My professor
My professor
Chapter:2
Part:83
تهیونگ: میتونیم ببینیمش؟
دکتر: البته، فقط ... !
اون کلمه مثل تير خلاص به قلب جونگ کوک نشست و تمام حس تردیدش رو به واقعیت تبدیل کرد.
سرما از قلبش شروع شد و خون تو بدنش رو به یخ تبدیل کرد ...
دکتر :فقط باید موضوعی رو باهاتون در میون بزارم ...
تهیونگ لب زد تا چیزی بگه اما ترجیح داد ساکت بمونه تا هر چه زودتر پزشک لعنتی حرفشو بزنه
دکتر:به پرده ی گوشش ... و همینطور گوش داخلیش آسیب شدیدی وارد شده ...
اخمای جئون به آرومی اما پیوسته تو هم فرو رفتن ... مثل یه زخم که بي صدا عمق میگیره.
دکتر نفس عمیقی کشید و صداش رو پایین تر آورد :
دکتر:متاسفانه باید بگم ... ایشون شنواییشون رو از دست دادن ...
جئون بدون اینکه حتی یک کلمه از بقیه ی حرفای دکتر رو بشنوه با قدمای تند به سمت اتاق دوید
با دیدن صحنه ی روبه روش توی چارچوب در قفل شد ... دختر ، بی حرکت روی تخت نشسته بود و پنجره ی بیمارستان رو نگاه میکرد ... بی هیچ نشونه ای از درد یا ترس ....
بدن نحيفش کوچیک تر از همیشه به نظر میرسید ... گوشش باند پیچی شده بود ... اونقدر آروم بود که انگار هنوز نمیدونست چه اتفاقی براش افتاده ... اما همزمان یه غم بچگانه و راکد تو چشماش جا خوش کرده بود، به حدی سنگین که انگار همه چیزو میدونست !
یه تضاد واضح تو چشماش موج میزد ،مرد هنوز تو چارچوب در خشکش زده بود ... یعنی هیزل دیگه نمیتونست صدای قدمای جونگ کوک رو بشنوه ؟!
اخم عمیقی بین ابروهاش جا خوش کرد و همینطور که به هیزل نزدیک میشد،اونقدر نزدیک شده بود که هیزل دیگه باید متوجه حضورش میشد ... اما نگاه بی حرکت دختر هنوز رو شاخ و برگ درختای حیاط بیمارستان خیره مونده بود ...
جئون دستشو آروم و مردد ، سمت هیزل برد ...
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🩵
#فیک #فیکشن #رمان
Chapter:2
Part:83
تهیونگ: میتونیم ببینیمش؟
دکتر: البته، فقط ... !
اون کلمه مثل تير خلاص به قلب جونگ کوک نشست و تمام حس تردیدش رو به واقعیت تبدیل کرد.
سرما از قلبش شروع شد و خون تو بدنش رو به یخ تبدیل کرد ...
دکتر :فقط باید موضوعی رو باهاتون در میون بزارم ...
تهیونگ لب زد تا چیزی بگه اما ترجیح داد ساکت بمونه تا هر چه زودتر پزشک لعنتی حرفشو بزنه
دکتر:به پرده ی گوشش ... و همینطور گوش داخلیش آسیب شدیدی وارد شده ...
اخمای جئون به آرومی اما پیوسته تو هم فرو رفتن ... مثل یه زخم که بي صدا عمق میگیره.
دکتر نفس عمیقی کشید و صداش رو پایین تر آورد :
دکتر:متاسفانه باید بگم ... ایشون شنواییشون رو از دست دادن ...
جئون بدون اینکه حتی یک کلمه از بقیه ی حرفای دکتر رو بشنوه با قدمای تند به سمت اتاق دوید
با دیدن صحنه ی روبه روش توی چارچوب در قفل شد ... دختر ، بی حرکت روی تخت نشسته بود و پنجره ی بیمارستان رو نگاه میکرد ... بی هیچ نشونه ای از درد یا ترس ....
بدن نحيفش کوچیک تر از همیشه به نظر میرسید ... گوشش باند پیچی شده بود ... اونقدر آروم بود که انگار هنوز نمیدونست چه اتفاقی براش افتاده ... اما همزمان یه غم بچگانه و راکد تو چشماش جا خوش کرده بود، به حدی سنگین که انگار همه چیزو میدونست !
یه تضاد واضح تو چشماش موج میزد ،مرد هنوز تو چارچوب در خشکش زده بود ... یعنی هیزل دیگه نمیتونست صدای قدمای جونگ کوک رو بشنوه ؟!
اخم عمیقی بین ابروهاش جا خوش کرد و همینطور که به هیزل نزدیک میشد،اونقدر نزدیک شده بود که هیزل دیگه باید متوجه حضورش میشد ... اما نگاه بی حرکت دختر هنوز رو شاخ و برگ درختای حیاط بیمارستان خیره مونده بود ...
جئون دستشو آروم و مردد ، سمت هیزل برد ...
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🩵
#فیک #فیکشن #رمان
- ۸۱۵
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط