چند ماه بعد

چند ماه بعد
ساعت هشت شب بود. آسمان سئول ابری و سرد، باد پاییزی برگ‌های زرد رو تو خیابون‌ها می‌پیچوند. انگار دوباره می‌خواست برف بیاد، مثل همون شب‌های نه سال پیش.
یونگی از صبح تو جلسات شرکت بود و حالا هم یه قرار کاری مهم تو گانگنام داشت. قبل از رفتن، رفت اتاق مین جی.
مین جی روی تختش نشسته بود، گیتارش کنار دستش، داشت یه ملودی آروم تمرین می‌کرد. نور لامپ رومیزی صورتشو گرم کرده بود.
یونگی در چارچوب در ایستاد، لبخند خسته‌ای زد:
«دخترم، باید برم بیرون. شاید دیر بیام. شام خوردی؟»
مین جی سرشو بلند کرد، با همون چشم‌های درشت و براقش نگاه کرد:
«آره بابا، خوردم. نگران نباش. کی برمی‌گردی؟»
«نمی‌دونم، شاید یازده، دوازده. تو زود بخواب ها؟ فردا مدرسه داری.»
مین جی سرشو تکون داد:
«باشه بابا. مراقب خودت باش، هوا سرده.»
یونگی رفت جلو، بوسید رو پیشونیش:
«تو هم. دوستت دارم، فرشته‌م.»
«منم بابا.»
یونگی رفت. صدای در آپارتمان بسته شد و بعد صدای آسانسور. ماشینش تو پارکینگ روشن شد و دور شد.
مین جی یه ربع نشست، به ساعت نگاه کرد. ساعت هشت و نیم شد. نفس عمیق کشید، گیتارشو برداشت، گذاشت تو کاور مشکی‌ش، یه پالتو برداشت و
دیدگاه ها (۰)

پیشخدمت گفت که زود برمی‌گرده و تنها رفت بیرون.تاکسی گرفت و گ...

صداش تو سکوت قبرستون پیچید. محکم، شفاف، پر از احساس. حتی یه ...

۹ سال بعدویو راوینه سال گذشته بود.مین جی حالا چهارده ساله شد...

در همین لحظه، در پشت‌بوم با صدای وحشتناکی باز شد. یونگی مثل ...

گام‌هاش تندتر شد.وقتی رسید به ردیف مایا، ایستاد.مین جی رو دی...

«ولی چرا گاهی اینقدر خالیه بابا؟ چرا حس می‌کنم یه تیکه از قل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط