ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحر گاهی زنی دامن کشان رفت
پــریشان مرغ ره گم کرده ای بود
که زار و خسته سوی آشیان رفت
سحر گاهی زنی دامن کشان رفت
پــریشان مرغ ره گم کرده ای بود
که زار و خسته سوی آشیان رفت
- ۱.۱k
- ۲۹ بهمن ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط