یک وقتهایی آدم عجیب سنگدل می شود..

یک وقتهایی آدم عجیب سنگدل می شود..
«دوستت دارم» را با "پوزخند" پاسخ می دهد،
و جواب تمام محبت ها را با پس زدن..
سرکش و عصیانگر به پیش می رودُ
جز خودش کسی را نمی بیند..
از چشمهایش غرور چکه میکند
و‌بندِ دلش با بی اعتنایی عجین می شود
مثل یک گلوله برف که درون آبِ سرد
رودخانه افتاده یخ میزند
می رود تو لاک خودش
و علیه عالم و آدم جبهه می گیرد
و مدام با خود تکرار می کند:
«من از همه ی شما متنفرم،تنهایم بگذارید!»
گاهی که حسرت و دلتنگی به
غرور کاذبش غلبه می کند
کم می آورد و ضجه میزند اما باز هم می خواهد تنها باشد
زانوهایش را بغل میگیردُ
به پهنای صورت اشک می ریزد و به همه می گوید:
«بگذارید به درد خودم بمیرم !»
چقدر غم انگیز است حال انسانی که
از درون فرو می ریزد و اینگونه یک "منِ" جدید
از خود میسازد..
و فاجعه زمانیست که یک انسان از جنس
"درد" در خود متولد می شود...
دیدگاه ها (۳)

سکوت میکنمچون دیگر دلیلی نمی بینم برای فریاد زدن ...!گاهی ب...

بوسه هایت انار را می ترکاند ، نفس هایت سیب را می رساند ، آغو...

خودت را باور داشته باش...اگر نداشته باشی ،دیگران هم، دلیلی ب...

سکوت شب میتواند دلیلی باشد ،برای شروع دلتنگی !درست از همان ل...

بررسی شعر «مریض تخت آخری» از (کاظم بهمنی) از قطعه «مریض تخت ...

1ایستاده بود ، پاهایش را با زنجیر بسته بودند ، از پیراهنش خو...

ماه و شبحپارت هفدهم | حقیقتی که شنیده نشدسه روز از مرگ خانم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط