با دستانت،تلی که از گل های رنگ چشمانم درست کرده بودی را ب

با دستانت،تلی که از گل های رنگ چشمانم درست کرده بودی را بر سرم نهادی،
هنوز گرمای انگشتانت که صورتم را نوازش می کرد و مرا به اغوش گرم خودش میکشید،
به یاد دارم...
ولی به اندازه همان اغوش گرم،در سرمای زمستان و به اندازه روشنی رنگ چشمانم،سرد،
مرا در باطلاقی به اسم تنهایی رها کردی...
زیبای من!
دیدگاه ها (۱)

بازگشتت انقدر سخت و طاقت فرسا بود؟!کِ دگر بازنگشتی؟!زیبای من...

پاییز زندگی ام سر رسیده؟!نه!میترسم!میترسم از این کلمه استفاد...

اسلحه

مرد بی رحم

مرد بی رحم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط