هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم

هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم
پرم از حس دلگیری که نامش را نمی دانم

تو اقیانوس سرشار از تلاطم های آرامی
و من دریاچه ی اشکی که دایم رو به طغیانم

بزن نی باز غوغا کن،بزن دف شور برپا کن
به هر سوزی بگریانم،به هرسازی برقصانم

ببین آیینه وار از حس تصویر تو لبریزم
تو آرامی من آرامم،پریشانی پریشانم

اگر شعری نوشتم رونویسی از نگاهت بود
که این دیوانگی ها را من از چشم تو می خوانم
دیدگاه ها (۱)

دستم بڪَیرڪہ‌از غم ایام خستہ‌امنازم بڪشڪہ عاشقم و دلشڪستہ‌ام...

دنبال کسے باش کہ دنبال توباشداین گـونہ اگـرنیستبہ دنبــــال ...

آنقدر زیباییکه شاعرها به احترامتکلاه از سر بر می دارند!و روی...

به امید دیدنت خدا خداخواهم کردخواب و بیدار تو را بازصدا خواه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط