ولی مجبورم با این موضوع کنار بیا م ..
ولی مجبورم با این موضوع کنار بیا م ..
لبخندی زدم و گفتم ..
تاریخ نامزدی کیه ؟
پد رگفت :امروز و چهار جعبه رو یکی از بادی گارد ها گذاشت رو میز و پدر ادامه داد :دو تا ست هست حلقه نقره ای و طلایی مین زودتر گفت :طلایی واسه ما
منم گفتم :پس نقره ای رو هم من بر می دارم ..
و بعد انتخاب اول اسم هامون رو روی جعبه ها نوشتن دیگه نمی تونستم خودم رو کنترل کنم هم درد شکمم هم بغض تو گلوم میتونم برم دستشویی مادر نامجون گفت :بله عزیزم حتما تشکر کردم و رفتم بیرون ..
تا رفتم حیاط بغضم ترکید داشتم گریه می کردم که یهو چشمم به نامجون و جونگ افتاد که تو این چند مین هردو تا شون ده تا بطری شراب خوردن دوتا بطری مونده بود رفتم نزدیک تر و بی سر و صدا یکیشون برداشتم و سر کشیدم ..
ویو نامجون ..
ه فک می کنه میتونه همشو بخو ره..
چی !همشو یه نفس سر کشید ...
با تعجب و مستی بالا برگشتم سمت جونگ کوک و گفتم که خواهرت کارشو بلده ها ..
پوزخندی زد و گفت :, هر چند وقت یه بار با هم میخوریم ولی بیشتر از یه لیوان نمی خورد ..
مشغول حرف زدن بودیم که دیدیم اون یکی بطری هم خالی رو میزه یهو هانیل اومد این بار دامن لباسش کوتاه بود دامنشو زد کنار و نشست وسط پاهام
منی که ده بطری خورده بودم اندازه اون که دوبطری خورده بود مست نبودم
یه جام شراب دستم بود اونو نزدیک لباش کردو با حالت خمار گفت شوه...ری
اینم من میخورم ..
با چی زی که گفت شک زده شدم ..
شوهری ؟..
گفت:شوهری اینقدر گیر نده ...
دستمو گرفت و جام رو سر کشید تهش یه ذره موند اونو آورد سمتم و گفت :شوهری حالم بده .. این رو تو بخور
بعد پاشد ولنگ لنگ کنان رفت سمت دشویی گفت شوهری بیا جامو سر کشیدم و رفتم سمتش ..
هعی میوفتی :اخییی کوالا کوچولو نگران همسریه ؟
سرمو چرخوندمو گفتم فقط برو دشویی
هانیل :ولی شوووووهههری باهام بیا ..
این هانیله حتما مشروب خیلی روش اثر گذاشته
هانیل تو حالت خوب نیست برو و زود برگرد
پاهاشو زمین کوبید... شوهریییی بیا دیگه .
مجبورم باهاش برم که شاید ولم کرد
رفتیم تو دستشویی یه در جدا از رو شویی داشت گفتم باشه برو ...
در رو بست و رفت گفت شوهری منتظرم بمون، این داره چه زری میزنه..
آره باشه همین جام ..
آمد بیرون دستاشو شست گفتم صبر کن منم برم الان میام ولی جوابش بیشتر شوکم کرد ..
ولی شوهری من میترسم میخوام بیام تو ،!نزدیکش شدم چشمام رو تو صورتش چرا خوندم و یه نه ی گنده بارش کردم ..
گریه کرد و گفت :فک کردی میتونم قبول کنم که باهات ازدواج کنم ههه من با این لقب ها و کار ها دارم فقط موقعیت رو کنترل میکنم واقعا فک کردی خیلی مست شدم ...زود باش بیا ..
بیشتر شوکه شدم رفتم دستشویی و بیرون اومدم و با صحنه ای که مواجه شدم رومو بر گردوندم..
اون داری چه غلتی میکنی ؟
هانیل :فکر نمیکردم ...
لبخندی زدم و گفتم ..
تاریخ نامزدی کیه ؟
پد رگفت :امروز و چهار جعبه رو یکی از بادی گارد ها گذاشت رو میز و پدر ادامه داد :دو تا ست هست حلقه نقره ای و طلایی مین زودتر گفت :طلایی واسه ما
منم گفتم :پس نقره ای رو هم من بر می دارم ..
و بعد انتخاب اول اسم هامون رو روی جعبه ها نوشتن دیگه نمی تونستم خودم رو کنترل کنم هم درد شکمم هم بغض تو گلوم میتونم برم دستشویی مادر نامجون گفت :بله عزیزم حتما تشکر کردم و رفتم بیرون ..
تا رفتم حیاط بغضم ترکید داشتم گریه می کردم که یهو چشمم به نامجون و جونگ افتاد که تو این چند مین هردو تا شون ده تا بطری شراب خوردن دوتا بطری مونده بود رفتم نزدیک تر و بی سر و صدا یکیشون برداشتم و سر کشیدم ..
ویو نامجون ..
ه فک می کنه میتونه همشو بخو ره..
چی !همشو یه نفس سر کشید ...
با تعجب و مستی بالا برگشتم سمت جونگ کوک و گفتم که خواهرت کارشو بلده ها ..
پوزخندی زد و گفت :, هر چند وقت یه بار با هم میخوریم ولی بیشتر از یه لیوان نمی خورد ..
مشغول حرف زدن بودیم که دیدیم اون یکی بطری هم خالی رو میزه یهو هانیل اومد این بار دامن لباسش کوتاه بود دامنشو زد کنار و نشست وسط پاهام
منی که ده بطری خورده بودم اندازه اون که دوبطری خورده بود مست نبودم
یه جام شراب دستم بود اونو نزدیک لباش کردو با حالت خمار گفت شوه...ری
اینم من میخورم ..
با چی زی که گفت شک زده شدم ..
شوهری ؟..
گفت:شوهری اینقدر گیر نده ...
دستمو گرفت و جام رو سر کشید تهش یه ذره موند اونو آورد سمتم و گفت :شوهری حالم بده .. این رو تو بخور
بعد پاشد ولنگ لنگ کنان رفت سمت دشویی گفت شوهری بیا جامو سر کشیدم و رفتم سمتش ..
هعی میوفتی :اخییی کوالا کوچولو نگران همسریه ؟
سرمو چرخوندمو گفتم فقط برو دشویی
هانیل :ولی شوووووهههری باهام بیا ..
این هانیله حتما مشروب خیلی روش اثر گذاشته
هانیل تو حالت خوب نیست برو و زود برگرد
پاهاشو زمین کوبید... شوهریییی بیا دیگه .
مجبورم باهاش برم که شاید ولم کرد
رفتیم تو دستشویی یه در جدا از رو شویی داشت گفتم باشه برو ...
در رو بست و رفت گفت شوهری منتظرم بمون، این داره چه زری میزنه..
آره باشه همین جام ..
آمد بیرون دستاشو شست گفتم صبر کن منم برم الان میام ولی جوابش بیشتر شوکم کرد ..
ولی شوهری من میترسم میخوام بیام تو ،!نزدیکش شدم چشمام رو تو صورتش چرا خوندم و یه نه ی گنده بارش کردم ..
گریه کرد و گفت :فک کردی میتونم قبول کنم که باهات ازدواج کنم ههه من با این لقب ها و کار ها دارم فقط موقعیت رو کنترل میکنم واقعا فک کردی خیلی مست شدم ...زود باش بیا ..
بیشتر شوکه شدم رفتم دستشویی و بیرون اومدم و با صحنه ای که مواجه شدم رومو بر گردوندم..
اون داری چه غلتی میکنی ؟
هانیل :فکر نمیکردم ...
- ۲۳۸
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط