آقای سالاری در پایان سخنرانی گفت:

آقای سالاری در پایان سخنرانی گفت:

+ بچه ها نوبتی هر صف به ترتیب وارد کلاس یک الی آخر بشه. یه صلوات بفرستین و برین.انشالله که سال تحصیلی خوبی رو در کنار همدیگه داشته باشیم.

بچه ها با صدای بلند صلوات فرستادند و دانش آموزان صف اول ، شروع به حرکت کردند.

علیرام که در صف دوم بود، به این فکر می کرد که چطور می‌تواند، پنج ساعت در روز را در مدرسه تحمل کند!

با حرکت صف دوم، به کلاس شماره (دو) رفتند.علیرام به آخر کلاس رفت و کنار پنجره نشست. کلاس شلوغ شده بود. سی دانش آموز در کلاس نشسته بودند و با صدای بلند حرف می زدند ولی علیرام ساکت بود.
بهادر دانش آموز کلاس دوم بود. سری به کلاس کشید و برای علیرام دستی تکان داد.
علیرام هم به محض دیدن بهادر، خوشحال شد.
بهادر به سمتش آمد و در کنار علیرام نشست و گفت:

+ نگران نباش، عادت می کنی، منم پارسال که برای بار اول اومده بودم مدرسه، ترسیده بودم ولی روز به روز به اینجا عادت کردم.

_ انگاری اومدم توی یه دنیای جدید! هیچوقت بدون مامان و بابام، جایی نرفته بودم. اون مردی که پیش آقای سالاری، وایساده بود با خط کش بلند، کیه؟!

+ اسمش آقای سجادی، ناظم مدرسه س.

_ ناظم؟!؟

+ آره، ناظم، وظیفه ش نظم دادن به کارهای مدرسه س. بچه هایی که اذیت میکنن رو به قول خودش ادب می کنه!.

علیرام که ترسیده بود گفت:

_ چجوری ادب میکنه؟!

+ اول بهشون تذکر می ده! بعد با خط کش کتکشون می زنه‌. اگرم به قول آقای سجادی آدم نشدن اخراج می شن! تازه با هر شلوغ کاری! یک نمره از نمره انضباطمون کم میکنن!😐😐

_ حس می کردم مدرسه جای خوبی نیست!

+ نه جای بدی نیست. اینهایی که برات گفتم مال بچه هاییه که دیر میان مدرسه و وقتی هم میان نظم مدرسه رو بهم می زنن! با ما کاری ندارن!
بهادر مشغول حرف زدن بود که
معلم کلاس اول، وارد شد و بهادر گفت: زنگ تفریح می‌بینمت و از کلاس بیرون رفت.
بعد از یک دقیقه سکوت، آقای معلم، شروع به صحبت کرد.

+ بچه ها به مدرسه،خوش اومدین بنده قهرمانی هستم، معلم شما ، انشالله سال خوبی رو در کنار همدیگه داشته باشیم، اینجا هم سواد یاد میگیرین، هم ادب و هم استقلال!

علیرام از انتهای کلاس پرسید:

_ آقا ، استقلال یعنی چی!؟

+ استقلال یعنی اینکه ، شماها بدون پدر و مادرها تون جایی حضور پیدا کنین و برای بهتر شدن زندگیتون تلاش کنین!

_ آقا، انگاری اومدم توی یه دنیای دیگه! از اینجا خوشم نمیاد. دلم می خواد برگردم خونه!
ناگهان همهمه ای در کلاس ، بر پا شد.

این داستان ادامه دارد.‌‌....🙏🌹

« 💐 همیشه با خدا باش 💐»

#دنیا
دیدگاه ها (۰)

ماندانا سالاری؛ فرشته دیگری از میناب روایت👇🏻معلم خوش ذوق ۲۹ ...

سناریو در خواستیییی چیفویو

قسمت یک

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۰ زنگ آخر خورد.اما هیچ‌کدام از هشت نف...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part⁴﴿ویو ات﴾لیا دستم را محکم گرفته بود و تق...

پارت دوازده یونگی: باشهلونا: ایولللللللللللللللل حالا بیا بر...

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 6ویو ات:صبح اولین روز مدرسه رسماً یک...

KIM V

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط