فصل دوم
فصل دوم
پارت بیست و ششم | دوباره از نو
بعد از آن شب...
برای اولین بار بعد از برگشتن جنگکوک، قلب لیانا کمی آرامتر شده بود.
هنوز ناراحت بود...
هنوز آن صحنهی فرودگاه را فراموش نکرده بود.
اما حالا میدانست چیزی که دیده بود، تمام حقیقت نبوده است.
---
چند روز گذشت.
جنگکوک دیگر مثل قبل عجله نمیکرد.
او میدانست اعتماد چیزی نیست که با چند جمله دوباره برگردد.
باید ثابتش میکرد.
هر روز صبح برای لیانا پیام میفرستاد.
نه زیاد...
نه با اصرار.
فقط برای اینکه بداند هنوز کنارش است.
جنگکوک:
«امیدوارم امروز لبخند زده باشی.»
و هر بار که لیانا این پیامها را میدید...
گوشهی لبش کمی بالا میرفت.
---
یک عصر...
لیانا از دانشگاه بیرون آمده بود که جنگکوک را جلوی در دید.
با تعجب ایستاد.
ـ «اینجا چیکار میکنی؟»
جنگکوک لبخند کوچکی زد.
ـ «اومدم دنبالت.»
ـ «ولی من نگفتم بیای.»
جنگکوک سرش را تکان داد.
ـ «میدونم.»
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «قبلاً همیشه فکر میکردم باید کاری کنم که تو به من نزدیک بشی.»
ـ «ولی الان فهمیدم باید کاری کنم که دوباره بهم اعتماد کنی.»
لیانا چیزی نگفت.
اما نگاهش دیگر مثل قبل سرد نبود.
---
آنها آرام در خیابانهای سئول قدم زدند.
نه مثل قبل که همهچیز پر از هیجان بود...
بلکه آرامتر.
مثل دو نفری که دوباره دارند همدیگر را میشناسند.
لیانا بعد از چند دقیقه گفت:
ـ «جنگکوک...»
ـ «هوم؟»
ـ «تو خیلی تغییر کردی.»
جنگکوک لبخند زد.
ـ «دو سال دوری آدمو تغییر میده.»
لیانا نگاهش کرد.
ـ «ولی هنوز همون آدمی هستی که زیر اون آسمون پرستاره بهم قول داد.»
جنگکوک آرام گفت:
ـ «چون اون قول هیچوقت تغییر نکرد.»
---
همان شب...
جنگکوک لیانا را به همان تپهای برد که اولین اعترافش را آنجا کرده بود.
همان جایی که شروع عشقشان بود.
چراغهای شهر زیر پایشان میدرخشید.
جنگکوک یک قدم جلو آمد.
ـ «میدونم همهچیز مثل قبل نمیشه.»
ـ «میدونم یه مدت طول میکشه تا دوباره بهم اعتماد کنی.»
مکث کرد.
ـ «ولی من حاضرم هرچقدر لازم باشه صبر کنم.»
چشمهای لیانا پر از احساس شد.
ـ «چرا؟»
جنگکوک لبخند زد.
ـ «چون قبلاً یه بار از دست دادمت...»
ـ «دیگه نمیخوام دوباره همون اشتباه رو تکرار کنم.»
---
لیانا برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام دستش را جلو آورد.
نه برای اینکه همهچیز را فراموش کرده باشد...
بلکه برای اینکه یک فرصت دوباره بدهد.
جنگکوک دستش را گرفت.
و هر دو فهمیدند...
گاهی عشق واقعی این نیست که هیچوقت زخمی نشوی...
بلکه این است که بعد از زخمی شدن، دوباره برای هم تلاش کنید.
اما در گوشهای از شهر...
ایزابلا هنوز چیزی را پنهان کرده بود.
چیزی که اگر لیانا میفهمید...
ممکن بود دوباره همهچیز تغییر کند.
پآیآن پآرت بیست و ششم...☕⃢🖤
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای دو پارت بعدی : (برای هر سه پارت برسونین😁)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟼𝟶☕࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶☕࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻☕࿐
پارت بیست و ششم | دوباره از نو
بعد از آن شب...
برای اولین بار بعد از برگشتن جنگکوک، قلب لیانا کمی آرامتر شده بود.
هنوز ناراحت بود...
هنوز آن صحنهی فرودگاه را فراموش نکرده بود.
اما حالا میدانست چیزی که دیده بود، تمام حقیقت نبوده است.
---
چند روز گذشت.
جنگکوک دیگر مثل قبل عجله نمیکرد.
او میدانست اعتماد چیزی نیست که با چند جمله دوباره برگردد.
باید ثابتش میکرد.
هر روز صبح برای لیانا پیام میفرستاد.
نه زیاد...
نه با اصرار.
فقط برای اینکه بداند هنوز کنارش است.
جنگکوک:
«امیدوارم امروز لبخند زده باشی.»
و هر بار که لیانا این پیامها را میدید...
گوشهی لبش کمی بالا میرفت.
---
یک عصر...
لیانا از دانشگاه بیرون آمده بود که جنگکوک را جلوی در دید.
با تعجب ایستاد.
ـ «اینجا چیکار میکنی؟»
جنگکوک لبخند کوچکی زد.
ـ «اومدم دنبالت.»
ـ «ولی من نگفتم بیای.»
جنگکوک سرش را تکان داد.
ـ «میدونم.»
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «قبلاً همیشه فکر میکردم باید کاری کنم که تو به من نزدیک بشی.»
ـ «ولی الان فهمیدم باید کاری کنم که دوباره بهم اعتماد کنی.»
لیانا چیزی نگفت.
اما نگاهش دیگر مثل قبل سرد نبود.
---
آنها آرام در خیابانهای سئول قدم زدند.
نه مثل قبل که همهچیز پر از هیجان بود...
بلکه آرامتر.
مثل دو نفری که دوباره دارند همدیگر را میشناسند.
لیانا بعد از چند دقیقه گفت:
ـ «جنگکوک...»
ـ «هوم؟»
ـ «تو خیلی تغییر کردی.»
جنگکوک لبخند زد.
ـ «دو سال دوری آدمو تغییر میده.»
لیانا نگاهش کرد.
ـ «ولی هنوز همون آدمی هستی که زیر اون آسمون پرستاره بهم قول داد.»
جنگکوک آرام گفت:
ـ «چون اون قول هیچوقت تغییر نکرد.»
---
همان شب...
جنگکوک لیانا را به همان تپهای برد که اولین اعترافش را آنجا کرده بود.
همان جایی که شروع عشقشان بود.
چراغهای شهر زیر پایشان میدرخشید.
جنگکوک یک قدم جلو آمد.
ـ «میدونم همهچیز مثل قبل نمیشه.»
ـ «میدونم یه مدت طول میکشه تا دوباره بهم اعتماد کنی.»
مکث کرد.
ـ «ولی من حاضرم هرچقدر لازم باشه صبر کنم.»
چشمهای لیانا پر از احساس شد.
ـ «چرا؟»
جنگکوک لبخند زد.
ـ «چون قبلاً یه بار از دست دادمت...»
ـ «دیگه نمیخوام دوباره همون اشتباه رو تکرار کنم.»
---
لیانا برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام دستش را جلو آورد.
نه برای اینکه همهچیز را فراموش کرده باشد...
بلکه برای اینکه یک فرصت دوباره بدهد.
جنگکوک دستش را گرفت.
و هر دو فهمیدند...
گاهی عشق واقعی این نیست که هیچوقت زخمی نشوی...
بلکه این است که بعد از زخمی شدن، دوباره برای هم تلاش کنید.
اما در گوشهای از شهر...
ایزابلا هنوز چیزی را پنهان کرده بود.
چیزی که اگر لیانا میفهمید...
ممکن بود دوباره همهچیز تغییر کند.
پآیآن پآرت بیست و ششم...☕⃢🖤
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای دو پارت بعدی : (برای هر سه پارت برسونین😁)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟼𝟶☕࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶☕࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻☕࿐
- ۱.۵k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط