در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست
می نشینی روبروریم،خستگی در میکنی
چای میریزم برایت،توی فنجانی که نیست
باز میخندی و می پرسی که حالت بهتر است
باز میخندم که خیلی،گر چه می دانی که نیست
چشم میدوزم به چشمت،میشود ایا کمی
دستهایم را بگیری،بین دستانی که نیست..؟!
وقت رفتن میشود،با بغض میگویم نرو..
پشت پایت اشک میریزم در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبریز از نبودن میشود
باز تنها میشوم،با یاد مهمانی که نیست
بعد تو این کار هر روز من است
باور این که نباشی،کار اسانی که نیست
می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست
می نشینی روبروریم،خستگی در میکنی
چای میریزم برایت،توی فنجانی که نیست
باز میخندی و می پرسی که حالت بهتر است
باز میخندم که خیلی،گر چه می دانی که نیست
چشم میدوزم به چشمت،میشود ایا کمی
دستهایم را بگیری،بین دستانی که نیست..؟!
وقت رفتن میشود،با بغض میگویم نرو..
پشت پایت اشک میریزم در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبریز از نبودن میشود
باز تنها میشوم،با یاد مهمانی که نیست
بعد تو این کار هر روز من است
باور این که نباشی،کار اسانی که نیست
- ۱.۶k
- ۱۷ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط