𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗

𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗
𝕻𝖆𝖗𝖙 23

بخارِ داغِ قهوه توی هوا پخش بود و سکوتِ سنگینِ آشپزخونه، قشنگ می‌شد با چاقو بریدش. جین سرش رو انداخته بود پایین و با بی‌حوصلگی، پنیر رو روی نون تستش پخش می‌کرد؛ هرچند معلوم بود که عملاً داره با نونِ بیچاره می‌جنگه.
جونگ‌کوک، تکیه داده بود به صندلی و با یه آرامشِ روی مخی، داشت به جین نگاه می‌کرد.
یهو تهیونگ، که تا اون لحظه خیلی آروم داشت روزنامه می‌خوند، روزنامه رو تا کرد و گذاشت کنار. نگاهش یه لحظه روی گردنِ جین متوقف شد، بعد خیلی نامحسوس چرخید سمت جونگ‌کوک.

تهیونگ با صدای آروم و یه لحنِ کاملاً جدی گفت: «جین… دیشب جیغ و داد راه انداخته بودی! ساعت سه بود فکر کنم. داشتم می‌رفتم سمت اتاقت که ببینم چه خبره، ولی…» مکث کرد و با دقت به تغییرِ رنگِ صورتِ جین نگاه کرد، «ولی فکر کردم شاید بهتر باشه مزاحم نشم.»
جین انگار برق گرفتتش؛ دستش لرزید و چاقو خورد به بشقاب. «چی؟… نه بابا، کابوس بود. احتمالاً فیلمِ ترسناکی که دیشب دیدم تأثیر گذاشته بود.»
جونگ‌کوک، بدون اینکه هول بشه، یه قلپ از قهوه‌اش خورد. بعد با خونسردیِ کامل، در حالی که یه لبخندِ محو و کج گوشه‌ی لبش بود، نگاهش رو داد به تهیونگ.
جونگ‌کوک با لحنی که یه ذره هم رنگِ شوخی نداشت، گفت: «منم شنیدم. راستش تا دیروقت داشتم یه سری کار انجام می‌دادم، صدای جیغ‌های جین واقعاً… گوش نواز بود.»

جین با لگد زیر میز زد به پای جونگ‌کوک. یعنی: «خفه شو!»
تهیونگ که حالا داشت با وسواس بیشتری قهوه‌اش رو هم می‌زد، سرش رو بلند نکرد ولی گفت: «آره؟ عجیبه… چون صدایِ تو هم از همون سمت می‌اومد جونگ‌کوک. یا شایدم من اشتباه شنیدم؟»
جونگ‌کوک یه نیشخندِ خیلی ریز زد و گفت: «شاید چون دیوارها نازکن. آدم‌ها وقتی کابوس می‌بینن، ناخودآگاه دنبال یه تکیه‌گاه می‌گردن، حتی اگه اون تکیه‌گاه یه دیوارِ نازک باشه.»

تهیونگ بالاخره سرش رو آورد بالا. نگاهش سرد و نفوذناپذیر بود. به جین نگاه کرد که حالا داشت با انگشت‌هاش ور می‌رفت: «جین، اگه کابوسِ تکرار‌شونده‌ایه، شاید بهتر باشه بیشتر مراقبِ رفت و آمدهات باشی. من خیلی روی حریمِ این خونه حساسم، می‌دونی که.»
جین فقط سرش رو تکون داد، زبونش بند اومده بود.
جونگ‌کوک، بدون اینکه ذره‌ای از این تهدیدِ غیرمستقیم عقب‌نشینی کنه، فنجونش رو گذاشت روی میز و با همون لحنِ شیطنت‌آمیزش گفت: «نگران نباش تهیونگ. ما… خیلی خوب مراقبِ خودمون هستیم.»
تهیونگ نگاهش رو از جونگ‌کوک گرفت، ولی دستش که روی میز بود، مشت شد. می‌دونست یه چیزی سرِ جاش نیست، ولی فعلاً ترجیح می‌داد کارت‌هاش رو رو نکنه و بعد رفت.
دیدگاه ها (۰)

𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗 𝕻𝖆𝖗𝖙 24بعد از ظهر بود و خونه سوت و کور.جونگکوک روی م...

مقدمه.در شهری که شب‌هایش همیشه بوی ترس می‌داد، هیچ‌کس دیگر ب...

𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗 𝕻𝖆𝖗𝖙 22صدای جیک جیک گنجشکا لب پنجره ذهنش و از عالم خ...

𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗 𝕻𝖆𝖗𝖙 21جِین چشماش و بست و بغضش و قورت داد.بعد دستش و...

پیشت اومدم...۲

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۱۰جونگ کوک به حرف می-سوک نگاه کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط