پارت ۱۳: قهرمانِ درگاه
پارت ۱۳: قهرمانِ درگاه
(از دید: ات)
نورِ قرمزِ اضطراری، سایههایِ لرزان رو رویِ دیوارهایِ سنگیِ راهِ مخفی میانداخت. جیمین با تمامِ وجودش غرقِ کدها بود و من، با اسلحهای که تویِ دستام سنگینی میکرد، نگهبانِ تنهاِ این دالانِ مرگ و زندگی بودم. صدایِ انفجارهایِ دورتر، مثلِ ضربانِ قلبیِ نامنظم، تویِ گوشم میپیچید.
ناگهان، صدایِ خراشیدنِ فلز از پشتِ درِ اصلیِ راهِ مخفی اومد. صدایِ پایی که نزدیکتر میشد. قلبم تویِ سینهام فرو ریخت. جیمین سرش رو بلند کرد، چشماش پر از نگرانی بود. «اونا پیدامون کردن!»
با ترس، اسلحه رو بالا بردم. دستام عرق کرده بود و میلرزید. به خودم گفتم: «نیکی جونم، تو میتونی. تو باید تهیونگ رو نجات بدی. تو باید کوک و جین رو ناامید نکنی!»
صدایِ تقهیِ محکمی به در خورد، انگار کسی سعی داشت با شونهاش اون رو بشکنه. بعد، صدایِ آشنایی از بیرون اومد، صدایی که تا حالا تویِ داستان نشنیده بودمش، اما یه حسِ عجیبی بهم میداد: «باز کن! منم! اومدم کمک!»
اما جیمین با قاطعیت گفت: «باور نکن، ات! اونا همهچیز رو میدونن. اون صدایِ کی بود؟ جین؟ کوک؟ اگه اونا بودن، تهیونگ خودش صداشون رو میشناخت و میگفت بیان!»
ترس تمام وجودم رو گرفت. صدایِ تقهها شدیدتر شد و بعد… صدایِ شکستنِ قفل اومد! در با شدت باز شد و مردی با هیکلِ درشت و صورتی پوشیده از دوده، با یه اسلحه تویِ دستش، واردِ راهرو شد. اون سربازِ نفوذی بود!
چشماش تویِ نورِ قرمز برق زد و مستقیم به سمتِ جیمین رفت. بدونِ فکر، ماشه رو کشیدم.
بنگ!
گلوله به هوا خورد. دستام اونقدر میلرزید که نمیتونستم درست هدف بگیرم. سرباز با خنده به سمتم برگشت: «هه! فکر کردی میتونی من رو بزنی، دختر کوچولو؟»
اون داشت جلو میاومد. جیمین فریاد زد: «ات، شلیک کن!»
اما قبل از اینکه بتونم دوباره تلاش کنم، صدایِ آشنایی از پشتِ سرم شنیده شد: «بهش دست نزن!»
با تعجب برگشتم. اونجا… اونجا کوک بود! با یه لبخندِ پیروزمندانه. معلوم بود که خودش رو از درگیریِ بالا نجات داده بود و مستقیم به سمتِ ما اومده بود. انگار تهیونگ بهش گفته بود که باید از ما محافظت کنه.
کوک با یه حرکتِ برقآسا، اسلحه رو از دستِ سربازِ نفوذی گرفت و بعد… بنگ! بنگ! دو تا گلوله به سمتِ سرباز شلیک کرد. سرباز با ناله رویِ زمین افتاد.
کوک به سمتم اومد و با اون لبخندِ مهربونش گفت: «خوبی، ات؟ دیدی گفتم میتونم کمکت کنم؟ تهیونگ نگرانِت بود.»
بعد به جیمین نگاه کرد و گفت: «سیستم رو ریست کردی؟»
جیمین با هیجان جواب داد: «تقریباً تموم شده! فقط چند ثانیهی دیگه!»
ادامه دارد....
برای انرژیم یه کامنت قلب یادت نره هاااا✨💕
(از دید: ات)
نورِ قرمزِ اضطراری، سایههایِ لرزان رو رویِ دیوارهایِ سنگیِ راهِ مخفی میانداخت. جیمین با تمامِ وجودش غرقِ کدها بود و من، با اسلحهای که تویِ دستام سنگینی میکرد، نگهبانِ تنهاِ این دالانِ مرگ و زندگی بودم. صدایِ انفجارهایِ دورتر، مثلِ ضربانِ قلبیِ نامنظم، تویِ گوشم میپیچید.
ناگهان، صدایِ خراشیدنِ فلز از پشتِ درِ اصلیِ راهِ مخفی اومد. صدایِ پایی که نزدیکتر میشد. قلبم تویِ سینهام فرو ریخت. جیمین سرش رو بلند کرد، چشماش پر از نگرانی بود. «اونا پیدامون کردن!»
با ترس، اسلحه رو بالا بردم. دستام عرق کرده بود و میلرزید. به خودم گفتم: «نیکی جونم، تو میتونی. تو باید تهیونگ رو نجات بدی. تو باید کوک و جین رو ناامید نکنی!»
صدایِ تقهیِ محکمی به در خورد، انگار کسی سعی داشت با شونهاش اون رو بشکنه. بعد، صدایِ آشنایی از بیرون اومد، صدایی که تا حالا تویِ داستان نشنیده بودمش، اما یه حسِ عجیبی بهم میداد: «باز کن! منم! اومدم کمک!»
اما جیمین با قاطعیت گفت: «باور نکن، ات! اونا همهچیز رو میدونن. اون صدایِ کی بود؟ جین؟ کوک؟ اگه اونا بودن، تهیونگ خودش صداشون رو میشناخت و میگفت بیان!»
ترس تمام وجودم رو گرفت. صدایِ تقهها شدیدتر شد و بعد… صدایِ شکستنِ قفل اومد! در با شدت باز شد و مردی با هیکلِ درشت و صورتی پوشیده از دوده، با یه اسلحه تویِ دستش، واردِ راهرو شد. اون سربازِ نفوذی بود!
چشماش تویِ نورِ قرمز برق زد و مستقیم به سمتِ جیمین رفت. بدونِ فکر، ماشه رو کشیدم.
بنگ!
گلوله به هوا خورد. دستام اونقدر میلرزید که نمیتونستم درست هدف بگیرم. سرباز با خنده به سمتم برگشت: «هه! فکر کردی میتونی من رو بزنی، دختر کوچولو؟»
اون داشت جلو میاومد. جیمین فریاد زد: «ات، شلیک کن!»
اما قبل از اینکه بتونم دوباره تلاش کنم، صدایِ آشنایی از پشتِ سرم شنیده شد: «بهش دست نزن!»
با تعجب برگشتم. اونجا… اونجا کوک بود! با یه لبخندِ پیروزمندانه. معلوم بود که خودش رو از درگیریِ بالا نجات داده بود و مستقیم به سمتِ ما اومده بود. انگار تهیونگ بهش گفته بود که باید از ما محافظت کنه.
کوک با یه حرکتِ برقآسا، اسلحه رو از دستِ سربازِ نفوذی گرفت و بعد… بنگ! بنگ! دو تا گلوله به سمتِ سرباز شلیک کرد. سرباز با ناله رویِ زمین افتاد.
کوک به سمتم اومد و با اون لبخندِ مهربونش گفت: «خوبی، ات؟ دیدی گفتم میتونم کمکت کنم؟ تهیونگ نگرانِت بود.»
بعد به جیمین نگاه کرد و گفت: «سیستم رو ریست کردی؟»
جیمین با هیجان جواب داد: «تقریباً تموم شده! فقط چند ثانیهی دیگه!»
ادامه دارد....
برای انرژیم یه کامنت قلب یادت نره هاااا✨💕
- ۲.۸k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط