صبحی دیگر رسید و من در انتظار تو چشم میگشایم

صبحی دیگر رسید و من در انتظار تو چشم میگشایم
و دلم لبریز است از دیدن خورشید جانم
تا جان ببخشد و ذوب کند یخهای کسالت و اندوه را تو با چشمانت زندگی
و شادی را برایم به ارمغان می اوری ساده می ایی
و پر شکوه و چه میدانی از غوغا و بلوایی که بپا میکنی دردرونم .
چشانم سخت تورا میجویند ای جاری زلال . ای تابیده بر دلت مهر.
و من باز هم از دستانت شکوفه مهربانی میچینم امروز .
دیدگاه ها (۱۹)

همیشه هم قافیه بوده اند، “ســ ـ ـیب” و “فریـ ـ ـب”!همانند سی...

اگر من مرد بودم ... رویاهای مردانه ام را در کیف زنانه ات می ...

کسی را می‌خواهم، نمی‌یابمشمی‌سازمش روی تصویر توو تو با یک کل...

برای کنار هم گذاشتن واژه ها٬دست قلمم بیش از آنچه فکر کنی خال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط