فردا دیگر تو را رها نخواهم کرد...

فردا دیگر تو را رها نخواهم کرد...
 
مهربانی که مرا دریافت و همنشینم شد بی هیچ منتی. غریب آشنایی که غریب نوازی کرد. میزبانی که میهمان ناخوانده را با آغوش باز پذیرفت، همان میهمانی که روزهای روز و شب های دراز، قلبش را شکسته و اشک بر گونه هایش آورده بود.
دیدگاه ها (۱)

والا، شانسه ما داریم؟؟؟

برای فهمیدنباید مردبرای مردنباید فهمیدوقتی نمرده ایچه می فهم...

عشق جا ماند یا ما جا ماندیم؟

کشید.و با صدای که بوی از درد و دوید از آتش درون قلبش فریاد ک...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۲۴: آغوش مادراتاق سوآ تاریک بود.فقط نور کم...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۲۳: خانه‌ای که هنوز بوی امنیت می‌دهددرِ خا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط