پارت نهم
پارت نهم
پشت در کسی منتظرم بود
آرینا دستگیره را چرخاند.
در با صدای کشیده و خشداری باز شد.
پشت آن...
هیچ راهرویی نبود.
هیچ اتاقی نبود.
فقط تاریکی.
تاریکیای که انگار عمق نداشت.
آرینا یک قدم جلو گذاشت.
سایرس فوراً مچ دستش را گرفت.
«نه.»
آرینا برگشت.
«ولم کن.»
«نمیفهمی داخلش چیه.»
«دقیقاً برای همین باید بفهمم.»
سایرس چیزی نگفت.
چند ثانیه فقط به چشمان آرینا خیره ماند.
بعد آهسته دستش را رها کرد.
«پس کنار من بمون.»
آرینا وارد شد.
سایرس پشت سرش آمد.
همین که هر دو از در عبور کردند...
در با شدت پشت سرشان بسته شد.
آرینا برگشت.
«سایرس...»
او دستگیره را پایین کشید.
تکان نخورد.
«باز نمیشه.»
آرینا به تاریکی روبهرو نگاه کرد.
«پس راه برگشتی نداریم.»
سایرس آرام گفت:
«فعلاً نه.»
چند قدم جلو رفتند.
صدای قدمهایشان در تاریکی میپیچید.
اما بعد...
صدای قدم سومی شنیده شد.
آرینا ایستاد.
سایرس هم ایستاد.
قدمها ادامه پیدا کردند.
آرام...
آهسته...
از پشت سرشان.
آرینا زیر لب گفت:
«سایرس...»
«شنیدم.»
«ما دوتاییم.»
سایرس به تاریکی پشت سرشان خیره شد.
«میدونم.»
صدای قدمها متوقف شد.
سکوت.
بعد صدایی کودکانه از پشت سرشان آمد:
«آرینا...»
چشمهای آرینا گرد شد.
صدای خودش بود.
اما صدای یک دختر بچه.
همان صدایی که از داخل آینه شنیده بود.
آرینا آرام برگشت.
در تاریکی...
دختربچهای ایستاده بود.
موهای بلندش روی صورتش ریخته بود.
آرینا یک قدم جلو رفت.
«تو...»
دختر سرش را بالا آورد.
لبخند زد.
«بالاخره برگشتی.»
سایرس ناگهان جلوی آرینا ایستاد.
«بهش نزدیک نشو.»
دختر خندید.
«هنوز هم ازش محافظت میکنی؟»
سایرس خشک شد.
آرینا به او نگاه کرد.
«منظورش چیه؟»
دختر آرام گفت:
«اون هیچوقت بهت نگفت چرا انتخاب شدی.»
آرینا به سایرس خیره شد.
«سایرس...»
اما سایرس چیزی نگفت.
دختر یک قدم جلو آمد.
«چون تو فقط یک قربانی نبودی، آرینا.»
لبخندش محو شد.
«تو... در رو از اول باز کردی.»
آرینا خشکش زد.
«چی؟»
چراغی در انتهای تاریکی روشن شد.
و روی دیوار روبهرو...
عکسی قدیمی ظاهر شد.
عکس یک دختر کوچک.
کنار یک آینه.
و کنار او...
سایرس.
اما چیزی در عکس عجیب بود.
پشت سر دختر...
یک سایه ایستاده بود.
آرینا آهسته گفت:
«اون کیه؟»
دخترک لبخند زد.
«کسی که پشت در منتظرت بود.»
ناگهان صدای نفس کشیدن از پشت آرینا آمد.
خیلی نزدیک.
آرینا آرام برگشت...
و یک صدای مردانه درست کنار گوشش زمزمه کرد:
«بالاخره پیدات کردم.»
آرینا جیغ کشید.
سایرس برگشت.
اما...
هیچکس آنجا نبود.
فقط روی دیوار، با چیزی شبیه خون نوشته شده بود:
«تو هیچوقت از اینجا بیرون نرفتی.»
آرینا به نوشته خیره ماند.
و برای اولین بار...
چیزی را به یاد آورد.
یک در.
یک اتاق سفید.
صدای گریهی خودش.
و صدای سایرس که میگفت:
«اگر میخوای زنده بمونی، به من اعتماد نکن...»
((پایان پارت دهم))
بچه ها شرط ها رو نروسوندید
پشت در کسی منتظرم بود
آرینا دستگیره را چرخاند.
در با صدای کشیده و خشداری باز شد.
پشت آن...
هیچ راهرویی نبود.
هیچ اتاقی نبود.
فقط تاریکی.
تاریکیای که انگار عمق نداشت.
آرینا یک قدم جلو گذاشت.
سایرس فوراً مچ دستش را گرفت.
«نه.»
آرینا برگشت.
«ولم کن.»
«نمیفهمی داخلش چیه.»
«دقیقاً برای همین باید بفهمم.»
سایرس چیزی نگفت.
چند ثانیه فقط به چشمان آرینا خیره ماند.
بعد آهسته دستش را رها کرد.
«پس کنار من بمون.»
آرینا وارد شد.
سایرس پشت سرش آمد.
همین که هر دو از در عبور کردند...
در با شدت پشت سرشان بسته شد.
آرینا برگشت.
«سایرس...»
او دستگیره را پایین کشید.
تکان نخورد.
«باز نمیشه.»
آرینا به تاریکی روبهرو نگاه کرد.
«پس راه برگشتی نداریم.»
سایرس آرام گفت:
«فعلاً نه.»
چند قدم جلو رفتند.
صدای قدمهایشان در تاریکی میپیچید.
اما بعد...
صدای قدم سومی شنیده شد.
آرینا ایستاد.
سایرس هم ایستاد.
قدمها ادامه پیدا کردند.
آرام...
آهسته...
از پشت سرشان.
آرینا زیر لب گفت:
«سایرس...»
«شنیدم.»
«ما دوتاییم.»
سایرس به تاریکی پشت سرشان خیره شد.
«میدونم.»
صدای قدمها متوقف شد.
سکوت.
بعد صدایی کودکانه از پشت سرشان آمد:
«آرینا...»
چشمهای آرینا گرد شد.
صدای خودش بود.
اما صدای یک دختر بچه.
همان صدایی که از داخل آینه شنیده بود.
آرینا آرام برگشت.
در تاریکی...
دختربچهای ایستاده بود.
موهای بلندش روی صورتش ریخته بود.
آرینا یک قدم جلو رفت.
«تو...»
دختر سرش را بالا آورد.
لبخند زد.
«بالاخره برگشتی.»
سایرس ناگهان جلوی آرینا ایستاد.
«بهش نزدیک نشو.»
دختر خندید.
«هنوز هم ازش محافظت میکنی؟»
سایرس خشک شد.
آرینا به او نگاه کرد.
«منظورش چیه؟»
دختر آرام گفت:
«اون هیچوقت بهت نگفت چرا انتخاب شدی.»
آرینا به سایرس خیره شد.
«سایرس...»
اما سایرس چیزی نگفت.
دختر یک قدم جلو آمد.
«چون تو فقط یک قربانی نبودی، آرینا.»
لبخندش محو شد.
«تو... در رو از اول باز کردی.»
آرینا خشکش زد.
«چی؟»
چراغی در انتهای تاریکی روشن شد.
و روی دیوار روبهرو...
عکسی قدیمی ظاهر شد.
عکس یک دختر کوچک.
کنار یک آینه.
و کنار او...
سایرس.
اما چیزی در عکس عجیب بود.
پشت سر دختر...
یک سایه ایستاده بود.
آرینا آهسته گفت:
«اون کیه؟»
دخترک لبخند زد.
«کسی که پشت در منتظرت بود.»
ناگهان صدای نفس کشیدن از پشت آرینا آمد.
خیلی نزدیک.
آرینا آرام برگشت...
و یک صدای مردانه درست کنار گوشش زمزمه کرد:
«بالاخره پیدات کردم.»
آرینا جیغ کشید.
سایرس برگشت.
اما...
هیچکس آنجا نبود.
فقط روی دیوار، با چیزی شبیه خون نوشته شده بود:
«تو هیچوقت از اینجا بیرون نرفتی.»
آرینا به نوشته خیره ماند.
و برای اولین بار...
چیزی را به یاد آورد.
یک در.
یک اتاق سفید.
صدای گریهی خودش.
و صدای سایرس که میگفت:
«اگر میخوای زنده بمونی، به من اعتماد نکن...»
((پایان پارت دهم))
بچه ها شرط ها رو نروسوندید
- ۱۸۱
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط