پارت ۱۱۰ (پایانی)

پارت ۱۱۰ (پایانی)

نه ماه بعد...

بیمارستان در سکوت نیمه‌شب غرق شده بود.

جونگ‌کوک برای چندمین بار در راهروی بخش قدم زد.
دستانش را به هم گره کرده بود و هر چند ثانیه به درِ اتاق زایمان نگاه می‌کرد.

مینهو با لبخند نزدیکش شد.
ـ آروم باش.
همه‌چیز خوب پیش می‌ره.

جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید.
ـ هیچ‌وقت انقدر استرس نداشتم.

مینهو خندید.
ـ مدیرعاملی که از بزرگ‌ترین بحران‌ها نمی‌ترسید، امروز از یه درِ بسته می‌ترسه؟

جونگ‌کوک لبخند کوتاهی زد.
ـ این فرق داره...
اون پشت، تمام دنیای منه.
...

چند دقیقه بعد...

صدای گریه‌ی یک نوزاد در راهرو پیچید.

جونگ‌کوک بی‌اختیار از جایش بلند شد.

چند لحظه بعد، پزشک با لبخند از اتاق بیرون آمد.
ـ تبریک می‌گم...
مادر و نوزاد هر دو سالم هستن.

لبخند روی صورت جونگ‌کوک نشست؛ لبخندی که هیچ‌کس تا آن روز مانندش را ندیده بود.
...

وقتی وارد اتاق شد...

هانا، خسته اما با لبخندی آرام، نوزاد کوچکی را در آغوش گرفته بود.

با دیدن جونگ‌کوک، آرام گفت:
ـ فکر کنم...
یکی منتظر باباشه.

جونگ‌کوک با احتیاط کنار تخت نشست.
نگاهش از چهره‌ی هانا به صورت کوچک نوزاد رفت.
چشم‌هایش از شوق پر از اشک شد.
ـ سلام...
کوچولوی ما.

پرستار با لبخند، نوزاد را آرام در آغوش او گذاشت.

جونگ‌کوک با دقت او را در آغوش گرفت؛ انگار باارزش‌ترین گنج دنیا را در دست داشت.
ـ باورم نمی‌شه...

هانا با لبخند گفت:
ـ حالا دیگه باور کن.
تو بابایی.

جونگ‌کوک خندید و اشک گوشه‌ی چشمش را پاک کرد.
ـ بهترین اتفاق زندگیم...

...

چند روز بعد...

خانه، حال و هوای تازه‌ای پیدا کرده بود.
صدای خنده، لالایی و گریه‌های کوتاه نوزاد، جای سکوت گذشته را گرفته بود.

یک عصر، هانا کنار پنجره ایستاده بود و نوزاد را در آغوش داشت.

جونگ‌کوک از پشت سر نزدیک شد.

دستش را آرام دور شانه‌های هانا حلقه کرد و به بچشون نگاه کرد.

ـ یادته اولین روزی که همدیگه رو دیدیم؟

هانا با خنده گفت:
ـ یادمه.
اگر اون موقع یکی می‌گفت یه روز اینجا کنار هم می‌ایستیم و خانواده می‌شیم، باورم نمی‌شد.

جونگ‌کوک لبخند زد.
ـ منم نه...
ولی حالا نمی‌تونم زندگی‌م رو بدون تو تصور کنم.

هانا سرش را روی شانه‌ی او گذاشت.
ـ من هم همین‌طور.

هر دو به نوزادشان نگاه کردند؛ کودکی که ثمره‌ی عشقی بود که با یک اجبار آغاز شد، اما با اعتماد، گذشت و انتخاب، به زیباترین شکل ممکن ادامه پیدا کرد.

یک سال بعد...

خانه از صدای خنده‌ی کودک کوچکی پر شده بود.

هانا روی فرش نشسته بود و دست‌هایش را به سمت پسر کوچولویشان دراز کرده بود.

ـ بیا پیش مامان...
تو می‌تونی.

کوچولو با تردید ایستاد.

پاهای کوچکش کمی لرزید.

جونگ‌کوک که چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود، با لبخند گفت:
ـ قهرمان بابا... آروم، یکی‌یکی.

کوچولو یک قدم برداشت.

بعد قدم دوم...

و ناگهان، بدون اینکه زمین بخورد، خودش را در آغوش هانا انداخت.

هانا با ذوق خندید.
ـ راه رفت! جونگ‌کوک، دیدی؟

جونگ‌کوک هم با لبخندی بزرگ کف زد.

ـ آفرین، قهرمان!

انگار کوچولو از تشویق آن‌ها خوشش آمده بود، چون این بار با خنده دوباره ایستاد و با قدم‌های کوچکش به سمت پدرش رفت.

جونگ‌کوک او را در آغوش گرفت و چرخاند.

صدای خنده‌ی هر سه نفر، تمام خانه را پر کرده بود.

آن شب، کنار تقویم خانه، هانا نوشت:
«امروز، اولین قدم‌های کوچولوی ما.»

چند ماه بعد...

صبح تعطیل بود.

هانا در آشپزخانه صبحانه آماده می‌کرد.

جونگ‌کوک روی فرش اتاق نشیمن، با کوچولو مشغول بازی با مکعب‌های رنگی بود.

جونگ‌کوک یکی از مکعب‌ها را بالا گرفت و با خنده گفت:
ـ این چیه؟

کوچولو فقط خندید.
ـ حالا بگو... بابا.

کوچولو با دقت به صورت او نگاه کرد.

چند ثانیه سکوت...

بعد خیلی آرام گفت:
ـ ...با...با...

جونگ‌کوک همان‌جا خشکش زد.
ـ هانا!

هانا با عجله از آشپزخانه بیرون آمد.

ـ چی شده؟

جونگ‌کوک با ذوقی که نمی‌توانست پنهانش کند، گفت:
ـ دوباره بگو، قهرمان.

کوچولو با خنده دست‌هایش را تکان داد و این بار واضح‌تر گفت:
ـ بابا!

هانا خندید.

ـ بالاخره گفت!

جونگ‌کوک کوچولو را در آغوش گرفت و پیشانی‌اش را بوسید.
ـ فکر کنم امروز بهترین روز زندگی باباست.

هانا با لبخند کنارشان نشست.

کوچولو این بار به سمت او برگشت.

چند لحظه به صورتش نگاه کرد و آرام گفت:
ـ ...ما...مان...

هانا بی‌اختیار اشک شوق ریخت و دست کوچکش را بوسید.

سه نفر کنار هم روی فرش نشسته بودند.

بازی ساده‌ای که آن روز شروع شده بود، به یکی از قشنگ‌ترین خاطره‌های خانواده‌ی کوچکشان تبدیل شد.
بیرون، آفتاب آخرین نورهایش را روی شهر می‌پاشید.

داخل خانه...

سه قلب، کنار هم، آرام می‌تپیدند.

و این‌بار...

داستان آن‌ها با یک «پایان» تمام نشد.

بلکه با آغاز یک زندگی تازه، ادامه پیدا کرد.

پایان رمان🤍
دیدگاه ها (۵)

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط