رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۶۳
یه دفعه سرشو بالا آورد و با عصبانیت گفت: چرا
نمیخواي؟ هان؟
به پهلوم چنگ زد و عصبی غرید: من شوهرتم، حق
شرعی و قانونی منه، غیر از اینه؟ هان؟
با بغض گفتم: فعلا نمیتونم بهت اجازه بدم.
داد زد: چیه؟ باز مهرداد رو دیدي هوایی شدي؟
فقط با بغض نگاهش کردم.
تو صورتم خم شد و با فکی قفل شده گفت: تو دیگه
زن منی، پس فکر اون کثافتو از ذهنت بیرون کن.
با چشمهاي پر از اشک و عصبانیت به قفسهی
سینهش زدم و با داد گفتم: بهش نگو کثافت، اون
کثافت نیست.
داد زد: بهت تجاوز کرد، کثافت نیست؟ زد زیر
قولش، کثافت نیست؟ هان؟
بغضم شکست و سکوت کردم.
از روم بلند شد و لگدي به تخت زد.
چنگی به موهاش زد و داد کشید: لعنت بهت!
بهم نگاه کرد.
-گریه نکن.
با گریه نگاهمو ازش گرفتم.
لحنش ملایمتر شد.
_مطهره...
خواست کنارم بشینه که سریع بلند شدم و به سمت در دویدم.
بلند گفتم: مطهره!
با هق هق به سمت اون اتاق دویدم اما یه دفعه بازوم
کشیده شد و به دیوار چسبیدم.
با گریه گفتم: ولم کن.
اشک توي چشمهاش حلقه زده بود.
دستشو کنار صورتم گذاشت که دستشو پس زدم.
مچهامو گرفت و بهم چسبید.
-تا کی قراره این وضع ادامه پیدا کنه؟ هان؟
سرمو چرخوندم و با گریه چشمهامو بستم.
_نمیدونم،اصلا نمیدونم میشه بهتر بشه یا نه.
نالید: پس من چی مطهره؟ چرا فکر کردن به مهرداد
رو تموم نمیکنی؟ چرا عاشق شوهرت نمیشی.
آروم زمزمه کردم: نمیتونم.
بیشتر بهم چسبید و با بغض بلند گفت: پس چرا
قبول کردي زنم بشی؟
آروم گفتم: تو که میدونستی فکرم پی مهرداده چرا
پیشنهاد ازدواج دادي؟
-چون دوست داشتم تو چرا قبول کردي؟
با اشک بهش نگاه کردم.
_فکر میکردم اینطوري تلافی کار مهرداد رو سرش درمیارم، فکر میکردم با دوري ازش عشقش از سرم
میپره ولی اینطور نشد.
چشمهاشو بست که قطرهاي اشک روي گونهش
چکید.
مچهامو آزاد کردم و دو طرف صورتشو گرفتم.
با غم لب زدم: معذرت میخوام، هم تو رو دارم عذاب
میدم، هم مهرداد رو و هم خودمو.
دستهامو پایین آورد و بدون اینکه نگاهی بهم
بندازه به سمت اتاق رفت.
قطرهاي اشک روي گونم چکید و به زمین خیره
شدم.
خدایا، من احمق بازي درآوردم اما تو کمکم کن.
اشکهامو پاك کردم و با کمی مکث به سمت اتاق
رفتم.
توي چارچوب وایسادم که دیدم روي تخت خوابیده
و پتو رو روش کشیده.
واقعا دیگه نمیدونم چی درسته و چی غلط.
چراغو خاموش کردم و با فاصله ازش روي تخت
بدون پتو خوابیدم.
*******
با نوري که به صورتم میخورد چشمهامو باز کردم.
دستمو جلوي نور گرفتم و چند بار پلک زدم.
لعنتی! بازم نماز صبحم قضا شد!
با دیدن پتوي روم چرخیدم که دیدم خبري از ایمان
نیست.
پتو رو کنار زدمو بلند شدم.
خمیازهاي کشیدم و در دستشویی رو باز کردم و
وارد شدم.
#پارت_۲۶۳
یه دفعه سرشو بالا آورد و با عصبانیت گفت: چرا
نمیخواي؟ هان؟
به پهلوم چنگ زد و عصبی غرید: من شوهرتم، حق
شرعی و قانونی منه، غیر از اینه؟ هان؟
با بغض گفتم: فعلا نمیتونم بهت اجازه بدم.
داد زد: چیه؟ باز مهرداد رو دیدي هوایی شدي؟
فقط با بغض نگاهش کردم.
تو صورتم خم شد و با فکی قفل شده گفت: تو دیگه
زن منی، پس فکر اون کثافتو از ذهنت بیرون کن.
با چشمهاي پر از اشک و عصبانیت به قفسهی
سینهش زدم و با داد گفتم: بهش نگو کثافت، اون
کثافت نیست.
داد زد: بهت تجاوز کرد، کثافت نیست؟ زد زیر
قولش، کثافت نیست؟ هان؟
بغضم شکست و سکوت کردم.
از روم بلند شد و لگدي به تخت زد.
چنگی به موهاش زد و داد کشید: لعنت بهت!
بهم نگاه کرد.
-گریه نکن.
با گریه نگاهمو ازش گرفتم.
لحنش ملایمتر شد.
_مطهره...
خواست کنارم بشینه که سریع بلند شدم و به سمت در دویدم.
بلند گفتم: مطهره!
با هق هق به سمت اون اتاق دویدم اما یه دفعه بازوم
کشیده شد و به دیوار چسبیدم.
با گریه گفتم: ولم کن.
اشک توي چشمهاش حلقه زده بود.
دستشو کنار صورتم گذاشت که دستشو پس زدم.
مچهامو گرفت و بهم چسبید.
-تا کی قراره این وضع ادامه پیدا کنه؟ هان؟
سرمو چرخوندم و با گریه چشمهامو بستم.
_نمیدونم،اصلا نمیدونم میشه بهتر بشه یا نه.
نالید: پس من چی مطهره؟ چرا فکر کردن به مهرداد
رو تموم نمیکنی؟ چرا عاشق شوهرت نمیشی.
آروم زمزمه کردم: نمیتونم.
بیشتر بهم چسبید و با بغض بلند گفت: پس چرا
قبول کردي زنم بشی؟
آروم گفتم: تو که میدونستی فکرم پی مهرداده چرا
پیشنهاد ازدواج دادي؟
-چون دوست داشتم تو چرا قبول کردي؟
با اشک بهش نگاه کردم.
_فکر میکردم اینطوري تلافی کار مهرداد رو سرش درمیارم، فکر میکردم با دوري ازش عشقش از سرم
میپره ولی اینطور نشد.
چشمهاشو بست که قطرهاي اشک روي گونهش
چکید.
مچهامو آزاد کردم و دو طرف صورتشو گرفتم.
با غم لب زدم: معذرت میخوام، هم تو رو دارم عذاب
میدم، هم مهرداد رو و هم خودمو.
دستهامو پایین آورد و بدون اینکه نگاهی بهم
بندازه به سمت اتاق رفت.
قطرهاي اشک روي گونم چکید و به زمین خیره
شدم.
خدایا، من احمق بازي درآوردم اما تو کمکم کن.
اشکهامو پاك کردم و با کمی مکث به سمت اتاق
رفتم.
توي چارچوب وایسادم که دیدم روي تخت خوابیده
و پتو رو روش کشیده.
واقعا دیگه نمیدونم چی درسته و چی غلط.
چراغو خاموش کردم و با فاصله ازش روي تخت
بدون پتو خوابیدم.
*******
با نوري که به صورتم میخورد چشمهامو باز کردم.
دستمو جلوي نور گرفتم و چند بار پلک زدم.
لعنتی! بازم نماز صبحم قضا شد!
با دیدن پتوي روم چرخیدم که دیدم خبري از ایمان
نیست.
پتو رو کنار زدمو بلند شدم.
خمیازهاي کشیدم و در دستشویی رو باز کردم و
وارد شدم.
- ۳.۳k
- ۱۳ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط