پایانی بی آغاز
پایانی بی آغاز
p5
ویو آیلین:
رفتم داخل، یه دقیقه خونه رو با آشغال دونی اشتباه گرفتم
اون مرتیکه هم که مست اوفتاده بود یه گوشه
بخدا میدونستم خیلی رومخه ولی نمیدونستم انقدر کثافتهه
مامانه ما هم که چشم بازارو کور کرده با این شوهر کردنش، ایش
همینطور داشتم مثله بز به درو دیوار نگاه میکردم تا اینکه این مرتیکه شروع کرد به زر زدن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شوهر.م.آیلین: س. سلام دخترم
ک. کی اومدی؟
آیلین: با اجازتون همین الان
درضمن، من دختره شما نیستم
م. آیلین: آیلین درست صحبت کن
آیلین: شرمنده مامان جون این با ادب ترین ورژنمه
شوهر. م. آیلین: بگذریم، بیاین شام بخوریم غذا سرد شد
ویو مامان آیلین:
چرا آیلین اینجوری رفتار میکنه؟
درسته که آدمه درست و حسابی ای نیست ولی بازم باید بهتر رفتار کنه
باید بهش بگم؟
بزار بعد از غذا بهش میگم
ویو آیلین:
از وقتی اومدم مامان همش تو فکره
واقعا نمیدونم چه خبره و همین داره کلافم میکنه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آیلین: مامان چیزی میخوای بگی؟
م. آیلین: امم، نه دخترم غذاتو بخور بعد حرف میزنیم
آیلین: باشه، هر طور تو بخوای
ـــــــــــــــــــــــــــــــ بعد از شام ــــــــــــــــــــــــــــــــ
م. آیلین: دخترم یک دیقه میای تو اتاق؟
شوهر. م. آیلین: اتفاقی افتاده عزیزم؟
م. آیلین: نه عزیزم فقط میخوام یه صحبت مادر دختری داشته باشیم
آیلین: الان میام
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تو اتاق ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
م. آیلین: عزیزم، باباتــــــ...
آیلین: اون یارو بابای من نیست
م. آیلین: باشه، باشه، شوهره من زیاد زنده نمیمونه...
آیلین: چی؟ چرا؟ چیشده؟ برای چی؟
م. آیلین: ب. بخاطر مصرف زیادی مواد
آیلین: هه، میدونستم آخر همچین اتفاقی میوفته
م. آیلین: من. من میخوام بعده مرگش دوباره ازدواج کنم
آیلین: ماشالا هزار ماشالا میزاشتی دوماه از مرگ بابای بدبختم بگذره بعد چنتا چنتا تور...
(مامان آیلین زد تو گوش آیلین)
م. آیلین: حرفه دهنتو بفهم، وسایلتو جمع میکنی چهار روز دیگه میریم خونه ی بابای جدیدت، حق اعتراض هم نداری سه روز دیگه میان دنبالمون
ادامه دارد... ✨
#فیکشن#فیک_نویس#فیک#رمان
#جونگکوک#تهیونگ#نامجون#وی#شوگا#یونگی#جیهوپ#جین#جیمین
حمایتم کنیددد🤍
p5
ویو آیلین:
رفتم داخل، یه دقیقه خونه رو با آشغال دونی اشتباه گرفتم
اون مرتیکه هم که مست اوفتاده بود یه گوشه
بخدا میدونستم خیلی رومخه ولی نمیدونستم انقدر کثافتهه
مامانه ما هم که چشم بازارو کور کرده با این شوهر کردنش، ایش
همینطور داشتم مثله بز به درو دیوار نگاه میکردم تا اینکه این مرتیکه شروع کرد به زر زدن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شوهر.م.آیلین: س. سلام دخترم
ک. کی اومدی؟
آیلین: با اجازتون همین الان
درضمن، من دختره شما نیستم
م. آیلین: آیلین درست صحبت کن
آیلین: شرمنده مامان جون این با ادب ترین ورژنمه
شوهر. م. آیلین: بگذریم، بیاین شام بخوریم غذا سرد شد
ویو مامان آیلین:
چرا آیلین اینجوری رفتار میکنه؟
درسته که آدمه درست و حسابی ای نیست ولی بازم باید بهتر رفتار کنه
باید بهش بگم؟
بزار بعد از غذا بهش میگم
ویو آیلین:
از وقتی اومدم مامان همش تو فکره
واقعا نمیدونم چه خبره و همین داره کلافم میکنه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آیلین: مامان چیزی میخوای بگی؟
م. آیلین: امم، نه دخترم غذاتو بخور بعد حرف میزنیم
آیلین: باشه، هر طور تو بخوای
ـــــــــــــــــــــــــــــــ بعد از شام ــــــــــــــــــــــــــــــــ
م. آیلین: دخترم یک دیقه میای تو اتاق؟
شوهر. م. آیلین: اتفاقی افتاده عزیزم؟
م. آیلین: نه عزیزم فقط میخوام یه صحبت مادر دختری داشته باشیم
آیلین: الان میام
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تو اتاق ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
م. آیلین: عزیزم، باباتــــــ...
آیلین: اون یارو بابای من نیست
م. آیلین: باشه، باشه، شوهره من زیاد زنده نمیمونه...
آیلین: چی؟ چرا؟ چیشده؟ برای چی؟
م. آیلین: ب. بخاطر مصرف زیادی مواد
آیلین: هه، میدونستم آخر همچین اتفاقی میوفته
م. آیلین: من. من میخوام بعده مرگش دوباره ازدواج کنم
آیلین: ماشالا هزار ماشالا میزاشتی دوماه از مرگ بابای بدبختم بگذره بعد چنتا چنتا تور...
(مامان آیلین زد تو گوش آیلین)
م. آیلین: حرفه دهنتو بفهم، وسایلتو جمع میکنی چهار روز دیگه میریم خونه ی بابای جدیدت، حق اعتراض هم نداری سه روز دیگه میان دنبالمون
ادامه دارد... ✨
#فیکشن#فیک_نویس#فیک#رمان
#جونگکوک#تهیونگ#نامجون#وی#شوگا#یونگی#جیهوپ#جین#جیمین
حمایتم کنیددد🤍
- ۱۱.۴k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط