شخصی مادر پیرش را در زنبیلی میگذاشت و هرجا که می رفت با

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی میگذاشت و هرجا که می رفت با خود میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید و فرمود:آن زن کیست؟
گفت این زن مادرم است.او مرا بزرگ کرده است و به گردن من حق دارد و من تا آخر عمرش او را به دوشم میگیرم تا مهرش را پاسخ گفته باشم.
حضرت عیسی فرمود : او را شوهر بده و خود را رها کن.
شخص گفت : پیر و علیل است و قادر به حرکت نیست.
پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت:
اخه نکبت ! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟
دیدگاه ها (۱)

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی میگذاشت و هرجا که می رفت با خود...

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی میگذاشت و هرجا که می رفت با خود ...

صرفا جهت خنده شخصی مادر پیرش را در زنبیلی میگذاشت و هرجا که...

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی میگذاشت و هرجا که می رفت با خود...

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت،همراه خود...

تو بهتر مي فهمی يا پيغمبر خدا؟ شخصي مادر پيرش را در زنبيلي م...

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خو...

کی بیشتر می فهمه! - شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و ه...

داستان کوتاه “ازدواج پیرزن”شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط