرس گرفتم

یدفه فیلمه سکانسش عوض شد و رفت روی بقیه شخصیت ها و یه صحنه خیلی ناجور اومد
خیلی
اره همونی که داری بهش فکر میکنی

خیلی معذب شدم ریز نگاهی به شوگا انداختم که اونم نگام کرد

-:عام...چیزه
+:چی؟
-:کنترل.....پشت تو نیست
+:ف..فکر نکنم
-:نه این طرف

شوگا اومد نزدیکم که کنترل و برداره منم تو همون لحظه کنترل پیدا کردم و گرفتم جلوش و تا خواست بگیره افتاد زمین

دوتایی همزمان خم شدیم که برش داریم و محکم سر هامون خورد به هم


لونا: بچها اروم باشید تموم شد تا شما بخاین کانال عوض کنید

یه نگاه به تلویزیون انداختم دیدم کلا داره تیتراژ پایانی نشون میده

شوگا خندش گرفت و نتونست خندش رو کنترل کنه و زد زیر خنده منم از خنده شوگا خندم گرفت

+:من میرم وسایلمو جابه جا کنم
شوگا با سر تایید کرد

بعد از ظهر شده بود و دیگه داشتیم وسایل رو به حیاط منتقل میکردیم برای شب
یه جایی بود برای اتیش بود و با سنگ دور چینی شده بود و دورش صندلی های سنگی گرد دور اتیش بود و کنارش یه باربیکیو بزرگ و خیلی خوشگل و رویایی بود
جیمین و جونگکوک و تهیونگ و شوگا مشغول باربیکیو بودن و میگفتن میخندیدن ما دخترا هم نشسته بودیم کنار هم داشتیم راجب خاطراتمون صحبت میکردیم
دیدگاه ها (۲۶)

Do I love him, or do I hate him?P²⁶**ویو کوک**توی کلاس نشسته...

پارت یکویو لوناسلام من لونا هستم دوسال هست که با جیهوپ ازدوا...

p2☆فاجعه ای به نام ما☆ویو لونارفتم که اماده بشم اون دوتا اسک...

اوسی سونیک بندهههههههبریم یه بیو بدیمنام : لونا نام خانوادگی...

داستان زندگی منپارت:21+از پاساژ بیرون آمدیم از بچه ها خداحاف...

رمان لونا و ویلیام -قسمت آخر بخش۱

The Secret Between Light and the Stageپارت 9نارا: منم همین ک...

وقتی پدرخوانده ات بود❤️پارت ۲از حموم برگشت با حوصله اش موهاش...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 25#فیکشن #لینوصدای رعد توی آسمون پی...

وای بچه ها چند روز قبل تو اتاقمون با بچه ها داشتیم چالش میرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط