باز باران با ترانه
باز باران با ترانه
میخورد بر بام خانه
خانه ام کو؟خانه ات کو؟
آن دل دیوانه ات کو؟
روزهای کودکی کو؟فصل خوب سادگی کو؟
کودک خوشحال دیروز غرق در غم های امروز
باز باران
باز باران با ترانه میخورد بر بام خانه
بی ترانه بی بهانه شایدم گم کرده خانه
یادت اید روز باران؟
گردش یک روز دیرین
پس چه شد دیگر کجا رفت؟
خاطرات خوب و شیرین
باز باران
نه نگویید باترانه میسرایم این ترانه جور دیگر
باز باران بی ترانه دانه دانه میخورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران
پابهپای بغض سنگین تلخ و غمگین
دل شکسته اشک ریزان
عاشقی سر خورد بودم میدریدم قلب خوب را
دور میگشتی تواز من با تو چشم خیس و گریان
میشندیم از دل خود این نوای کودکانه پربهانه زود برگردی به خانه
یادت اید هستی من آن دل تو جار میزد این ترانه:
باز باران باز میکردم به خانه
باز باران بی ترانه
گریه هایم عاشقانه
میخورد بر سقف قلبم
یاد ایام توداشتن
میزند سیلی به صورت
باورت شاید نباشد
مرده است قلبم ز دستت
فکر آنکه باتو بودم
باتو بودم شاد بود
توی دشت آن نگاهت
گم شدن در خاطراتت
باز باران بی ترانه
بی هوای عاشقانه
بی نوای عارفانه
در سکوت ظالمانه
خسته از مکر زمانه
غافل از حتی رفاقت
هاله ای از عشق و نفرت
اشک هایی طبق عادت
قطره هایی بی طراوت
روی دوش آدمیت
میخورد بر بام خانه
باران را دوست دارم.....
میخورد بر بام خانه
خانه ام کو؟خانه ات کو؟
آن دل دیوانه ات کو؟
روزهای کودکی کو؟فصل خوب سادگی کو؟
کودک خوشحال دیروز غرق در غم های امروز
باز باران
باز باران با ترانه میخورد بر بام خانه
بی ترانه بی بهانه شایدم گم کرده خانه
یادت اید روز باران؟
گردش یک روز دیرین
پس چه شد دیگر کجا رفت؟
خاطرات خوب و شیرین
باز باران
نه نگویید باترانه میسرایم این ترانه جور دیگر
باز باران بی ترانه دانه دانه میخورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران
پابهپای بغض سنگین تلخ و غمگین
دل شکسته اشک ریزان
عاشقی سر خورد بودم میدریدم قلب خوب را
دور میگشتی تواز من با تو چشم خیس و گریان
میشندیم از دل خود این نوای کودکانه پربهانه زود برگردی به خانه
یادت اید هستی من آن دل تو جار میزد این ترانه:
باز باران باز میکردم به خانه
باز باران بی ترانه
گریه هایم عاشقانه
میخورد بر سقف قلبم
یاد ایام توداشتن
میزند سیلی به صورت
باورت شاید نباشد
مرده است قلبم ز دستت
فکر آنکه باتو بودم
باتو بودم شاد بود
توی دشت آن نگاهت
گم شدن در خاطراتت
باز باران بی ترانه
بی هوای عاشقانه
بی نوای عارفانه
در سکوت ظالمانه
خسته از مکر زمانه
غافل از حتی رفاقت
هاله ای از عشق و نفرت
اشک هایی طبق عادت
قطره هایی بی طراوت
روی دوش آدمیت
میخورد بر بام خانه
باران را دوست دارم.....
- ۱۰.۲k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط