ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت

ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحر گاهی زنی دامن کشان رفت

پــریشان مرغ ره گم کرده ای بود
که زار و خسته سوی آشیان رفت
دیدگاه ها (۱)

ز پند همنشین درد جگر سوزم فزونتر شد هلاکَم می کند آخر پرستا...

چشم ترا به سرمه کشیدن چه حاجَت است؟کـوته کن این بهـانهٔ دنبا...

به لطف بر سر وقت من آ که در طلبتز پا در آمدم و تو به دست می‌...

لذتِ دنیا...داشتن کسی ستکه دوست داشتن را بلد است.به همین ساد...

مزار مطهر امام شهید امت

شعر رهبر شهید انقلاب خطاب به امام رضا (ع)فارغ مرا ز رهگذر صب...

فارغ مرا ز رهگذر صبح و شام کنکار مرا به گردش چشمی تمام کنبگش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط