PT/3
PT/3
دست ات رو محکم گرفت طوری که ات مچش رو حس نمی کرد و غر غر می کرد با زور از ساختمون کشیدش بیرون و داخل ماشین نشوندش و خودشم نشست حرکت کرد سرعت ماشین زیاد بود انگار قسط داشت عصبانیتش رو سر پدال گاز خالی کنه هر کسی داخل ماشین بود حالت تهوع می گرفت و از ترس جیغ داد می کرد اما ات ریلکس نشسته بود هدفشش ارزششو داشت که خودش رو کنترل کنه و بی خیال باشه
ات خنسرد و جدی : جناب جئعون میشه منو بروسونید خونهٔ پدر مادرم
کوک صورتش از عصبانیت قرمز شده بود بلند غرید : ات دیگه داری مرز ها رو رد می کنی بس کن.....
ات از دادش ترسید و چیزی نگفت تا رسیدن خونه ات اروم رفت روی مبل نشست که کوک مثل یه حیون که شکارش رو دیده به ات حمله کرد ات ترسید اما سعی کرد اروم باشه اب دهنشو صدا دار قورت داد کوک داخل چشاش زل زده بود و اگه ات به چشای کوک نگاه نمی کرد باخته بود پس با هر زوری بود اونم بهش زل زد
کوک دندون قورچه ای کرد و با صدای بم و ترسناک لب زد: که کاشکی جیمین شوهرت بود و می خوای از من طلاق بگیری ..
ات بدون مکث و سعی کرد محکم باشه: اره درسته
کوک مستقیم داخل چشای ات نگاه کرد و بدون هیچ شرمی گفت: بهت نشون می دم با من بازی کردن یعنی چی خانم جئعون.. دیگه منو اقای جئعون صدا نزن بهتره بگی ددی... فقط می خوام برام ناله کنی 🔞😈
ساعاتی بعد
ات با گریه ناله و التماس: غلط کردم ...ترو خدا بس کن ..
کوک بدون رحم گفت: باید تنبیه شی تا دیگه تکرارش نکنی
ساعاتی بعد تر 🤣
بلاخره راضی شد ات به اندازهٔ کافی تنبیه شده پس دل کند و کوک به ات کمک کرد و بردش حموم بعدشم لباس تنش کرد و کوک کیسهٔ ابگرم براش گذاشت ات هم که خسته و گیچ بود خوابید کوک خودشم رفت حموم بعدشم رفت تا برای ات خوراکی بخره خرید اومد که ات هم بیدار شده بود ولی نمی تونست از سرجاش تکون بخوره
کوک مهربون اروم و کاملا متفاوت با چند ساعت قبل : خوشگلم برات خوراکی و عروسک گرفتم
ات لباشو جمع کرد چشاشو تنگ کرد و به یه طرف دیگه نگاه کرد: فکر کردی با اینا خر میشم ...چند ثانیه بعد صورتشو چرخوند و با ذوق گفت ... درست فکر کردی و لبخند شیرینی زد
کوک کنار ات نشست و با لحن شرمنده ای گفت: می دونم زیادی پیش رفتم ...
ات غر غر کنان و حرصی برای اینکه کوک ناراحت نباشه و فضا رو عوض کنه گفت: کمر خودت داغون میشه.. به من استراحت نمی دی یه استراحتی به اون بده گناه داره دلت برا من نمی سوزه برا اون بسوزه
کوک خندید : نگران من نباش عالیم تازه حال کردم.. دلم برات می سوزه اما خودت نمی خوای منو عصبی می کنی
ات با کنایه: اره حسود خان تقصیر منه فرق شوخی جدی نمی فهمی بعدشم کی شروع کرد ؟ ها
کوک حالت جدی و عصبی ای به خودش گرفت: اگه جدی گفته بودی که هم تو و هم جیمین رو باهم ...ات پرید وسط حرفش
ات با شیطنت: می کردی😈🔞 بعد بلند خندید
( ذهن من جایی که باید جدی باشه🤣)
کوک ضربهٔ ارومی با دو تا انگشتاش به پیشونی ات زد و خندید: نه منحرف
ات مودش عوض شد و با بغض ناراحتی که به راحتی می شد فهمید گفت: بانی مهربون من واقعاً می خوای بری؟ من بدون تو نمی تونم
کوک نفس عمیقی کشید با مهربونی دلگرمی لبخندی به ات زد: اره عشقم باید بری پیش خانواده من یا خانواده خودت
ات با بغص: من همینجا راحتم... دلم برات تنگ میشه اگه بری و لب لوچه اش بیشتر اویزون شد و سرشو پایین گرفت
کوک لبخندی زد: اگه بری من خیالم راحت تره اگه تنها باشی همش فکرم پیش شما دوتاست که اتفاقی براتون نیوفته نمی تونم تمرکز کنم ...باشه ؟
ات لپاشو باد کرد بهش نگاه کرد: اینجا بهتره ولی اگه تو می خوای باشه.. بعد یهو انگار یه چیزی فهمید .. اما شما دوتاست من و کی؟ کوک کاری که نکردی؟.. نگران و گفت ..گفتم من اماده نیستم براش
کوک نوچ نوچی کرد و و با لبخند ضایعه ای گفت : ام... خوب عصبی بودم کنترلش سخت بود و یادم رفت کاندوم بزارم
ات چشاش گشاد شد: کوک بگو شوخی می کنی؟ بگو منو حامله نکردی؟
کوک لبخند زد گفت: خب مامان کوچولو تبریک می گم و چشمکی به ات زد
ات پشماش ریخت با اخم گفت:
یا جونگ کوکاااااااااااا چیکار کردی ...وای الان من ۶ ماه بدون تو اونم حامله چی کار کنم؟
کوک یکم فکر کرد و گفت: می خوای باهام بیای ؟
ات غرید : کشک که نیست بچه است متوجه هستی؟
کوک با لحن مطمعن گفت: اره متوجهم دنبالم بیا حواسم بهتون هست و لبخند قشنگی زد که نشانه ی این بود که بهم اعتماد کن و ات هم چون اینو می دونست وقتی کوک می گه حواسم هست واقعا هست پس نفس اسوده ای کشید و بعدش برای اینکه بهش رو نده هوفی کشید و
مثلا ناراضی گفت :باشه میام... این چه بساطی برا ما درست کردی
ادامه در کامنت ها 😔🙏🏻
ویس عزیزم 🙂🔪☠️
دست ات رو محکم گرفت طوری که ات مچش رو حس نمی کرد و غر غر می کرد با زور از ساختمون کشیدش بیرون و داخل ماشین نشوندش و خودشم نشست حرکت کرد سرعت ماشین زیاد بود انگار قسط داشت عصبانیتش رو سر پدال گاز خالی کنه هر کسی داخل ماشین بود حالت تهوع می گرفت و از ترس جیغ داد می کرد اما ات ریلکس نشسته بود هدفشش ارزششو داشت که خودش رو کنترل کنه و بی خیال باشه
ات خنسرد و جدی : جناب جئعون میشه منو بروسونید خونهٔ پدر مادرم
کوک صورتش از عصبانیت قرمز شده بود بلند غرید : ات دیگه داری مرز ها رو رد می کنی بس کن.....
ات از دادش ترسید و چیزی نگفت تا رسیدن خونه ات اروم رفت روی مبل نشست که کوک مثل یه حیون که شکارش رو دیده به ات حمله کرد ات ترسید اما سعی کرد اروم باشه اب دهنشو صدا دار قورت داد کوک داخل چشاش زل زده بود و اگه ات به چشای کوک نگاه نمی کرد باخته بود پس با هر زوری بود اونم بهش زل زد
کوک دندون قورچه ای کرد و با صدای بم و ترسناک لب زد: که کاشکی جیمین شوهرت بود و می خوای از من طلاق بگیری ..
ات بدون مکث و سعی کرد محکم باشه: اره درسته
کوک مستقیم داخل چشای ات نگاه کرد و بدون هیچ شرمی گفت: بهت نشون می دم با من بازی کردن یعنی چی خانم جئعون.. دیگه منو اقای جئعون صدا نزن بهتره بگی ددی... فقط می خوام برام ناله کنی 🔞😈
ساعاتی بعد
ات با گریه ناله و التماس: غلط کردم ...ترو خدا بس کن ..
کوک بدون رحم گفت: باید تنبیه شی تا دیگه تکرارش نکنی
ساعاتی بعد تر 🤣
بلاخره راضی شد ات به اندازهٔ کافی تنبیه شده پس دل کند و کوک به ات کمک کرد و بردش حموم بعدشم لباس تنش کرد و کوک کیسهٔ ابگرم براش گذاشت ات هم که خسته و گیچ بود خوابید کوک خودشم رفت حموم بعدشم رفت تا برای ات خوراکی بخره خرید اومد که ات هم بیدار شده بود ولی نمی تونست از سرجاش تکون بخوره
کوک مهربون اروم و کاملا متفاوت با چند ساعت قبل : خوشگلم برات خوراکی و عروسک گرفتم
ات لباشو جمع کرد چشاشو تنگ کرد و به یه طرف دیگه نگاه کرد: فکر کردی با اینا خر میشم ...چند ثانیه بعد صورتشو چرخوند و با ذوق گفت ... درست فکر کردی و لبخند شیرینی زد
کوک کنار ات نشست و با لحن شرمنده ای گفت: می دونم زیادی پیش رفتم ...
ات غر غر کنان و حرصی برای اینکه کوک ناراحت نباشه و فضا رو عوض کنه گفت: کمر خودت داغون میشه.. به من استراحت نمی دی یه استراحتی به اون بده گناه داره دلت برا من نمی سوزه برا اون بسوزه
کوک خندید : نگران من نباش عالیم تازه حال کردم.. دلم برات می سوزه اما خودت نمی خوای منو عصبی می کنی
ات با کنایه: اره حسود خان تقصیر منه فرق شوخی جدی نمی فهمی بعدشم کی شروع کرد ؟ ها
کوک حالت جدی و عصبی ای به خودش گرفت: اگه جدی گفته بودی که هم تو و هم جیمین رو باهم ...ات پرید وسط حرفش
ات با شیطنت: می کردی😈🔞 بعد بلند خندید
( ذهن من جایی که باید جدی باشه🤣)
کوک ضربهٔ ارومی با دو تا انگشتاش به پیشونی ات زد و خندید: نه منحرف
ات مودش عوض شد و با بغض ناراحتی که به راحتی می شد فهمید گفت: بانی مهربون من واقعاً می خوای بری؟ من بدون تو نمی تونم
کوک نفس عمیقی کشید با مهربونی دلگرمی لبخندی به ات زد: اره عشقم باید بری پیش خانواده من یا خانواده خودت
ات با بغص: من همینجا راحتم... دلم برات تنگ میشه اگه بری و لب لوچه اش بیشتر اویزون شد و سرشو پایین گرفت
کوک لبخندی زد: اگه بری من خیالم راحت تره اگه تنها باشی همش فکرم پیش شما دوتاست که اتفاقی براتون نیوفته نمی تونم تمرکز کنم ...باشه ؟
ات لپاشو باد کرد بهش نگاه کرد: اینجا بهتره ولی اگه تو می خوای باشه.. بعد یهو انگار یه چیزی فهمید .. اما شما دوتاست من و کی؟ کوک کاری که نکردی؟.. نگران و گفت ..گفتم من اماده نیستم براش
کوک نوچ نوچی کرد و و با لبخند ضایعه ای گفت : ام... خوب عصبی بودم کنترلش سخت بود و یادم رفت کاندوم بزارم
ات چشاش گشاد شد: کوک بگو شوخی می کنی؟ بگو منو حامله نکردی؟
کوک لبخند زد گفت: خب مامان کوچولو تبریک می گم و چشمکی به ات زد
ات پشماش ریخت با اخم گفت:
یا جونگ کوکاااااااااااا چیکار کردی ...وای الان من ۶ ماه بدون تو اونم حامله چی کار کنم؟
کوک یکم فکر کرد و گفت: می خوای باهام بیای ؟
ات غرید : کشک که نیست بچه است متوجه هستی؟
کوک با لحن مطمعن گفت: اره متوجهم دنبالم بیا حواسم بهتون هست و لبخند قشنگی زد که نشانه ی این بود که بهم اعتماد کن و ات هم چون اینو می دونست وقتی کوک می گه حواسم هست واقعا هست پس نفس اسوده ای کشید و بعدش برای اینکه بهش رو نده هوفی کشید و
مثلا ناراضی گفت :باشه میام... این چه بساطی برا ما درست کردی
ادامه در کامنت ها 😔🙏🏻
ویس عزیزم 🙂🔪☠️
- ۹۲۸
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط