ولی بعدش فهمیدن که خبری نیست البته اینطوری فکر میکردن در

ولی بعدش فهمیدن که خبری نیست البته اینطوری فکر میکردن در حالی که من اونو خیلی دوسش داشتم ولی کسی متوجه این نمیشد.
اینطوری بود که بعد از مدتی پسر عموم با خونوادش اومدن خواستگاری من بابام هم گفت که باید کار داشته باشه و بره سربازی...
دیدگاه ها (۰)

اون همه این کارها رو انجام داد و بابام بعدش قبول نکرد جوری ک...

به محمد گفتم که باید تلافی کنم این کار بابامو اما اون گفت که...

وقتی که عروسی تموم شد فکر کردم همه چیز هم تموم شده اما مثل ا...

محمد دقیقاً شب عروسی بهم گفت که دوسم داره. و چون که من تا بح...

پارت هفتم‌ ویو تهیونگ آخه چطوری چطوری جونگکوک جفت منه؟ها؟ چر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط