عاشقی کن! که هنر نیست به تن بالیدن

عاشقی کن! که هنر نیست به تن بالیدن
از هر آغوش به آغوش دگر غلتیدن

لب نهادن به لبِ هر کس و ناکس هر شب
روزها هم به هوسبازی خود خندیدن

امشب اندر بغلِ داغِ یکی پیک زدن
شبِ آینده کنارِ دگری نوشیدن

بزمِ این هفته به همراهِ "علی" مست شدن
بزمِ بعدیش به همراهِ "حسن" رقصیدن

یا که این ماه به ابروی "غزل" دل بستن
مدتی بعد کمی گردِ "صبا" چرخیدن

هنری نیست در این هرزگیِ حس و بدن
خود رها کردن و هر آن به کسی چسبیدن

هنر این است: در این شهرِ پُر از دلبرکان
"یک نفر" یافتن و دل زِ "یکی" دزدیدن

قلبِ خود را به "یکی" عرضه نمودن، آری
صاف بودن، و در آغوشِ "یکی" خوابیدن

جایِ بوسیدنِ لب های هزاران شیرین
لبِ شیرین "یکی" را همه شب بوسیدن

چشم بر هر که جز "او" روی نماید بستن
از همه ماهرُخان روی "یکی" را دیدن

اشهدِ "حسِ تنوع طلبی" را خواندن
هر بساطِ هوس و وسوسه را بر چیدن

معنیِ "عشق" اگر می طلبی جز این نیست
دل "یکی" هست، و باید به "یکی" بخشیدن

#ارس_آرامی
دیدگاه ها (۱)

باد با عطر تنش شانه به مویت زد و رفتماه با دیدن تو خنده به ر...

پاییز زنی استکه تمام دلش را ریختهپای مردی که مردش نشد!#ارس_آ...

این غزل شور تمنای تو دارد... به کنارقصد بالیدن رویای تو دارد...

بدترین خیانت،همین که دوستش داریدو به روی مبارکتان نمی‌آورددر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط