عاقبت روزی تو را در شهر پیدا می کنم

عاقبت روزی تو را در شَهر پیدا می کُنم
شانهِ هایت را به نام ِ قلبِ شیدا می کنم

هر چه بَد کردی بِمن نادیده اَش خواهَم گرفت
روزگار ِ رفته را در خویش اِمحا می کنم

وَعده هایَت را بگو از من هَراسی نیست چون..
نامه اَت را هَرچه بادا باد اِمضا می کنم

آنقَدَر در شَهر می گَردم پی اَت یا گم شَوَم
یا که در ویرانه های ِخویش ماَوا می کنم

آه اگر پیدا شَوی دُنیا گلستان می شود
جای جایِ کوچه مان غرقِ گلها می کنم

گر بیایی عشق می آید و تنهایی فَرار
جشن برگشت ِتو را هَر روز بَر پا می کنم
‎‌‌‎

#خاصترین
دیدگاه ها (۳)

چه شد که سر نمیزنی ، به دفتر خیال من ؟جواب کوتهی بده ، به جز...

آیینه‌ام، حیران شدنم دست خودم نیستققنوسم و سوزان شدنم دست خو...

از وجودم عشق می‌گیرد شراب خانگینسبتی داریم پاییز و من و دیوا...

به تماشای قدت آینه ها کوتاهندماه ها پشت نگاه تو شبیه ماهندهر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط