#عمارت_ارباب_جعون_2
#عمارت_ارباب_جعون_2
Part: 23
بابام بود! ... هه بابا چه بابایی هم هست! ،
گوشی رو جواب دادم ...
بله؟(کلافه)
€زهر دختره ی جن*ده،
ببین به من نگو جن*ده حداقل از تو بهترم که دخترت رو سر هیچی فروختی به یه عو*ضی!!(حرصی)
€آقای جعون ادم خوبیه! ... اون تویی که عو*ضی!
نمیخوام صدات رو بشنوم!
گوشی رو قطع کردم و محکم پرت کردم تو دیوار ... که بم دویید دنبالش ....
گوشی خورد تو دیوار و صد تیکه شد!
بم نشسته بود و داشت به گوشیه ی شکسته نگاه میکرد ...
بم ولش کن بیا اینجا!
بم بدون اینکه به حرفم گوش کنه از اتاق زد بیرون ...
نمیدونم کجا رفت ... هرچی هم صداش زدم برنگشت! ...
یه چند دقیقه ای تو اتاق تنها نشسته بودم که بم با جونکوک اومد داخل اتاق ...
جونکوک نگاهی به گوشی شکسته انداخت و بعد نگاهِش اومد رو من ...
_ چیشده ات؟
چیزی نیس ... (بغض)
_ چیزی نیست ؟ ...مطمئنی؟!
میگم چیزی نیست گیر نده ... ( اروم اشکش رو پاک کرد )
جونکوک اومد سمتم و کنارم پیش تخت نشست...
_ ات تو زنمی اگه دردت رو ندونم باید بمیرم .... من که میدونم بابات زنگ زده بود داشتی با اون دعوا میکردی مگه نه؟
ا..اره!
_ دیدی میدونم!
چرا زندگیه من اینجوریه چرا اینقدر تو زندگیه من درد هست ، چرا؟!(بغض)
_ ات ادم که جواب همه ی سوال ها رو نمیدونه ... این بخشی از زندگیه!
همه همین رو میگن اما واقعا بعضی چیزا باید اتفاق بیوفته؟! (بغض)
_ ات ...
مثلا اگه بابام بعد مرگ مامانم یه قمار باز نمیشد من الان ...(گریش گرفت )
_ ببین ات خودت اصلا فکر کن اگه این اتفاق ها نمی افتاد من الان تورو داشتم؟ همه چی یه جنبه ی خوب داره!
ولی به ازای اینکه یه چیز عزیز دیگت رو از دست بدی! (گریه)
_ ات ...
جونکوک اروم بغلم کرد و منم تا تونستم گریه کردم .... حس میکردم قلبم الان هزار تیکه شده دیگه جای درد نداشتم ...
واقعا یه درد دیگه نمیخواستم فقط میخواستم کنار جونکوک بمونم و زندگیم رو بکنم ...
جونکوک! (بغض)
_ بله؟
میتونی پیشم بمونی؟!
_ هوم .... من همیشه پیشت می مونم !
جونکوک کنارم دراز کشید و بغلم کرد خودم رو تو بغلش جا کردم و کم کم چشمام گرم شد و خوابیدم .....
ادامه دارد....❤️
Part: 23
بابام بود! ... هه بابا چه بابایی هم هست! ،
گوشی رو جواب دادم ...
بله؟(کلافه)
€زهر دختره ی جن*ده،
ببین به من نگو جن*ده حداقل از تو بهترم که دخترت رو سر هیچی فروختی به یه عو*ضی!!(حرصی)
€آقای جعون ادم خوبیه! ... اون تویی که عو*ضی!
نمیخوام صدات رو بشنوم!
گوشی رو قطع کردم و محکم پرت کردم تو دیوار ... که بم دویید دنبالش ....
گوشی خورد تو دیوار و صد تیکه شد!
بم نشسته بود و داشت به گوشیه ی شکسته نگاه میکرد ...
بم ولش کن بیا اینجا!
بم بدون اینکه به حرفم گوش کنه از اتاق زد بیرون ...
نمیدونم کجا رفت ... هرچی هم صداش زدم برنگشت! ...
یه چند دقیقه ای تو اتاق تنها نشسته بودم که بم با جونکوک اومد داخل اتاق ...
جونکوک نگاهی به گوشی شکسته انداخت و بعد نگاهِش اومد رو من ...
_ چیشده ات؟
چیزی نیس ... (بغض)
_ چیزی نیست ؟ ...مطمئنی؟!
میگم چیزی نیست گیر نده ... ( اروم اشکش رو پاک کرد )
جونکوک اومد سمتم و کنارم پیش تخت نشست...
_ ات تو زنمی اگه دردت رو ندونم باید بمیرم .... من که میدونم بابات زنگ زده بود داشتی با اون دعوا میکردی مگه نه؟
ا..اره!
_ دیدی میدونم!
چرا زندگیه من اینجوریه چرا اینقدر تو زندگیه من درد هست ، چرا؟!(بغض)
_ ات ادم که جواب همه ی سوال ها رو نمیدونه ... این بخشی از زندگیه!
همه همین رو میگن اما واقعا بعضی چیزا باید اتفاق بیوفته؟! (بغض)
_ ات ...
مثلا اگه بابام بعد مرگ مامانم یه قمار باز نمیشد من الان ...(گریش گرفت )
_ ببین ات خودت اصلا فکر کن اگه این اتفاق ها نمی افتاد من الان تورو داشتم؟ همه چی یه جنبه ی خوب داره!
ولی به ازای اینکه یه چیز عزیز دیگت رو از دست بدی! (گریه)
_ ات ...
جونکوک اروم بغلم کرد و منم تا تونستم گریه کردم .... حس میکردم قلبم الان هزار تیکه شده دیگه جای درد نداشتم ...
واقعا یه درد دیگه نمیخواستم فقط میخواستم کنار جونکوک بمونم و زندگیم رو بکنم ...
جونکوک! (بغض)
_ بله؟
میتونی پیشم بمونی؟!
_ هوم .... من همیشه پیشت می مونم !
جونکوک کنارم دراز کشید و بغلم کرد خودم رو تو بغلش جا کردم و کم کم چشمام گرم شد و خوابیدم .....
ادامه دارد....❤️
- ۲۲.۷k
- ۰۶ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط