My professor

My professor
Part:6

هم اتاقیام با وحشت نگاهم کردن:

رز:چی شده این کیه هیزل؟

صورتم از گریه خیس بود نفس نفس میزدم و نمی‌تونستم یک کلمه هم حرف بزنم...
اون یکی دختره هم اتاقیم اخم کرد و داد زد:

امیلیا:گورتو گم کن فحش نده بیشعور!

مسئول خوابگاه که یه خانم چهل ساله و اتوکشیده و به شدت مقرراتی بود،با اخم اومد تو محوطه.

خانم هوانگ:چه خبره؟!

قلبم از ترس وایسادم و خشکم زد!

خانم هوانگ:برو کنار ببینم....چی میگه این.

هدایتم کرد کنار و درو باز کرد

خانم هوانگ:چه خبرته آقااااا؟! برو پی کارت تا با پلیس تماس نگرفتم.
ویکتور:اینجا حرمسرا عه یا خوابگاه؟!
خانم هوانگ:احترام خودتو نگه دار!صداتو بیار پایین اولا.

با همون تن صدا ادامه داد:
ویکتور:این دختره ی هرزه آویزون من شده من زن دارم بگید پاشو از زندگی من و خانوادم بکشه بیرون!! میگه اگر بهم پول ندی میام به زنت میگم با منی،من چرا باید با این خراب بوده باشم خسته شدم از زنگ و پیاما و تهدیداش.

دو تا دختر هم اتاقیم با چشمای باز نگاهم کردن...این دو نفر صبح و شب درس خواندن منو دیده بودن و نمی‌تونستم همچین چیزاییو درباره من باور کنن.

ویکتور:عجب جاک.شیه این!

بحثشون به درازا کشید...یه بند دروغ می‌بافت و تهمت می‌زد و من فقط گریه می‌کردم...هیچوقت با همچین موجود کثیفی تو زندگیم مواجه نشده بودم...کاملا خشکم زده بود و نمیدونستم باید چه غلطی بکنم...در نهایت مسئول خوابگاه گفت:

خانم هوانگ:ما خودمون به وضعیت دانشجو هامون رسیدگی میکنیم شما لازم نکرده به من بگی برای نظم خوابگاهم چیکار کنم.بفرمایید!

اومد داخل و درو بست...فامیلیمو با اخم صدا زد.

خانم هوانگ:تا شب تخلیه کن!!

با دهن باز نگاهش میکردم...هم اتاقیم که از همون اول داشت شونمو ماساژ میداد فورا گفت:

رز:خانم تروخدا ! ما میشناسیمش اصلا همچین دختری نیست آخه طفلی

ازم دور شد و بی توجه به حرفای هم اتاقیم گفت:
خانم هوانگ:تا امشب تخلیه نکنه نامه میدم به دانشگاهش...به سلامت!

چند ساعت بعد

زانو هامو تو بغلم گرفته بودم و پالتومو رو پاهام زده بودم،کمرمو به پشتی صندلی های ایستگاه چسبوندم...سرمو کج کردم و به چمدونم تکیه اش دادم...پیام نوشتم:

هیزل:نامجون تو کجایی...منو انداختن بیرون...جواب بده من تو ایستگاهم.

اونقدر از اتفاقات عصر شوکه بودم که وحشت داشتم تاکسی بگیرم و امیدوار بودم اتوبوس بیاد...دستمالو گوشه چشمم کشیدم و خیسیشو گرفتم.
میشه گفت تمام اشکایی که امروز ریخته بودم به خاطر فشار تنهایی بود...
تنهایی جلوی آدما دیگه ای که می‌خوان بهت صدمه بزنن...من کسیو جز نامجون نداشتم و اونم الان نبود...غربت و بی کسی افتضاح ترین حس دنیاست و وقتی سراغت بیاد هیچ جوره نمیتونی جلوی اشکاتو بگیری...نفسم از گریه و ناراحتی تنگ بود...که یهو ماشین مشکی دیدم که درست رو به روم دنده عقب گرفت و جلوم وایستاد...شیشه دودیشو داد پایین
راننده با اخم نگاهم کرد...وای نه...استاد؟؟؟؟!!!!

ادامه دارد....
حتما وقتی میخونید لایک کنید و اگر دوست داشتید کامنت بدید🩶

#فیکشن #فیک #جونگکوک
دیدگاه ها (۱۱)

My professor Part:5با تعجب به آینه ماشین نگاه کردم...و حالت ...

My professor Part:4صدای خنده یواشکی چند نفر وقتی واکنشمو به ...

Part⁴ 🦢[《...

پدر بزرگ من یه کله پز بود

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط