part 36

part 36






جیمین« نه هیونگ گشنم نیست»

یونگی« هیونگ تو برو استراحت کن امروز خسته شدی»

جین« باشه پس من دیگه میرم بخوابم »

تهیونگ«شب بخیر هیونگ»

جین«چیزه.....نامجون تو مطمئنی میخوای همونجا بخوابی؟ میگم اگه میخوای بیا اتاق من»

نامجون« نه هیونگ همونجا میخوابم»

جین« باشه»



اینو گفت و رفت بالا و بقیه پسرا نشستن توی سالن و جیهوپ و جونگکوکم بعد از غذا اومدن پیششون.




یونگی« میگما من هنوزم ذهنم درگیر حرف آلینا هستش»

جیهوپ« منم نتونستم از فکرش بیام بیرون»

جونگکوک« ولی تا جایی که من یادمه مامان هیچ وقت مارو دعوا نمیکرد»

تهیونگ« آره با ما که همیشه مهربون بود»

جیمین« یعنی آلینا دروغ میگفت؟»

یونگی« نه بنظر نمی اومد دروغ بگه»

نامجون« قیافش هنوز جلو چشمامه بچه بزور داشت گریشو قورت میداد»

جیمین« پس ما باید بفهمیم که آلینا داشت از چی حرف میزد»

جیهوپ« آره اما فعلا زوده باید بزاریم خودش بهمون بگه»

جونگکوک« منم موافقم اگه فشار بیاریم ممکنه بیشتر ازمون فاصله بگیره»

تهیونگ« تازه داره یکم بهمون نزدیک میشه»

نامجون« پس بهش زمان میدیم»

یونگی« نامجون»

نامجون« بله هیونگ»

یونگی« بنظرم توم برو بخواب میترسم آلینا بیدار بشه ببینه تنهاست بترسه»

نامجون« باشه ولی شما؟»

جیمین« ماهم دیگه بهتره بخوابیم روز طولانی بود دیشبمم درست نخوابیدیم»

نامجون« باشه پس شبتون بخیر»

جونگکوک« شب بخیر»



نامجون رفت بالا تو اتاقش و پسرا هم رفتن تا بخوابن.




نامجون:



آروم رفتم تو اتاق تا آلینا بیدار نشه و درو پشتم بستم، آلینا خیلی آروم رو تختم خوابیده بود و تو خودش جمع شده بود و پتو رو تا چونش کشیده بود؛اونطوری که خوابیدع بود خیلی کوچولو بنظر می رسید و وقتی دیدمش خندم گرفت.

اول رفتم توی حموم اتاق و لباسامو با یه لباس راحتی عوض کردم و اومدم بیرون و خیلی آروم روی اون طرف تخت دراز کشیدم و یه پتو دیگه که از کمد برداشته بودم کشیدم روم،میخواستم بخوابم که دیدم آلینا پتو رو از روش کنار زده و پتو افتاده اون طرف ترسیدم سرما بخوره پس نشستم و آروم پتو رو کشیدم روش و گوشه ای پتو رو مرتب کردم،میخواستم دوباره دراز بکشم که دیدم آلینا تکون خورد، اول فقط جابه جا شد روی تخت اما بعدش پلکاش آروم لرزید و یکم بعد چشماشو باز کرد؛اول یکم گیج بود و چند بار پاک زد تا چشماش عادت کنه و یه لحظه انگار که ترسیده باشه بلند شد و نشست.




نامجون« هیش آروم باش کوچولو»

&من.... کجام؟

نامجون« اتاق من»

& چرا؟

نامجون« چون هنوز یکم بدنت ضعیفه ترسیدیم نصفه شب دردت بگیره و کسی کنارت نباشه»

& آهان.....پس اینجا اتاق شما بود،اینجا همون اتاقی نبود که من توش بیدار شدم؟

نامجون« چرا همونه چون یکم گرمتر و راحت تره گفتم بهتره بیای اینجا»

&داداش

نامجون« جونم؟»

&میگم که میشه من امشب برم یه جای دیگه؟

نامجون« چرا عزیزم؟»

& آخه چیزه

نامجون« بگو»

&دلم نمیخواد اینجوری مزاحم شما بشم

نامجون« این چه حرفیه معلومه که مزاحم نیستی»

& واقعا نیستم؟

نامجون« البته که نه کوچولو دیگه هم اینو نگو ها»

& چشم

نامجون« آفرین، میگما الان درد نداری؟»

&نه دیگه

نامجون« چیزی نمیخوای عزیزم؟ راحتی؟»

& آره داداش

نامجون« آلینا میدونی دیگه اگه چیزی خواستی میتونی بهم بگی»

&میدونم

نامجون«خوب پس بخوابیم؟»

&باشه



نامجون آروم بهش کمک کرد دراز بکشه و پتو رو روش مرتب کرد.






ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۰)

part 35جونگکوک« آخی خوابش برد»تهیونگ«میگم بهتره دست نزنیم هم...

part 34& واقعا بگم؟نامجون« آره »&یعنی...اگه بگم دعوام نمیکنی...

part 12نامجون«پسرا بنظرم بهتره ما هم بریم یکم استراحت کنیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط