## راوی: میتسوری

## راوی: میتسوری

رسیدم سر قرار.

همان‌طور که از دور نگاهش کردم، قلبم یک لحظه ایستاد.
**اوبانای** همان‌جا روی نیمکت نشسته بود؛ آرام، ساکت، و مثل همیشه کمی دور از دنیا.
انگار سال‌ها گذشته بود، اما او هنوز همان حسِ آشنای عجیب را داشت. همان سکوتِ سنگین. همان نگاهِ خیره‌ای که وقتی به آدم می‌افتاد، آدم را تا مغز استخوانش می‌لرزاند.

ولی من...
من میتسوری بودم.
و برای اوبانای، نمی‌خواستم ضعیف به نظر برسم.

پس با تمام انرژی‌ای که داشتم، جلو رفتم و گفتم:

— **سلاااام!**

اوبانای یک‌دفعه جا خورد.
سرش را بالا آورد و چند ثانیه فقط نگاهم کرد، بعد با کمی دست‌پاچگی گفت:

— **عه... س... سلام.**

لبخندی روی صورتم نشست.
کنارش روی نیمکت نشستم.
چند لحظه بین‌مان سکوت شد.
سکوتی که انگار از صد تا حرف سنگین‌تر بود.

من دست‌هایم را روی هم گذاشتم و خیلی آرام پرسیدم:

— **اوبانای سان... تا حالا عاشق شدین؟**

بعد، برای این‌که فضا خیلی خشک نشود، یک خنده‌ی ریز کردم و ادامه دادم:

— **یادتونه وقتی کوچیک‌تر بودیم، من ازتون خواستم با هم صمیمی‌تر بشیم؟**

اوبانای همان لحظه سرش را کمی پایین انداخت و خیلی آرام گفت:

— **من دلم پیشِ شخصِ دیگه‌ایه...**

من لحظه‌ای خشکم زد.
اما بعد، بی‌اختیار خندیدم.
نه از روی تمسخر...
از روی این‌که چقدر این جواب برایم آشنا بود.

— **اون دفعه هم همینو گفتین.**

بعد سرم را کمی کج کردم و با همان لحن شیرین اما پیگیرِ خودم ادامه دادم:

— **ولی جواب سؤال اولم رو ندادین...**
کمی نزدیک‌تر شدم.
— **تا حالا عاشق شدین، پس؟**

برای چند ثانیه، فقط به صورتش نگاه کردم.
به چشم‌هایش.
به آن نگاهِ ساکتی که همیشه انگار چیزی را پنهان می‌کرد.
و همان‌جا، ته دلم فهمیدم که این سؤال ساده نیست.
این سؤال، درِ چیزی را باز می‌کند که سال‌هاست هر دوی ما ازش فرار کرده‌ایم.

**اوبانای؟**
آیا تو هم مثل من، هنوز آن دل‌بستگیِ قدیمی را در سینه‌ات نگه داشته‌ای؟
یا داری فقط پنهان می‌کنی؟

---
دیدگاه ها (۰)

## راوی: میتسوریاوبانای چند لحظه ساکت ماند. نگاهش را از روی...

---## راوی: میتسوریفردا شد.از دیشب تا حالا، هزار بار گوشی‌ام...

.---### فصل ۴: شماره‌ای که دنیا را تکان می‌دهد**راوی: میتسور...

رمان انیمه ای هنوز نه چپتر آخر بخش سوم

سناریو عشق بی پایان میشه قبلش لایک کنی ستاره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط