صبح روز بعد، آفتاب نرم از پنجرهها به داخل میتابید. تهیو
صبح روز بعد، آفتاب نرم از پنجرهها به داخل میتابید. تهیونگ طبق عادتش زود بیدار شده بود. پشت خانه، در باغ پر از درختهای سبز، تنها نشسته بود و صبحانهاش را با آرامش میخورد.
فنجان قهوهاش روی میز بود، نان و مربا مقابلش. در حالی که نگاهش به جایی دور خیره مانده بود، کوچکترین توجهی به حضور تو نکرد.
وقتی نزدیک شدی و سلام کردی، فقط سری تکان داد، بیآنکه حتی نگاهت کند.
بعد به آرامی گفت:
«لازم نیست اینجا بیای. صبحانهات رو توی اتاقت بخور.»
صدایش نه بلند بود و نه خشن، اما سردیاش مثل یخ روی قلبت نشست. تو همانجا ایستادی، با لبخندی که بیشتر شبیه نقابی شکسته بود.
تهیونگ لقمهاش را برداشت و نگاهش را دوباره به باغ دوخت؛ انگار اصلاً تو وجود نداشتی.
فنجان قهوهاش روی میز بود، نان و مربا مقابلش. در حالی که نگاهش به جایی دور خیره مانده بود، کوچکترین توجهی به حضور تو نکرد.
وقتی نزدیک شدی و سلام کردی، فقط سری تکان داد، بیآنکه حتی نگاهت کند.
بعد به آرامی گفت:
«لازم نیست اینجا بیای. صبحانهات رو توی اتاقت بخور.»
صدایش نه بلند بود و نه خشن، اما سردیاش مثل یخ روی قلبت نشست. تو همانجا ایستادی، با لبخندی که بیشتر شبیه نقابی شکسته بود.
تهیونگ لقمهاش را برداشت و نگاهش را دوباره به باغ دوخت؛ انگار اصلاً تو وجود نداشتی.
- ۲۳.۸k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط