به نام خدایی که جان و روح را آفرید
به نام خدایی که جان و روح را آفرید
CENTER
قسمت*۹*
سه روز بعد، الکس فهمید.
رینا کارت را به او نشان داد زیر میز ناهارخوری، در حالی که نگهبان پشتشان به آنها بود و مشغول شمردن بشقابها بودند. الکس به اعداد خیره ماند. ۰۷۱۲. طبقه منهای سه. حتی نمیدانست مرکز طبقه منهای سه دارد.
"این رو از کجا آوردی؟" زمزمه کرد.
"از جیب جرمی افتاد پایین."
الکس کارت را پس داد. دستش میلرزید. "اگه بفهمه..."
"نمیفهمه."
"چطور مطمئنی؟"
رینا نگاهش کرد. چشمهای آبیاش زیر نور سفید کم رنگ به نظر میرسید، مثل یخ کثیف.
"چون اگه میفهمید، الان من تو سالن قرمز بودم."
حرف درستی بود. الکس چیزی نگفت.
آن شب، در تاریکی تعمیرات، برنامه ریختند. نه با کلمات زیاد. کلمات در مرکز خطرناک بودند. بیشتر با اشاره، با سکوت، با چیزهایی که بینشان سالها بود شکل گرفته بود. برنامه این بود الکس اول میرفت در را باز میکرد. اگر برگشت، رینا میرفت دنبالش. اگر برنگشت...
"اگر برنگشتم، تو هم نرو."
الکس گفته بود.
"چرا؟"
"چون اگه برنگشتم یعنی اون در به بیرون راه نداره. یعنی یه چیز دیگهاست. یه دام."
رینا جواب نداده بود. در تاریکی مطلق، دستش را به دیوار چسبانده بود. میخواست گرمای بدن الکس را از آن طرف حس کند. حس میکرد. همیشه حس میکرد.
شب بعد، قرار بود عملی شود.
اما صبح آن روز، چیزی تغییر کرد.
بچههای گروه یک را آوردند توی ناهارخوری. صورتهایشان را قبلا رینا حتی یکبار هم ندیده بود . گروه یک همیشه در طبقه پایین بودند، زیرشان. زیر پایشان. حالا نشسته بودند روی صندلیهای فلزی، سینیهای پوره را گرفته بودند در دستهایی که بعضیشان انگشت نداشت. یک دختر کوچک، شاید هفت ساله، کد ۰۰۳۴ روی گردنش خورده بود. یک چشمش نبود. جایش دوخته شده بود با نخ سیاه.
رینا نمیتوانست نگاه نکند. الکس دستش را زیر میز گذاشت روی مچ رینا. فشار داد. یعنی: نگاه نکن.
اما رینا نگاه کرد. و دختر هم نگاه کرد. یک چشم تنها، آبی، دقیقاً به رنگ چشمهای رینا. لبهای دخترک حرکت کرد. صدایی درنیاورد اما رینا خواند:
"امشب نرو."
رینا نفسش را حبس کرد. دست الکس روی مچش سنگینتر شد.
دختر دوباره لبهایش را حرکت داد.
"آنها میدانند."
بشقابی افتاد روی زمین شکست. صدایش در سالن پیچید. نگهبان فریاد کشید. همه سرشان را برگرداندند. وقتی رینا دوباره نگاه کرد، دختر دیگر نبود. صندلیاش خالی بود. سینی پوره نصفه روی میز مانده بود.
آن شب، وقتی چراغها خاموش شدند، رینا به الکس گفت:
"نمیریم."
"چرا؟"
"یک چیزی میدانند."
"کی میدونه؟"
"نمیدونم. ولی اون دختر... بهم گفت."
الکس ساکت ماند. بعد:
"آدم یک چشم رو نمیشه باور کرد."
"آدم یک چشم رو باید باور کرد. چون با یک چشم، چیزهایی میبینه که ما با دوتا چشم نمیبینیم."
صبح شد. کارت هنوز زیر تشک بود. رینا دست کرد زیر تشک تا مطمئن شود بود.
اما چیزی تغییر کرده بود.
کارت دیگر سفید نبود. سیاه شده بود. جوهرش سوخته بود. خط خطی سیاه روی تمام اعداد. فقط یک کلمه باقی مانده بود، ته کارت، با حرفهای ریز که انگار با ناخن کنده شده بودند:
نگاهت میکنند.
رینا کارت را قاطی بقیه کاغذهای زیر تشک کرد. دلش نمیخواست الکس آنرا ببیند.
برای اولین بار در زندگیاش، آرزو کرد ای کاش کور باشد.
CENTER
قسمت*۹*
سه روز بعد، الکس فهمید.
رینا کارت را به او نشان داد زیر میز ناهارخوری، در حالی که نگهبان پشتشان به آنها بود و مشغول شمردن بشقابها بودند. الکس به اعداد خیره ماند. ۰۷۱۲. طبقه منهای سه. حتی نمیدانست مرکز طبقه منهای سه دارد.
"این رو از کجا آوردی؟" زمزمه کرد.
"از جیب جرمی افتاد پایین."
الکس کارت را پس داد. دستش میلرزید. "اگه بفهمه..."
"نمیفهمه."
"چطور مطمئنی؟"
رینا نگاهش کرد. چشمهای آبیاش زیر نور سفید کم رنگ به نظر میرسید، مثل یخ کثیف.
"چون اگه میفهمید، الان من تو سالن قرمز بودم."
حرف درستی بود. الکس چیزی نگفت.
آن شب، در تاریکی تعمیرات، برنامه ریختند. نه با کلمات زیاد. کلمات در مرکز خطرناک بودند. بیشتر با اشاره، با سکوت، با چیزهایی که بینشان سالها بود شکل گرفته بود. برنامه این بود الکس اول میرفت در را باز میکرد. اگر برگشت، رینا میرفت دنبالش. اگر برنگشت...
"اگر برنگشتم، تو هم نرو."
الکس گفته بود.
"چرا؟"
"چون اگه برنگشتم یعنی اون در به بیرون راه نداره. یعنی یه چیز دیگهاست. یه دام."
رینا جواب نداده بود. در تاریکی مطلق، دستش را به دیوار چسبانده بود. میخواست گرمای بدن الکس را از آن طرف حس کند. حس میکرد. همیشه حس میکرد.
شب بعد، قرار بود عملی شود.
اما صبح آن روز، چیزی تغییر کرد.
بچههای گروه یک را آوردند توی ناهارخوری. صورتهایشان را قبلا رینا حتی یکبار هم ندیده بود . گروه یک همیشه در طبقه پایین بودند، زیرشان. زیر پایشان. حالا نشسته بودند روی صندلیهای فلزی، سینیهای پوره را گرفته بودند در دستهایی که بعضیشان انگشت نداشت. یک دختر کوچک، شاید هفت ساله، کد ۰۰۳۴ روی گردنش خورده بود. یک چشمش نبود. جایش دوخته شده بود با نخ سیاه.
رینا نمیتوانست نگاه نکند. الکس دستش را زیر میز گذاشت روی مچ رینا. فشار داد. یعنی: نگاه نکن.
اما رینا نگاه کرد. و دختر هم نگاه کرد. یک چشم تنها، آبی، دقیقاً به رنگ چشمهای رینا. لبهای دخترک حرکت کرد. صدایی درنیاورد اما رینا خواند:
"امشب نرو."
رینا نفسش را حبس کرد. دست الکس روی مچش سنگینتر شد.
دختر دوباره لبهایش را حرکت داد.
"آنها میدانند."
بشقابی افتاد روی زمین شکست. صدایش در سالن پیچید. نگهبان فریاد کشید. همه سرشان را برگرداندند. وقتی رینا دوباره نگاه کرد، دختر دیگر نبود. صندلیاش خالی بود. سینی پوره نصفه روی میز مانده بود.
آن شب، وقتی چراغها خاموش شدند، رینا به الکس گفت:
"نمیریم."
"چرا؟"
"یک چیزی میدانند."
"کی میدونه؟"
"نمیدونم. ولی اون دختر... بهم گفت."
الکس ساکت ماند. بعد:
"آدم یک چشم رو نمیشه باور کرد."
"آدم یک چشم رو باید باور کرد. چون با یک چشم، چیزهایی میبینه که ما با دوتا چشم نمیبینیم."
صبح شد. کارت هنوز زیر تشک بود. رینا دست کرد زیر تشک تا مطمئن شود بود.
اما چیزی تغییر کرده بود.
کارت دیگر سفید نبود. سیاه شده بود. جوهرش سوخته بود. خط خطی سیاه روی تمام اعداد. فقط یک کلمه باقی مانده بود، ته کارت، با حرفهای ریز که انگار با ناخن کنده شده بودند:
نگاهت میکنند.
رینا کارت را قاطی بقیه کاغذهای زیر تشک کرد. دلش نمیخواست الکس آنرا ببیند.
برای اولین بار در زندگیاش، آرزو کرد ای کاش کور باشد.
- ۱.۷k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط