اوای فنوت

اوای فنوت ²
part=۱

یادآوری شخصیت‌های کلیدی فصل اول (تا سردرگم نشید😊):

· ایزابل (فنوت): ملکه ایتالیا، دختر کوچک پادشاه فقید فرانسه، عاشق تهیونگ، مادر جیمین.
· تهیونگ: پادشاه ایتالیا، شوهر ایزابل، پدر جیمین.
· جیمین: پسر خردسال ایزابل و تهیونگ.
· سوفیا: بانوی نجیب‌زاده فرانسوی، دوست صمیمی و مشاور ایزابل.
· لوسین: نجیب‌زاده مرموز فرانسوی که در فصل اول مشخص شد برادر ناتنی ایزابل است.
· برادر دومینیک: راهب سمی و قاتل، دشمن قسم خورده ایزابل که در پایان فصل اول فرار کرد.
· بیانکا: دختردایی سابق تهیونگ، تبعید شده به سیسیل.
· پادشاه فرانسه (پدر ایزابل): در پایان فصل اول درگذشت.

"شخصیت‌های جدیدی که وارد می‌شن رو در ادامه داستان باهاشون آشنا میشید"

تعداد‌پارت ها=حدود۴۰
تعداد فصل=۳

(حالا بریم برای فصل دوم – اوای فنوت²)

(ایتالیا، قصر مدیچی – ساعات اولیه صبح)

هنوز هوا روشن نشده بود. ایزابل توی رختخواب بود، دستش روی سینه جیمین بود که آروم خوابیده بود. تهیونگ پشت سرش بود، بازوش حلقه شده بود دور کمرش.

صدای در. محکم. سه بار.

تهیونگ پرید. ایزابل نشست. جیمین غرید و برگشت.

"ببین کی هست." ایزابل صدا زد.

خدمتکار با صورت سفید وارد شد. نامه‌ای توی دستش بود. مهر سیاه. مهر عزای سلطنتی.

"علیاحضرت... از فرانسه... پادشاه..."

ایزابل نامه رو گرفت. دستش لرزید. نخوانده می‌دونست.

تهیونگ چراغ رو روشن کرد. نور زرد روی صورت ایزابل افتاد. پریده بود. مثل روزی که پدرش رو توی کلیسا دیده بود.

نامه رو باز کرد. چند خط بیشتر نبود:

"ملکه ایزابل، پدر شما، لویی دوازدهم، پادشاه فرانسه، در شب گذشته درگذشت. تاج و تخت بی‌صاحب است. شورای سلطنت از شما می‌خواهد هرچه سریعتر برای تاج‌گذاری به ورسای بیایید. به تنهایی."

تهیونگ خونده بود. صورتش مثل سنگ شد. "به تنهایی؟ یعنی چی؟"

ایزابل نامه رو گذاشت روی پتو. دستش رفت توی موهاش. نفس عمیق.

"یعنی ... نمی‌خوان تو بیای. نمی‌خوان جیمین بیاد. فقط من. مثل طعمه."

تهیونگ بلند شد. رفت دم در. به نگهبان گفت: "سوفیا رو خبر کن. زود."

برگشت کنار ایزابل. زانو زد. دستش رو گرفت.

"نرو."

ایزابل بهش نگاه کرد. چشماش خیس بود. ولی صدامحکم.

"اگه نرم، فرانسه می‌شه میدان جنگ داخلی. اونها منتظرن تا یکی تاج رو بدزده. یا بدتر ... شارل، اون عموزاده احمق، میاد و همه رو قتل‌عام می‌کنه."

"بذار بیان. من جنگیدم. می‌تونم دوباره..."

ایزابل دستش رو گذاشت روی لبش. "نه. این دفعه من باید بجنگم. ولی نه با شمشیر. با تاج."

جیمین توی خواب پاش رو زد. ایزابل نگاه کرد. لبخند تلخی زد.

"قول بده تو می‌مونی. از جیمین محافظت می‌کنی."

تهیونگ مشت گره کرد. رگ گردنش زد بیرون. ولی حرف نداشت. می‌دونست حق با ایزابله.

"قول بده به من. تا وقتی برمی‌گردم."

تهیونگ سر تکون داد. آروم. مثل بچه‌ای که نمی‌خواد مامانش بره.

"قول می‌دم. ولی اگه یه نامه‌ات نشونم ندی... خودم میام فرانسه. با کل ارتش."

ایزابل خندید. اونم تلخ.

اون روز، ایزابل کیفش رو بست. سوفیا رو صدا کرد تا باهاش بیاد. تهیونگ دم در، ایستاده بود و جیمین توی بغلش بود. سرد بود. هوا ابری.

وقتی کالسکه راه افتاد، ایزابل برگشت. از پشت شیشه، تهیونگ رو دید که جیمین رو بالا گرفته بود تا پسرک دست تکون بده.

("برمی‌گردم. قول.")

نمی‌دونست توی ورسای چه خبره. نمی‌دونست لوسین چه نقاب تازه‌ای به چهره زده. نمی‌دونست برادر دومینیک چه شبکه‌ای توی سرداب کلیساها تافته.

فقط می‌دونست این سفر، از همه سفرهای قبل سخت‌تره.

چون این بار، نه تنها جانش، که قلبش رو هم گذاشته بود روی میز.

---

ادامه دارد...
شرطا
۳۰لایک
۷بازنشر
اگه خوب نظراتون رو بگید که ادامش بدم🫠
دیدگاه ها (۴)

عشق ممنوع part= ۲۶(دو هفته بعد – خونه جونگکوک، صبح)آفتاب می‌...

عشق ممنوع part=۲۵(پشت بوم قلعه آرین – نیمه شب، ادامه مستقیم)...

اوای فنوتpart =۴۱(پنج ماه بعد – اتاق ایزابل، قصر مدیچی)صدای ...

اوای فنوت Part =۱۵ایزابل اشک توی چشماش جمع شد. دوید سمت تهیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط