فصل دوم
فصل دوم
پارت بیست و هفتم | آخرین راز
چند هفته گذشته بود...
و رابطهی لیانا و جنگکوک کمکم دوباره شکل گرفته بود.
نه مثل قبل...
بلکه حتی عمیقتر.
آنها یاد گرفته بودند بیشتر حرف بزنند، بیشتر همدیگر را درک کنند و به جای فرار کردن از مشکلات، کنار هم بمانند.
جنگکوک هر روز تلاش میکرد به لیانا نشان دهد که هنوز همان پسری است که دو سال پیش زیر نور ستارهها به او قول داده بود.
---
یک عصر...
لیانا و جنگکوک کنار رود هان نشسته بودند.
همان جایی که زمانی دربارهی آینده حرف زده بودند.
لیانا لبخند زد.
ـ «فکر میکردم دیگه هیچوقت اینجا کنار هم نمیشینیم.»
جنگکوک نگاهش کرد.
ـ «منم فکر میکردم شاید دیگه هیچوقت فرصت درست کردن اشتباهامو نداشته باشم.»
لیانا آرام گفت:
ـ «ولی داری.»
جنگکوک لبخند زد.
ـ «چون تو بهم فرصت دادی.»
---
اما همان شب...
گوشی لیانا یک پیام ناشناس دریافت کرد.
شمارهای که نمیشناخت.
پیام فقط یک جمله بود:
«اگه میخوای حقیقت رو بدونی، فردا ساعت پنج به کافهی قدیمی بیا.»
لیانا چند بار پیام را خواند.
قلبش کمی لرزید.
نمیخواست دوباره شک کند.
نمیخواست دوباره همان دردها برگردند.
اما چیزی درونش میگفت باید بفهمد.
---
روز بعد...
لیانا وارد کافه شد.
چند دقیقه بعد...
ایزابلا وارد شد.
لیانا با دیدنش تعجب کرد.
ـ «تو؟»
ایزابلا آرام نشست.
ـ «میدونستم شاید از دیدنم خوشحال نشی.»
لیانا سرد جواب داد:
ـ «پس چرا خواستی منو ببینی؟»
ایزابلا چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ «چون باید چیزی رو دربارهی اون روز بدونی.»
لیانا ساکت ماند.
ایزابلا ادامه داد:
ـ «اون روز توی فرودگاه... من نباید دست جنگکوک رو میگرفتم.»
چشمهای لیانا کمی تغییر کرد.
ـ «پس چرا گرفتی؟»
ایزابلا نفس عمیقی کشید.
ـ «چون میترسیدم.»
ـ «از چی؟»
ایزابلا نگاهش را پایین انداخت.
ـ «از اینکه بعد از برگشتن جنگکوک به سئول... دیگه هیچ جایی توی زندگیاش نداشته باشم.»
---
سکوت سنگینی بینشان افتاد.
لیانا انتظار هر چیزی را داشت...
جز این اعتراف.
ایزابلا آرام گفت:
ـ «من عاشق جنگکوک شده بودم.»
قلب لیانا فشرده شد.
اما ایزابلا ادامه داد:
ـ «ولی جنگکوک هیچوقت منو ندید... چون قلبش همیشه پیش تو بود.»
---
لیانا چیزی نگفت.
برای اولین بار...
دردی که احساس میکرد، فقط از یک سوءتفاهم نبود.
بلکه از این بود که فهمید جنگکوک در تمام این مدت...
با وجود تمام سختیها...
واقعاً منتظر او مانده بود.
---
وقتی از کافه بیرون آمد...
جنگکوک منتظرش بود.
نگران به صورتش نگاه کرد.
ـ «چی شده؟»
لیانا چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «فکر کنم بالاخره فهمیدم...»
جنگکوک با نگرانی پرسید:
ـ «چی رو؟»
لیانا لبخند کوچکی زد.
ـ «اینکه بعضی آدمها حتی وقتی دورن... باز هم انتخابت میکنن.»
جنگکوک دستش را گرفت.
اما هیچکدام نمیدانستند...
فردا قرار است آخرین اتفاق بزرگ قبل از پایان این داستان رقم بخورد.
اتفاقی که میتواند آیندهی هر دویشان را برای همیشه تغییر دهد...
پآیآن پآرت بیست و هفتم...☕⃢🖤
پارت بیست و هفتم | آخرین راز
چند هفته گذشته بود...
و رابطهی لیانا و جنگکوک کمکم دوباره شکل گرفته بود.
نه مثل قبل...
بلکه حتی عمیقتر.
آنها یاد گرفته بودند بیشتر حرف بزنند، بیشتر همدیگر را درک کنند و به جای فرار کردن از مشکلات، کنار هم بمانند.
جنگکوک هر روز تلاش میکرد به لیانا نشان دهد که هنوز همان پسری است که دو سال پیش زیر نور ستارهها به او قول داده بود.
---
یک عصر...
لیانا و جنگکوک کنار رود هان نشسته بودند.
همان جایی که زمانی دربارهی آینده حرف زده بودند.
لیانا لبخند زد.
ـ «فکر میکردم دیگه هیچوقت اینجا کنار هم نمیشینیم.»
جنگکوک نگاهش کرد.
ـ «منم فکر میکردم شاید دیگه هیچوقت فرصت درست کردن اشتباهامو نداشته باشم.»
لیانا آرام گفت:
ـ «ولی داری.»
جنگکوک لبخند زد.
ـ «چون تو بهم فرصت دادی.»
---
اما همان شب...
گوشی لیانا یک پیام ناشناس دریافت کرد.
شمارهای که نمیشناخت.
پیام فقط یک جمله بود:
«اگه میخوای حقیقت رو بدونی، فردا ساعت پنج به کافهی قدیمی بیا.»
لیانا چند بار پیام را خواند.
قلبش کمی لرزید.
نمیخواست دوباره شک کند.
نمیخواست دوباره همان دردها برگردند.
اما چیزی درونش میگفت باید بفهمد.
---
روز بعد...
لیانا وارد کافه شد.
چند دقیقه بعد...
ایزابلا وارد شد.
لیانا با دیدنش تعجب کرد.
ـ «تو؟»
ایزابلا آرام نشست.
ـ «میدونستم شاید از دیدنم خوشحال نشی.»
لیانا سرد جواب داد:
ـ «پس چرا خواستی منو ببینی؟»
ایزابلا چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ «چون باید چیزی رو دربارهی اون روز بدونی.»
لیانا ساکت ماند.
ایزابلا ادامه داد:
ـ «اون روز توی فرودگاه... من نباید دست جنگکوک رو میگرفتم.»
چشمهای لیانا کمی تغییر کرد.
ـ «پس چرا گرفتی؟»
ایزابلا نفس عمیقی کشید.
ـ «چون میترسیدم.»
ـ «از چی؟»
ایزابلا نگاهش را پایین انداخت.
ـ «از اینکه بعد از برگشتن جنگکوک به سئول... دیگه هیچ جایی توی زندگیاش نداشته باشم.»
---
سکوت سنگینی بینشان افتاد.
لیانا انتظار هر چیزی را داشت...
جز این اعتراف.
ایزابلا آرام گفت:
ـ «من عاشق جنگکوک شده بودم.»
قلب لیانا فشرده شد.
اما ایزابلا ادامه داد:
ـ «ولی جنگکوک هیچوقت منو ندید... چون قلبش همیشه پیش تو بود.»
---
لیانا چیزی نگفت.
برای اولین بار...
دردی که احساس میکرد، فقط از یک سوءتفاهم نبود.
بلکه از این بود که فهمید جنگکوک در تمام این مدت...
با وجود تمام سختیها...
واقعاً منتظر او مانده بود.
---
وقتی از کافه بیرون آمد...
جنگکوک منتظرش بود.
نگران به صورتش نگاه کرد.
ـ «چی شده؟»
لیانا چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «فکر کنم بالاخره فهمیدم...»
جنگکوک با نگرانی پرسید:
ـ «چی رو؟»
لیانا لبخند کوچکی زد.
ـ «اینکه بعضی آدمها حتی وقتی دورن... باز هم انتخابت میکنن.»
جنگکوک دستش را گرفت.
اما هیچکدام نمیدانستند...
فردا قرار است آخرین اتفاق بزرگ قبل از پایان این داستان رقم بخورد.
اتفاقی که میتواند آیندهی هر دویشان را برای همیشه تغییر دهد...
پآیآن پآرت بیست و هفتم...☕⃢🖤
- ۲.۴k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط