مافیای دوست داشتنی من
مافیای دوست داشتنی من
𝐏𝐚𝐫𝐭:4
یونگی دستش رو اروم دستش رو از پشت لیا کشید و به سمت میز چوبی قدیمی رفت یه فندک رو برداشت و با صدای کلیک نور کوچکی تو اتاق پخش شد
سایشون روی دیوار اجری رقصید لیا هنوز کنار پنجره وایساده بود اما دیگه اشکاش خشک شده بود فقد یه لرز خفیف تو شونه هاش مونده بود
یونگی برگشت و با صدای اروم اما محکم گفت:لیا گوش کن من این بار رو سال ها پیش ساختم اینجا فقد یجای معمولی نیست ادمایی که میان اینجا همشون یه رازی دارن توهم یکی از اونا بودی...ولی حالا دیگه فقد یه راز نیستی
لیا چرخید و اروم بهش نگاه کرد
لیا:یونگی...اونا فقد منو نمیخوان اونا میخوان همه چیز رو نابود کنن خانوادم،گذشته م...حتی تورو
یونگی یه قدم جلوتر اومد چشماش تو نور کم فندک تیره و عمیق به نظر میرسید
یونگی:من خودم رو انتخاب کردم تورو هم انتخاب کردم اگر اونا بیان من اینجام این بار مال منه و هیچکس نمیتونه بدون اجازه من واردش
بشه
رعد و برق زد اینبار نزدیکتر بارون مثل طبل روی سقف میکوبید یونگی دستشو دراز کرد لیا بدون تردید دستش رو گذاشت تو دستش اینبار لیا خودش فشرد
لیا با تردید گفت:فردا صبح...فردا صبح باهم تصمیم میگیریم
یونگی حرفش رو قطع کرد
یونگی:ولی امشب...امشب فقد مال ماست نه گذشته نه اینده فقد الان
لیا لبخند کوچکی زد اولین لبخند واقعیش تو این شب یونگی اونو دوباره بغل کرد اینبار محکم تر لیا سرش رو گذاشت رو شونش اروم نفس کشید بوی چوب خیس و قهوه سرد هنوز تو هوا بود اما حالا یه بوی جدید هم اضافه شده بود:بوی ارامش تو دل طوفان
تو دل یونگی اما سایه نگرانی هنوز میچرخید اون میدونست این عشق مثل بارونی که بیرون میبارید هم میتونه تمیز کنه هم بشوره ببره اما برای اولین بار تو زندگی ش حاضر بود ریسک کنه
لیا اروم زمزمه کرد:قول بده...
یونگی لبش رو به موهای لیا گذاشت و با صدای اهسته گفت:قول میدم...تا اخرش باهات بمونم
نویسنده:𝐌𝐚𝐫𝐚𝐥♡
شرط:
۴لایک
۵کامنت
۳بازنشر
𝐏𝐚𝐫𝐭:4
یونگی دستش رو اروم دستش رو از پشت لیا کشید و به سمت میز چوبی قدیمی رفت یه فندک رو برداشت و با صدای کلیک نور کوچکی تو اتاق پخش شد
سایشون روی دیوار اجری رقصید لیا هنوز کنار پنجره وایساده بود اما دیگه اشکاش خشک شده بود فقد یه لرز خفیف تو شونه هاش مونده بود
یونگی برگشت و با صدای اروم اما محکم گفت:لیا گوش کن من این بار رو سال ها پیش ساختم اینجا فقد یجای معمولی نیست ادمایی که میان اینجا همشون یه رازی دارن توهم یکی از اونا بودی...ولی حالا دیگه فقد یه راز نیستی
لیا چرخید و اروم بهش نگاه کرد
لیا:یونگی...اونا فقد منو نمیخوان اونا میخوان همه چیز رو نابود کنن خانوادم،گذشته م...حتی تورو
یونگی یه قدم جلوتر اومد چشماش تو نور کم فندک تیره و عمیق به نظر میرسید
یونگی:من خودم رو انتخاب کردم تورو هم انتخاب کردم اگر اونا بیان من اینجام این بار مال منه و هیچکس نمیتونه بدون اجازه من واردش
بشه
رعد و برق زد اینبار نزدیکتر بارون مثل طبل روی سقف میکوبید یونگی دستشو دراز کرد لیا بدون تردید دستش رو گذاشت تو دستش اینبار لیا خودش فشرد
لیا با تردید گفت:فردا صبح...فردا صبح باهم تصمیم میگیریم
یونگی حرفش رو قطع کرد
یونگی:ولی امشب...امشب فقد مال ماست نه گذشته نه اینده فقد الان
لیا لبخند کوچکی زد اولین لبخند واقعیش تو این شب یونگی اونو دوباره بغل کرد اینبار محکم تر لیا سرش رو گذاشت رو شونش اروم نفس کشید بوی چوب خیس و قهوه سرد هنوز تو هوا بود اما حالا یه بوی جدید هم اضافه شده بود:بوی ارامش تو دل طوفان
تو دل یونگی اما سایه نگرانی هنوز میچرخید اون میدونست این عشق مثل بارونی که بیرون میبارید هم میتونه تمیز کنه هم بشوره ببره اما برای اولین بار تو زندگی ش حاضر بود ریسک کنه
لیا اروم زمزمه کرد:قول بده...
یونگی لبش رو به موهای لیا گذاشت و با صدای اهسته گفت:قول میدم...تا اخرش باهات بمونم
نویسنده:𝐌𝐚𝐫𝐚𝐥♡
شرط:
۴لایک
۵کامنت
۳بازنشر
- ۳۱۸
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)